#قصه_کودکانه
🧀🐭موش فراموش کار🐭🧀
موشی ناز کوچولو همه چیز را فراموش می کرد.
فراموش می کرد دست و پاها و دهانش را بشوید.
فراموش می کرد به بزرگ تر ها سلام کند.
فراموش می کرد از بازی سر وقت به خانه بیاید.
مامانش دوست داشت موشی ناز هیچ چیز را فراموش نکند، اما نمی شد.
یک روز مامانش مهمون داشت می خواست برای مهموناش خوراک پنیرک درست کند.
به موشی ناز گفت: می تونی برای من گل پنیرک بچینی؟
موشی ناز اما فراموش کرد و مامانش خیلی ناراحت شد.
فردا که شد موشی ناز دید صبحانه آماده نیست.
گفت: مامان مامان، صبحانه کو؟
من خیلی گرسنمه. مامان، مامان کجایی؟ من صبحانه می خوام.
مامان موشی ناز گفت: ای وای، ای وای من فراموش کردم صبحانه ات را آماده کنم. حالا هم باید بروم بیرون کلی کار دارم.
آن روز موشی ناز تا ظهر گرسنه ماند اما خیلی فکر کرد و به خودش قول داد چیزی را فراموش نکند.
#قصه
🐭
🧀🐭
🐭🧀🐭
🧀🐭🧀🐭
🐭🧀🐭🧀🐭
🌼🍃🌸🌼🍃🌸
کانال قصه های کودکانه
@Ghesehaye_koodakaneh
لینک کانال جهت ارسال و دعوت👇
http://eitaa.com/joinchat/3920166922C29a779ebe4
#تربیتی
🔰آیا لازم است کودک 7 ساله را از وضعیت نامطلوب مالی پدر آگاه کنیم؟
🔷🎈با توجه به این که خواسته های کودکان تا زیر 7 سال فراوان نیست و تأمین این خواسته ها، هزینهی بسیاری نمی خواهد و والدین برای تأمین نیازمندی های کودک ایثار میکنند و از خواسته های خود میگذرند، آگاه کردن او لازم نیست؛ زیرا به جهت عدم درک بالا و ناتوانی در تجزیه و تحلیل مسائل، ممکن است دچار اضطراب شود.
🔷🎈برای سنین بالاتر از 7 سال، با توجه به بالا رفتن توقعات و هزینه ی بالای برآوردن آن ها، بهتر است، به طور کلی از وضعیت مالی پدر آگاه شود (ذکر جزئیات لازم نیست). او باید با واقعیت آشنا شود تا در دنیایی خیالی زندگی نکند.
🔷🎈توجه داشته باشید که ذکر دائم و پی در پی وضعیت نامطلوب مالی پدر، ممکن است او را دچار ناامیدی کند؛ پس در برابر خواستههای فراوان و پی در پی او، از این حربه استفاده نکنید.
🔷🎈برای پیشگیری یا تخفیف فشار روحی ناشی از این وضعیت، خوب است ارتباط خود را با نزدیکانی که وضع مالی خوبی ندارند، بیشتر کنید و از ارتباط دائم و مستمر با خانواده های مرفه بپرهیزید. کودک شما وقتی زندگی خود را با خانواده های کم درآمد مقایسه میکند، آرام میگیرد.
🔷🎈تبیین زندگی شرافتمندانه (پرهیز از حرام)، تبیین دیگر نعمت های الهی (سلامت، شادابی خانواده، سایهی پدر و مادر و...)، ارزش قناعت، پاداش معنوی و آخرتی در برابر سختیهای دنیا و... در آرامش روحی فرزند مؤثر خواهد بود.
