گنج / روایتهای مردمی از جنگ
💢 غیرت
🔹 از بهبهان آمده بودند. پیراهن آبی بلند و شال مشکی که دور سر محکم کرده بود، جنوبی بودنش را نشان میداد. کلاس محل اسکان، کولر بیجانی داشت که بیشتر تولید صدا میکرد تا سرما! دانههای عرق از کنار چینهای دور چشمش روی پوست سبزهاش میسُرید.
🔸 گفتم: «دوازده ساعت راه با یک ماشین پژوی قدیمی، چرا اومدین؟»
🔹 زل زد به تخم چشمهای من و آرام و شمرده، طوریکه مطمئن شود تمام کلمات لری را متوجه میشوم، جواب داد: «نیگا! بابای مو تو دعوای طایفهای کشته شد. به شوهرُم گفتم اگه امروز بگن قراره قاتل بابات رو قصاص کنیم بیا، گفتم بخشیدمش، باید برم تهران.»
🔸 گفتم: «مخالفت نکرد شوهرت؟»
🔹 فلاکس و سینی استکانها را از گوشهی دیوار جلو کشید: «او خودش تعصب آقا رو میکشید. به برادرش گفته بود اگر به آقا بیاحترامی کردی، برادریمون تمومه. حق اینکه مردم، بیای سر قبرم رو هم نداری. ها! تو خودت میدونی مرد لر همچی حرفی بزنی یعنی چه!»
🔸 بعد، از آن سحری گفت که در آشپزخانه ظرف میشسته، با صدای جیغ دخترش فکر کرده همسرش که در سفر بوده تصادف کرده، اما فهمیده آقا شهید شده است. گفت داغ رهبر برایش از داغ پدر هم سختتر بوده. من هم سر تکان دادم: «من همیشه به دوستان گفتم داغ مادر هیچ وقت سرد نمیشه، حالا فهمیدم دلتنگیِ آقا از دلتنگی مادر هم بیشتره.»
🔹 اشکهایش را با پر شالش گرفت. من هم بغضم را با یک قلپ چای تلخ پایین فرستادم. با لبخند زورکی پرسیدم: «راستشو بگو! چقدر پول میگیرید برای رفتن به تجمع؟»
🔸 چهرهاش به خنده باز شد: «هر شب ۱۲۰ تومن میدم کرایه راه دخترها که برن و بیان. حساب کن چهار ماه میشه چند میلیون. تازه دختر بزرگم فاطمه، موکب بچهها دستشه، کاغذ و مداد و چسب و اینجور چیزا هم با خودشه.»
🔹 گفتم: «پس وضعت خوبه که هزینه هم کردی؟»
🔸 گفت: «اول، اینا که هزینه حساب نمیشه. نیگا، ما تو این دو تا جنگ تو طایفه خودمون ۲۵ تا شهید دادیم. یکیشون پسرداییام بود که هوش مصنوعی کار میکرد. با زن و بچهاش تو تهران شهید شد. دوم، به این دستای من نگاه کن. باورت میشه من شصت و پنجیام؟ گیرم اوضاع اقتصادی خراب باشه، چکار کنیم؟ مملکت مادره، میشه مادرمون رو بفروشیم؟ این کشور ناموسه. از ناموسمون بگذریم؟»
🔹 نگاهی به دخترها کردم که غرق خواب بودند. گفتم: «دوست داشتم با فاطمه و زهرا هم صحبت کنم. اما میدونم خستهان.»
🔸 گفت: «ها، ما صبح که رسیدیم، مستقیم رفتیم مصلا. ماشاءالله به جمعیت. باعث پیروزی همین مردمن که میدون رو خالی نکردن. من که احساس غرور کردم این مردم رو دیدم.»
🔹 نگاهی به چشمهای قرمزش کردم: «خودت هم خستهای، بگو این روزا نگران چی هستی بیشتر؟»
🔸 اخمهایش را توی هم کرد: «نگرانی ندارم الحمدلله. این مملکت سختتر از این روزا رو گذرونده. این خط، این نشون. بشین ببین چطور با آقا مجتبی میشیم ابرقدرت، که همین حالا هم شدیم.»
