eitaa logo
قلاب‌هایی که صیدم کردند 🎏
152 دنبال‌کننده
205 عکس
11 ویدیو
2 فایل
زندگی است دیگر، پر از قلاب‌هایی که گیرشان می‌افتیم حرفی، سخنی، چیزی هست در خدمتم👇 @alijavid1014
مشاهده در ایتا
دانلود
قلاب‌هایی که صیدم کردند 🎏
1️⃣⬇️
«تویی که نمی‌شناختمت» بعد از مدت‌ها، شاید شش ماه، امروز سوار مترو شدم. بدترین ساعت مترو. به قول رفیقم ساعت جنازه‌ها. وقتی کارمندها دوباره از روزمرگی‌ مزخرفشان به سمت خانه‌ای که قرار است روزمرگی خسته‌کننده دیگری داشته باشد سر می‌خورند. روی ریل. با مترو. خسته و سر در گوشی. رفیقم همیشه می‌گوید ساعت چهار تا شش عصر مترو، تصویر واقعی تهران است. همین صحنه کافی است که کسی هوس زندگی در تهران را نکند. و اما من. امروز بدون آن رفیقم آمده‌ بودم در گعده سیار افسرده‌ترین موجودات کشور. خودم را بی‌ربط‌ترین آدم آنجا دیدم. غریبه بودند برایم و غریبه بودم برایشان‌. انگار آنها همه یکدیگر را می‌شناختند و با تعجب به من نگاه می‌کردند که تو اینجا چه میکنی؟ و اینجا ذهن مریضم شروع کرد به بازی. دستور داد که ببین و خودت را جایشان بگذار. صبح که رفتند چقدر دیر رسیدی؟ سر کار با چند نفر بحث کردی؟ چندتا از ریش‌هایت را به خاطر قسط عقب مانده کندی؟ چندوقت است که برای خودت لباس نگرفتی؟ چه سیگاری میکشی؟ الان که به خانه می‌رسی، چطور با اهالیش رفتار می‌کنی؟ و من خود را جای هر کسی که در آن واگن سیار بود جا زدم. جای همه‌شان زندگی کردم و مدل مرگشان را هم دیدم. دیگر من همه بودم‌. همه‌شان را می‌شناختم، به اندازه خودشان. زندگیشان کرده بودم. دیگر عجیب نگاهم نمی‌کردند. تا اینکه متوجه شخصی شدم که غریبه‌تر از همه بود. نمی‌شناختمش. حتی نمی‌توانستم واردش شوم و خودم را جایش بگذارم. عجیب بود. عجیب به من زل زده بود. انگار که مسئول تمام بدبختی‌هایش منم. انگار عمر بر باد رفته‌اش را از من طلب داشته باشد. جوانی با ریش‌های بلند در هم گره خورده و عینک کثیف و چشمانی خسته. به شبح می‌مانست. نمیشناختمش. ابدا نمیشناختمش. اما او از شیشه من را طوری نگاه می‌کرد انگار که می‌شناسدم. عکسش را گرفتم تا بعدا بیشتر فکر کنم که کجا دیدمش... پ.ن: ۱.اگر او را می‌شناسید بگویید.
(۲.به قول غیاث المدهون، شهری که من در آن ساکنم اصلا شبیه شهری که در من ساکن است، نیست.)