@Ghesehaye_koodakaneh
17.18M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#قصه_کودکانه
#قصه_شب
🌈🦋 قصه های قرآنی 🌸🌈
این قسمت "درخت خرما"
🌈🌈🌈🌈
🌼🍃🌸🌼🍃🌸
کانال قصه های کودکانه
@Ghesehaye_koodakaneh
لینک کانال جهت ارسال و دعوت👇
http://eitaa.com/joinchat/3920166922C29a779ebe4
#قصه_کودکانه
#عنوان_قصه :
گردش پر دردسر
#قسمت_اول
به نام خدا
صبح یک روز بهاری خانواده خرگوش ها برای گردش به رودخانه رفتند. رودخانه ی پرآب از بین درختان سبز جنگل راه باز کرده بود . خرگوشک و برفولک در کنار رودخانه بازی می کردند. مامان خرگوشه و بابا خرگوشه مشغول آماده کردن بورانی کاهو بودند. پرکلاغی قار قار کنان از راه رسید. آنقدر تند پرواز کرده بود که وقتی رسید نفس نفس زنان گفت:« قارقار، خبر خبر، آقا خرگوشه اومدی گردش؟! خبر نداری اقاگرگه و روباه مکار خونه و زندگیتو تصاحب کردن»
بابا خرگوشه کاهو را توی ظرف گذاشت ، جستی زد و گفت:« یعنی چی تصاحب کردن؟» پر کلاغی که تازه نفسش جا آمده بود گفت:«رفتن توی خونه ی تو فکر نمی کنم دیگه بتونی بیرونشون کنی! اون ها زورشون زیاده! باید به فکر یه خونه ی جدید باشی» مامان خرگوشه زد زیر گریه،اشک هایش روی لپ های سرخ و سفیدش جاری شد. در حالی که گوله گوله اشک می ریخت گفت:« حالا چه کار کنیم باباخرگوشه؟» بچه ها که متوجه گریه ی مامان خرگوشه و سروصدای پرکلاغی شدند بازی را رها کردند و خود را به مامان خرگوشه رساندند . خرگوشک خودش را توی بغل مامان خرگوشه جا داد و گفت:«یعنی دیگه خونه نداریم؟»
بابا خرگوشه سرش را بالا گرفت سینه اش را جلو داد و گفت:«معلومه که داریم ما اون ها رو از خونمون بیرون می کنیم.» به مامان خرگوشه که هنوز گریه می کرد گفت:« تو و بچه ها همین جا بمونید من میرم پیش هدهد دانا» و همراه پرکلاغی به سمت درخت کهنسال که خانه ی هدهد دانا بود راه افتادند. وقتی به خانه ی هدهد رسیدند او در حال مطالعه بود،کتاب را بست ، عینکش را جابه جا کرد و گفت:«چه خبر شده پرکلاغی چرا سروصدا می کنی؟» چشمش به بابا خرگوشه افتاد کاکلش را تکان داد و گفت:« چی شده باباخرگوشه؟ چرا رنگت پریده؟»
بابا خرگوشه خواست ماجرا را تعریف کند که پرکلاغی میان حرفش پرید و گفت:« امروز وقتی بابا خرگوشه و خانوادهاش به گردش رفته بودن دیدم که آقا گرگه و روباه مکار توی خونه ش رفتن ،اون ها خیلی طمع کارن!»
بابا خرگوشه با ناراحتی سرش را پایین انداخت و در حالی که از عصبانیت می لرزید گفت:«من باید خونه مو پس بگیرم اما تنهایی نمی تونم ، آقا گرگه و روباه مکار قبلا خونه دوتا از همسایه ها رو هم به زور ازشون گرفتن !» هدهدبالی تکان داد نزدیک تر رفت و گفت ....
ادامه دارد.....
🌼🍃🌸🌼🍃🌸
کانال قصه های کودکانه
@Ghesehaye_koodakaneh
لینک کانال جهت ارسال و دعوت👇
http://eitaa.com/joinchat/3920166922C29a779ebe4
#روز_قدس
#فلسطین
#مرگ_بر_اسرائیل
#باران
4_5783168791139582147.mp3
3.7M
#قصه_صوتی
📻💊حیوانات طبیب خود هستند💊📻
🌼🍃🌸🌼🍃🌸
کانال قصه های کودکانه
@Ghesehaye_koodakaneh
لینک کانال جهت ارسال و دعوت👇
http://eitaa.com/joinchat/3920166922C29a779ebe4
15.74M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌈🦋 قصه های قرآنی 🌸🌈
#قصه_شب
این قسمت "گنج قارون"
🌈🌈🌈🌈
🌼🍃🌸🌼🍃🌸
کانال قصه های کودکانه
@Ghesehaye_koodakaneh
لینک کانال جهت ارسال و دعوت👇
http://eitaa.com/joinchat/3920166922C29a779ebe4
قصه های کودکانه
#قصه_کودکانه #عنوان_قصه : گردش پر دردسر #قسمت_اول به نام خدا صبح یک روز بهاری خانواده خرگوش ها برا
#قصه_کودکانه
گردش پر دردسر
ادامه قصه...