🔹 برق امید در چشمهایش کاملاً روشن بود. امام شهید هم از طاقچهی پنجره به ما لبخند میزد...
👤 راوی: مریم صفدری
🚩 #یالثارات_الخامنهای ✊ #باید_برخاست
🇮🇷 پایگاه نشر روایتهای مردمی از جنگ رمضان
🆔 @ganj_history
گنج / روایتهای مردمی از جنگ
💢 تعهد
🔹 هفت سال است که در سازمان آب کار میکنم و ادارهی مخازن کل منطقهی بیست و دو بر عهدهی من است. وقتی نتانیاهو و ترامپ دوباره رویای تهران به سرشان زد و جنگ ناجوانمردانهی رمضان را شروع کردند، همهی ادارات و نهادهای غیرضرور تعطیل شدند تا مردم بتوانند به نقاط امن بروند و برعکس، همهی ارگانهای حیاتی آمادهباش خوردند و شبانهروزی کار کردند.
🔸 خانوادهام از تهران رفته بودند و فقط من مانده بودم؛ چون آب هم یکی از همین ارگانهای حیاتی بود که نمیشد تعطیلش کرد. مرخصی نرفتهی زیادی داشتم و میتوانستم مرخصی بگیرم، اما اگر نبودم، بخش اعظم سیستم مختل میشد.
🔹 کار ما در روزهای جنگ به قدری فشرده و زیاد شده بود که خود من به عنوان مدیر قسمت، گاهی مجبور میشدم در نقش راننده باشم، گاهی اپراتور و گاهی حتی به کمک بخش امداد هم میرفتم. به علاوه اینکه تانکر تانکر آب از غرب به محلههای حادثهدیده میفرستادیم تا مردم بیآب نباشند.
🔸 از همه بدتر و عذابآورتر، صف پمپ بنزینها بعد از انفجار انبارهای سوخت بود. با اینکه ما حکم مأموریت داشتیم و قانون اجازهی بیصف بنزین زدن به ما داده بود، اما مردم به قدری عصبی بودند که نمیشد بدون صف رفت و بنزین زد و ما هم مجبور بودیم ساعتها توی صف بنزین بمانیم.
🔹 یک شب که بنزین ماشین اداری تمام شده بود و راننده باید میرفت در صف بنزین، دیدم طفلک چنان خوابش برده که اگر توپ هم کنار گوشش در کنند، متوجه نمیشود.
🔸 تقصیر هم نداشت. همهی ما داشتیم شبانهروزی کار میکردیم. دلم نیامد بیدارش کنم و خودم ماشین را برداشتم و رفتم پمپ بنزین و در صف ایستادم.
🔹 رانندهی ماشین جلویی من که پیاده شده بود و سیگار پشت سیگار دود میکرد، نگاهی به آرم دولتی ماشین و لوگوی لباس من انداخت و ناگهان به من پرخاش کرد: «دارید نفسهای آخرتون رو میکشید. دیگه کارتون تمومه. بنزین آخرت رو هم بزن و برو.»
🔸 جلو رفتم و کنارش ایستادم و پوزخندی به عقاید مسخرهاش زدم. صبر کردم تا سیگارش را تمام کند. بعدش گفتم: «این همه ساعت توی صف بنزین برای چی ایستادی؟»
🔹 اولش جواب نداد. وقتی سؤالم را تکرار کردم، داد زد: «بنزین میزنم که جونم رو بردارم و از جنگی که شما راه انداختید، فرار کنم.»
🔸 خندیدم و گفتم: «دربارهی اینکه چه کسانی جنگ رو راه انداختند و چه کسانی از داخل جاده صافکن دشمن شدند، حرفی نمیزنم چون فعلاً جاش نیست. اما دربارهی دلیل توی صف بودنت، دقیقاً زدی به خال! تو داری بنزین میزنی که فرار کنی، اما من اومدم ساعتها توی صف بنزین بمونم و بنزین بزنم که بمونم. اینه فرق من با امثال تو.»
🔹 خندید و گفت: «پولشو میگیری داداش!»
🔸 گفتم: «البته که پولشو میگیرم. پول خدمتم رو، نه پول جونم رو. من جونمو وسط گذاشتم. برای تعهدم، وطنم و مردمم موندم نه برای پول. حتماً شنیدی که گفتن قراره زیرساختها رو بزنن. میدونی زیرساختها چی هستن؟»
🔹 به آرم لباسم اشاره کردم و گفتم: «زیرساخت یعنی آب، برق، نفت، بنزین و... من اگه موندم، برای اینه که شما بیآب نمونید. وگرنه اینقدر مرخصی طلب دارم که دو هفته برم و کسی هم نتونه بازخواستم کنه.»
🔸 از آن حالت خصمانه کمی فاصله گرفت. حس کردم از نگاهش شرمندگی میبارد. صف کمی جلو رفته بود. به طرف ماشینم رفتم و گفتم: «اگه معرفت دارید، به کسانی که تو این شرایط خدمتگذار شما هستند، یه خستهنباشید بگید تا لااقل بفهمن کارشون ارزش داره. نه اینکه پا جای پای دشمن بگذارید و نیش بزنید و راه به راه روی زخمشون نمک بپاشید.»
🔹 رفت و سوار ماشینش شد اما حرکت نکرد. با تعجب نگاهش کردم، شیشه را پایین داد و گفت: «شما اول برو. کار شما واجبتره.»
🔸 لبخندی زدم و به نشانهی تشکر دستم را روی سینه گذاشتم. او هم برایم قلب فرستاد.
🔹 قلبهایش خستگی و فشار کار را از دوشم برداشت. حالا آماده بودم چندین شبانهروز دیگر بیوقفه کار کنم و خم به ابرو نیاورم. این جادوی محبت است. محبتی که همیشه بین مردم ما جریان دارد. حتی با وجود اختلاف سلیقه در بعضی مسائل. و این همان چیزی است که محاسبات دشمن را همیشه به هم میریزد و او را وادار به عقبنشینی میکند.
👤 راوی: پوریا اسکندرزاده 📍 #تهران
🚩 #یالثارات_الخامنهای ✊ #باید_برخاست
🇮🇷 پایگاه نشر روایتهای مردمی از جنگ رمضان
🆔 @ganj_history
🚩 قضای یک شب تجمع را به جا میآورم قربة الی الله
🔹 تعریف میکرد که عصر توی کوچه، مرد همسایهمان را که اصلاً به ظاهرش نمیخورد و هیچ وقت فکر نمیکردم حتی تجمعات خیابان را برود، پرچم به دوش دیدم!
🔸 پرسیدم: «چه خبره؟ این موقع روز پرچم دیگه چیه؟»
🔹 با غم بزرگی گفت: «دیشب خیلی خسته بودم. از سر کار که برگشتم، افتادم. خوابم برده بوده و اصلاً متوجه نشدم تا صبح که برای نماز بیدار شدم. دیدم ای داد بیداد! تجمع دیشب قضا شده. گفتم امروز تمام روز را هر جا رفتم، با پرچم میروم که قضای دیشب باشد.»
🔸 صدقهی سر آنهایی به ما نور میرسد که جور دیگری قرب را و «قربةً الی الله» را فهمیدهاند.
👤 راوی: رقیه فاضل
🚩 #یالثارات_الخامنهای ✊ #باید_برخاست
🇮🇷 پایگاه نشر روایتهای مردمی از جنگ رمضان
🆔 @ganj_history
گنج / روایتهای مردمی از جنگ
🕊️ ستایش؛ فرشتهای که با خنده از خانه رفت
📖 بخش اول: وداع با خنده و عروسکها
▪️ ستایش خیلی اهل خدا بود. روزهای شنبه، شنبههای امالبنینی داشت و چهارشنبهها، چهارشنبههای امام رضایی. مدرسهاش را خیلی دوست داشت؛ خودش اصرار داشت حتماً همان مدرسه برود. هر بار اسم مدرسهاش میآمد، ذوق میکرد.
▫️ شب قبل از حادثه، نشست و با حوصله برنامه کلاسی فردایش را مرتب کرد. کتابهایش را یکییکی داخل کیف گذاشت. بعد گفت: «مامان، کتاب هدیههام نیست.» گفتم: «بالای کمد گذاشتم.» باز پیدا نشد. سلمان فارسی را خیلی دوست داشت. هر وقت مشکلی پیش میآمد برایش صلوات میفرستاد. گفتم: «صلوات بفرست برای سلمان فارسی تا زود پیدا بشه.» هر وقت اسم سلمان فارسی میآمد، با شوق ازش حرف میزد.