هدهدبالی تکان داد نزدیک تر رفت گفت:«اگر همون موقع که خونه ی همسایه ها رو گرفته بودن کمکش می کردین و خونه رو پس می گرفتین الان خونه تو رو نمی گرفتن ، اما حالا هم دیر نشده اگر کاری نکنیم اون ها کم کم به خونه ی بقیه اهالی هم میرن همه از دستشون خسته شدن»
بابا خرگوشه که حالا کمی آرام شده بود گفت:« عالیه همه با هم شکستشون می دیم» پرکلاغی پر زد و خبر توی جنگل پیچید . خیلی زود همه ی اهالی جلوی درخت کهنسال جمع شدند تا ببینند چه خبر شده. همه با هم حرف می زدند و پچ پچ می کردند. بعضی ها موافق این جنگ بودند و بعضی هم مخالف و همه نگران اتفاقاتی که قرار بود بیفتد. تا اینکه هدهد دانا روی بلندترین شاخه ی درخت
نشست و گفت:«دوستان عزیز گرگ و روباه مکار چندروز پیش خونه اِمی خرگوشه و گوش دراز رو گرفتن و امروز هم خونه بابا خرگوشه رو! اگر کاری نکنیم فردا خونه ی ما و شمارو تصاحب می کنن» دوباره همهمه ای برپا شد، هر کس نظری داشت و حرفی زد.
اِمی خرگوشه در حالی که به خاطر بغض صدایش می لرزید گفت:«اخه گرگ خیلی قویه دندون های تیز و چنگولهای قوی داره ماکه نمیتونیم باهاش بجنگیم» خارخاری خارپشته گفت:« ولی ما تعدادمون بیشتره و با کمک هم میتونیم اون ها رو از جنگل دور کنیم من نگران خانواده م هستم!» بابا خرگوشه دستش را مشت کرد و در تایید حرف خاری خارپشته گفت:«بله درسته من نمیگذارم کسی بهم زور بگه»
دوباره همهمه بین حیوانات به راه افتاد . هدهد دانا گفت:« دوستان برای این جنگ اصراری نیست هرکس دوست داره شر گرگ و روباه مکار برای همیشه از سر حیوانات جنگل کم بشه بره و تا می تونه سنگ جمع کنه و تا یک ساعت دیگه خودش رو به محله ی خرگوش ها برسونه!»
همه ی حیوانات پراکنده شدند عده ی زیادی برای جمع کردن سنگ دست به کار شدند ، و عده ای هم به خانه هایشان برگشتند. ساعتی دیگر حیوانات جنگل سنگ به دست به محله ی خرگوش ها رفتند. پرکلاغی به طرف خانه ی بابا خرگوشه پرواز کرد و رفت ،بلند دادزد:«قارقار آهای گرگ بدجنس ،روباره مکار اگر جرات دارید بیایید بیرون » گرگه که سروصدا را شنید از خانه بیرون آمد ...
ادامه دارد....
🌼🍃🌸🌼🍃🌸
کانال قصه های کودکانه
@Ghesehaye_koodakaneh
لینک کانال جهت ارسال و دعوت👇
http://eitaa.com/joinchat/3920166922C29a779ebe4
#روز_قدس
#فلسطین
#مرگ_بر_اسرائیل
#باران
#فلسطین
سلام به دوست خوبم
تو کشور فلسطین
همیشه دشمن بوده
برای تو در کمین
اما عزیز دلم
باید مقاوم باشی
بالاخره یه روزی
میرسه وقت خوشی
دیدم که داشتی با سنگ
دشمن و دور می کردی
این روزا هم میگذره
دور میشه رنج و بدی
همش دعا می کنم
روزی بشی تو پیروز
منم میام کنارت
مسجدالاقصی اون روز
#باران
#روز_قدس
#مرگ_بر_اسرائیل
🌼🍃🌸🌼🍃🌸
کانال قصه های کودکانه
@Ghesehaye_koodakaneh
لینک کانال جهت ارسال و دعوت👇
http://eitaa.com/joinchat/3920166922C29a779ebe4
#شعر
«بابا منو لوس می کنه
پیشونی مو بوس می کنه»
دست می کشه روی سرم
باهم میریم سمت حرم
می ریم پیش سقاخونه
دیگه غمی نمی مونه
می گم سلام امام رضا
من اومدم پیش شما
من اومدم دعا کنم
دردِ دلامو وا کنم
میشه یه روز امامْ زمان
بیاد میونِ شیعیان
دشمن ایمانِ ما رو
اسرائیل و آمریکا رو
آقا بیاد دور بکنه
دنیا رو پرنور بکنه
بیت المقدس رو آقا
پس بگیره از دشمنا
یکهو میاد یک کبوتر
مقابلم می زنه پر
میشینه روبروی من
میخنده اون به روی من
@Ghesehaye_koodakaneh
#باران
#روز_قدس
#مرگ_بر_اسرائیل