وداع ستایش با عروسکهایش
▪️ بالاخره کتابش پیدا شد و کیفش را کامل کرد. بعد رفت سراغ عروسکها. یکییکی همه را جمع کرد، خیلی با دقت کنار هم خواباند و یک پتوی مشکی کشید روی همه؛ عین وقتی که روی پیکر شهدا پارچه میاندازند.
▫️ صبح که بیدار شدم و چشمم به عروسکها افتاد، با تعجب گفتم: «این چه کاریه؟ چرا همه عروسکها را اینطوری خوابوندی؟» با خودم گفتم وقتی از مدرسه برگشت، میپرسم.
▪️ آن شب برای سحری بیدارش کردم. آن شب برایم عین فرشتهها شده بود؛ آرام بیدار شد، وضو گرفت و قشنگ سر سفره نشست. گفتم: «آب بخور.» گفت: «نه مامان، با آب حالم بد میشه.» شربت درست کردم و سحری را خورد.
▫️ بعد که خواستم بروم مسجد، گفت: «مامان، منم میام مسجد.»
گفتم: «نه عزیزم، باید بری مدرسه، صبح برات سخت میشه، تو خانه نماز بخون.»
▪️ نماز که خواندم و برگشتم، هنوز بیدار بود. با ذوق گفت: «مامانی! چقدر صدات کردم.» گفتم: «چرا نخوابیدی؟» گفت: «اصلاً خوابم نمیبره.»
▫️ گفتم: «سحر نخوابیدی، امروز نرو مدرسه. یک روز استراحت کن.» اما با همان ذوق همیشگی گفت: «نه مامان، امروز شنبه است؛ باید برم مدرسه.»
▪️ خیلی زود آماده شد. باباش ماشین را آورد جلوی خانه. از بس عجله داشت، با دمپایی رفت بیرون. یکهو برگشت، نگاه کرد به پاهایش و با صدای بلند خندید و گفت: «مامان، نگاه کن به پاهام! با دمپایی اومدم.» آنقدر خندید که من و بابایش هم خندیدیم. هنوز صدای خندهاش توی گوشم هست.
▫️ وقتی سوار ماشین شد، مثل همیشه دستهای کوچکش را از شیشه بیرون آورد. گفتم: «مامان جان، یادت نره، قول هو والله بخونی.» لبخند زد... این آخرین باری بود که دخترکم را زنده دیدم.
⏳ ادامه دارد...
👤 راوی: سولماز عنایتی 🏷️ #شهدای_میناب
🚩 #یالثارات_الخامنهای ✊ #باید_برخاست
🇮🇷 پایگاه نشر روایتهای مردمی از جنگ رمضان
🆔 @ganj_history
گنج / روایتهای مردمی از جنگ
💢 روایتِ طلقهای ماندگار در قابِ دوربینها/ قسمت دوم
تنفس مصنوعی به دشمنِ در حال مرگ است!
🔸 کارِ ما و آن پلاکاردنویسیها، پابه پای تهیه غذا برای رزمندهها در مسجد، همینطور ادامه داشت تا رسیدیم به آن شب تلخ؛ شبی که زمزمههای آتشبس به اوج رسید و بالاخره صبح روز بعدش، خبرِ رسمیاش اعلام شد...
🔹 صبح همان روز، دیگر طاقتمان طاق شده بود. با همان پلاکاردهایی که از قبل آماده کرده بودیم، زدیم به دل خیابان و رفتیم کفِ میدان انقلاب. برای خودم و چند نفر از اعضای خانوادهام از قبل کفن دوخته بودم؛ کفنها را سر کردیم و با قلبی پر از درد، وسط میدان ایستادیم. روی طلقهایمان با تمام وجود نوشته بودیم و هشدار داده بودیم که: «آتشبس، تنفس مصنوعی به دشمنِ در حال مرگ است».
🔸 ما این طعم تلخ را قبلاً چشیده بودیم. دقیقاً همانطور که رهبر عزیزمان در پیام نوروزیشان فرموده بودند، دشمن در همان جنگ ۱۲ روزه خردادماه هم با واسطهتراشی و ترک مخاصمه، خودش را از لبه پرتگاه نجات داده بود. ما یک بار تجربه این تنفس مصنوعی دادن به دشمنِ رو به احتضار را دیده بودیم؛ میدانستیم این آتشبس نباید امضا میشد، چون این بار هم همان خطرات با شدت بیشتری در جریان بود. تنفسی که داشتیم به دشمن میدادیم، خیلی بیشتر از تنفسی بود که خودمان میکشیدیم!
🔹 به اذعان خودِ ترامپ ملعون، تنها دو هفته زمان نیاز بود تا تمام ذخایر استراتژیک نفتشان به پایان برسد و دیگر توان ادامه جنگ را نداشته باشند؛ دشمنِ ما دست از پا درازتر در حال فروپاشی بود، اما درست در همان لحظه، آتشبسی که نباید داده میشد را به آنها دادند... و امروز همه میبینند که مواضع آن روزهایشان کجا و مواضع امروزشان کجا!
🔸 یکی از سوزناکترین چیزهایی که دل ما انقلابیها را به درد میآورد، مظلومیتِ آن حماسه بینظیر مردمی بود. آن روزی که رئیسجمهور آمریکا خطونشان کشید و تهدید کرد که تمام زیرساختها، پلها و تأسیسات فناوریتان را میزنیم، همین مردمِ عجیب و باشکوه، خانه را رها کردند و رفتند روی پلها و دور نیروگاهها زنجیره انسانی تشکیل دادند. تصویری خارقالعاده و بینظیر از مقاومت و ایستادگی خلق شد که اگر بازتاب پیدا میکرد که کرد به ضرس قاطع میگویم ترامپ هیچ غلطی نمیتوانست بکند. این را از تجربه جنگهای پیدرپی و شناختمان از دشمن میگفتیم؛ تجربه به ما ثابت کرده بود شیطان همواره به انسان پشت میکند و فقط وعده و وعید پوچ میدهد و تنها زمانی جسارت حمله پیدا میکند که ما به او پشت کنیم.
🔹 همه درد و غصه ما امتِ حزبالله همین بود. روی پلاکاردهایمان مینوشتیم و فریاد میزدیم: آقایان! شما که میخواستید آتشبس را بپذیرید، چرا حداقل نگذاشتید اولتیماتوم ترامپ تمام شود؟ چرا ضعف و پوچی و بیقدرتی ترامپ را به رخ دنیا نکشیدید، آن هم در شرایطی که مردم خودتان چنان تصویر حماسی و عجیبی از ایستادگی رقم زده بودند؟ اما متأسفانه درست یک ساعت قبل از اتمام اولتیماتوم ترامپ، آتشبس پذیرفته شد... و تبعاتش تا همین امروز برای همگان روشن و آشکار شد تا همه بفهمند ما راست میگفتیم.
🔸 ما که کف خیابان ایستاده بودیم، نه دنبال برهم زدن امنیت ملی بودیم، نه تضعیف آقایان و نظام و رهبری. ما فقط میخواستیم این پیام را به رهبرمان بدهیم که: آقا جان! ما مقاومیم، ما ایستادهایم، ما با جانمان دور نیروگاههایمان زنجیره بستهایم و از هیچ دشمنی نمیترسیم. اما افسوس و صد افسوس از عدهای که از هیمنه پوشالی استکبار و آمریکا میترسیدند و مقدرات کشور را گره زدند...
🔻 یادم هست ویدئویی از حرفهای آقا دست به دست میشد که عین کلامشان را روی پلاکاردها پیاده کرده بودیم و بالا میگرفتیم؛ اینکه اگر روزی جمهوری اسلامی دچار مسئولانی شود که مثل «شاه سلطان حسینها» در برابر دشمن دچار رعب و خوف باشند، جرأت و جسارت نداشته باشند و در خود و مردمشان احساس توانایی و قدرت نکنند، کار جمهوری اسلامی تمام خواهد بود... ما این جملات را سرِ دست میگرفتیم و سعی میکردیم حتی بعد از آتشبس هم فضا را به سمت خائن جلوه دادن مسئولین نبریم؛ فقط میخواستیم حرف درست را مطرح کنیم و بگوییم این آتشبس، تنفس مصنوعی به دشمن است. از همان روزهایی که زمزمههایش میآمد، نسبت به آن حساس بودیم و نخواستیم در برابرش سکوت کنیم.
👤 راوی: الناز برکاتی به نقل از زینب کاظمی
🚩 #یالثارات_الخامنهای ✊ #باید_برخاست
🇮🇷 پایگاه نشر روایتهای مردمی از جنگ رمضان
🆔 @ganj_history
گنج / روایتهای مردمی از جنگ
💢 دوکوهه
🔹 سه روز بعد از اولین حملۀ آمریکا و اسرائیل به تهران، شهرک ما مورد هدف جنگندههای دشمن قرار گرفت. آن روز من سر کار بودم. به دلیل حجم کار، تا ساعت سه بیرون از شرکت بودم. ساعت سه و نیم رسیدم شرکت. خسته و داغان و هلاک از تشنگی روزهداری.
🔸 سر و صداهایی به گوشم میرسید اما دیگر تقریباً برایم عادی شده بود. به محض ورود به اتاقم، با دیدن چهرۀ رنگپریدۀ همکارها فهمیدم یک چیزی شده. همکارم به محض دیدنم گفت: «امروز با خونه تماس داشتی؟»
🔹 قلبم همانجا ایستاد. همکارم نمیدانم چه در صورتم دید که فوراً گفت: «نترس پسرم ولی یه تماس با خونه بگیر. انگار شهرک شما رو زدن.»
🔸 با شنیدن این جمله جان از بدنم رفت. پریدم پشت ماشین خودم و با سرعت به طرف خانه راندم. در طول مسیر هم بارها به مادرم زنگ زدم و هر بار تماسم بیپاسخ ماند. آنقدر هول بودم که به عقلم نرسید به پدر یا خواهرم زنگ بزنم. آخر همیشه اخبار خانه را از مادرم میگرفتم.
🔹 وقتی از حصار ساختمانها بیرون آمدم، تازه متوجه دود و آتشی که از آن طرف اتوبان همت زبانه میکشید شدم و دلم ریخت. به خدا قسم که من در همان چند دقیقه، هزاران مو سفید کردم.
🔸 خیابان پر از سنگهای کوچک و بزرگ شده بود. نمیدانم چند تصادف را رد کردم تا بالاخره خود را به ورودی شهرک رساندم اما نیروهای امنیتی راه را بسته بودند. ماشین را وسط خیابان رها کردم و به دست و پایشان افتادم تا اجازه بدهند بروم داخل، اما اجازه ندادند.
🔹 از میان حرفهای مردم شنیدم که «دوکوهه» را زدهاند. دوکوهه نام ساختمان رو به روی ما بود. تا این را شنیدم، دیگر منتظر اجازۀ کسی نشدم. از بین نیروها رد شدم و دویدم. حتی برایم مهم نبود که تیراندازی کنند. تا جان در بدن داشتم دویدم.
🔸 تمام مسیر سربالایی بود. زبانم چسبیده بود به سقف دهانم. قفسۀ سینهام داشت منفجر میشد اما میدویدم.
🔹 وقتی به نزدیکی محل انفجار رسیدم، با دیدن ساختمان فروریخته زیر پاهایم خالی شد. با ترس به طرف ساختمان خودمان نگاه کردم و وقتی دیدم قرص و محکم سرجایش مانده، انگار دنیا را به من دادند.
🔸 نگاهم بین مردم مجروح و سرگردان توی کوچهها گشت و مادرم و خواهرم را پیدا کردم. به طرف مادرم پرواز کردم و در حالی که بغلش میکردم، سرش داد هم میزدم که چرا گوشی را جواب نمیداد. نمیدانستم که از ترس همه چیز را توی خانه رها کرده و بیرون آمده بودند.
🔹 آن فشار عصبی که تحمل کرده بودم با آن همه دویدن در سربالایی کارم را ساخت و تقریباً از حال رفتم. نمیدانم چه کسی آب به صورتم پاشید و خواست یک جرعه آب به خوردم بدهد که گفتم روزه هستم و امتناع کردم.
🔸 وقتی حالم بهتر شد تازه فهمیدم پدرم نیست. گویا پدرم با چند نفر دیگر برای کمک رفته بودند. من هم کمی که سرپا شدم، برای کمک رفتم اما بعد از آمدن نیروهای امدادی، مردم را از آنجا دور کردند و اجازه ندادند به خانهها برگردند. مدام توی بلندگو اعلام میکردند که امکان بمباران مجدد هست و همه باید شهرک را تخلیه کنند.
🔹 با ماشین پدرم، بدون حتی یک بطری آب، از شهرک بیرون آمدیم. خوشبختانه ماشینم را دزد نبرده بود. با هم به طرف پارک رفتیم. مردم زیادی آنجا جمع شده بودند. همه با چهرههای رنگپریده آسمان را میپاییدند و با هر صدایی از جا میپریدند.
🔸 من باید برمیگشتم سرکارم. از تنها دکهای که باز بود، چند بطری آب و کیک برای خانواده خریدم و به محل کارم برگشتم، در حالی که دلم پیش آنها جا مانده بود.
🔹 از آن روز به بعد، صداهای انفجار دیگر برایم صداهای معمولی نبودند. میدانستم بمبی که ما صدایش را میشنویم و دودش را میبینیم، هیولایی است که دارد امید و آرزوهای خانوادهای را میبلعد.
🔸 امیدوارم چشمان هیچکسی شاهد این صحنهها نباشد و هیچ قلبی با این درد آشنا نگردد.
👤 راوی: پوریا اسکندرزاده📍 #تهران
🚩 #یالثارات_الخامنهای ✊ #باید_برخاست
🇮🇷 پایگاه نشر روایتهای مردمی از جنگ رمضان
🆔 @ganj_history
🇮🇷 اکبر عبدی؛ هنرمندی که عرق ملی داشت
🔹 دو سه بار اکبر عبدی رو دیدم و چند دقیقهای کوتاه گپ زدیم. از هنرمندایی که به کشورشون عرق ندارند، مدام گلایه میکرد.
🔸 میگفت: «من طرفدار ایرانم زیر سایه این نظام.»
🔹 جالب اینکه تعارف نداشت و حرفش رو صریح و بلند میزد. آخرش هم خودش خواست که با هم عکس بگیریم و این از تواضع زیاد و بزرگی قلبش بود.
🔸 هنرمندی که در روزهای سخت، پای نظام ایستاد و حرفش را بدون ترس و تعارف زد. این، همان غیرت هنرمند متعهد است.
👤 راوی: اسماعیل هاشمآبادی📍 #تهران
🚩 #یالثارات_الخامنهای ✊ #باید_برخاست
🇮🇷 پایگاه نشر روایتهای مردمی از جنگ رمضان
🆔 @ganj_history
💔 آقای ماکان نصیری، لطفاً به مرکز گمشدگان مراجعه کنید...
▪️ قبل از اذان صبح، توی بلندگو اعلام کردند:
«آقای ماکان نصیری از میناب، لطفاً به مرکز گمشدگان بینالحرمین مراجعه فرمایید...»
▫️ لحظهای زمان توی بینالحرمین ایستاد. همهی ایرانیها گریه کردند. مردی آن وسط، دقیقاً وسط بینالحرمین، رو به حرم ابوالفضل ایستاد و خواند:
«ای اهل حرم میر و علمدار نیامد...»
▪️ همه بلند شدند و کوبیدند به سینه. من خشکم زده بود. رو به حرم حضرت ابوالفضل ایستادم و اشک ریختم و گفتم: «آخه تو چیکار کردی برای دین خدا که تو این سن علمدار شدی؟ خدا چقدر دوستت داشت که همهی تو رو برداشت برای خودش؟»
👤 راوی: سیده مریم گلچمن 🏷️#شهدای_میناب
🚩 #یالثارات_الخامنهای ✊ #باید_برخاست
🇮🇷 پایگاه نشر روایتهای مردمی از جنگ رمضان
🆔 @ganj_history