قلاب‌هایی که صیدم کردند 🎏
این داستان رو برای یک رویداد نوشتم. منت بر سر من بزارید و بخونید و نقدتون رو بفرمایید.(بالأخص اساتیدی که در این کانال هستند. دیگه اسم نبرم😅)
و در باب یلدا همین بیت از علیرضا آذر بس: ببین جو گندمم یعنی کمی از فصل من مانده زمستان رخ کند مُردم، شب یلدا مرا دریاب
image_2023-12-25_17-54-33.png
حجم: 103.5K
مشغول ویراستاری هستم(زمانی که می‌خوانید، بودم) این دو پاراگراف را چند بار با آن نشانک قدم زدم. سوای از مقدمه جذابی که جناب میرباقری داشتند، این دو پاراگراف حقیقتا به جان می‌نشیند. به راستی به گندم خوردنش می‌ارزید که در این دنیا با امیرالمؤمنین تلاقی پیدا کنیم. پ.ن: اگر احیانا برایتان سوال شده که چرا نیم‌فاصله رعایت نشده، باید بگویم به درخواست سفارش دهنده بوده.(دنیای عجیبی است)
انگشتانم تا الآن چندبار دکمه‌های کیبورد را لمس کردند و عقب کشیدند. نوشتن از مادر عباس دل و جرئت می‌خواهد. اگر پسرش نپسندد چه؟ از خودش مدد می‌گیرم و هرچه دل و جرئت و رو دارم را به سر انگشتانم می‌ریزم. ام‌البنین. مادر پسران. این ترجمه ناقص است چرا که در طول تاریخ فقط به یک نفر گفتند ام‌البنین. حتی از گوگل هم پرسیدم، با همه بی‌قید بودنش او هم اذعان داشت که در طول تاریخ فقط یک نفر را به نام ام‌البنین می‌شناسد. مگر فقط او چند پسر داشته؟ اصلا چه شد که به او این عنوان را دادند؟ نقل است که باری پیش مولایمان امیرالمؤمنین آمد و پیشنهاد کرد او را به نام اصلی‌اش که فاطمه بود، صدا نزند، تا حسنین علیهما سلام با شنیدن نام فاطمه به یاد مادرشان نیفتند. و اینچنین بود که مولایمان نام ام‌البنین بر ایشان گذاشت. لکن فقط یک نام نبود، مدالی بود بس درخشان که تا کنون در عالم همچنان می‌درخشد. پسران او با همه پسران فرق داشتند و لذاست که به غیر او نام ام‌البنین بر کسی سزا نیست. همیشه ذهنم درگیر این بوده که عباس، علیه السلام، به ام‌البنین فخر داده یا ام‌البنین سبب فخر پسرش شده؟ شاید بگویی که پاسخ این سوال که واضح است، عظمت و شأن مادر و مادر بودن که برکسی پوشیده نیست. اما من هم می‌گویم داریم درباره عباس حرف می‌زنیم! این اسم خیلی بزرگ است، خیلی! هم تو می‌دانی و هم من که وقتی در روضه اسمش می‌آید قلبمان به چه لرزش و خشوعی می‌رسد و یا اینکه در مقابل ضریحش چگونه سرمان از هیبت و عظمتش به پایین می‌افتد (البته که به خاطر رحمت و عطوفتش و امید به الطافش سرمان دوباره بالا می‌آید). باور کن پاسخ این سوال، جنسش با پاسخ‌های معمولمان فرق دارد. بزرگی می‌گفت آنهایی که علی علیه‌السلام را خدا می‌پندارند، هنوز حضرت زهرا‌ سلام‌الله‌علیها را نشناختند. شاید بشود این حرف‌ را هم اینطور تعمیم داد که عظمت مادر عباس بیش‌از عظمت خود عباس است منتها مگر ذهن ما هنوز اندازه عظمت عباس را درک کرده که بخواهد درباره عظمت مادرش گمان بزند؟ او مادر ابالفضل است. وقتی کار بیخ پیدا می‌کند و کارد به استخوان می‌رسد، پیش خدا ابالفضل را واسطه قرار می‌دهیم. می‌دانیم که بی برو و برگرد مشکلمان حل می‌شود. اما اگر کار بیش از پیش بیخ پیدا کند و کارد، استخوان را هم خط بیندازد دیگر پای ام‌البنین را وسط می‌کشیم. عباس اگر پدر فضل و رحمت است، ام‌البنین مادر اوست. پس یا ابالغوث، به حق مادرت... (هی نوشتم و هی پاک کردم. تا درباره‌اش ننویسی نمی‌فهمی چقدر سخت است. از سر انگشتانم تا انتهای گلویم کلی کلمه نگفته خشک شده.)
پریشب موقع شام روضه، از فرط شلوغی داخل اتاق چپیده بودیم و سر یک سفره داشتیم در کاسه آبگوشتمان نان تیلیت(تریت) می‌کردیم. آدم خوش‌رو و باحالی به نظر می‌رسید. با دایی انگار خیلی صمیمی بودن و مشغول صحبت. قاشق سوم آبگوشت را داشتم هورت می‌کشیدم که دایی روی کمرم کوبید«آقا... رو می‌شناسی؟» دو سه تا سرفه زدم و دستی به ریش و سبیلم کشیدم«متأسفانه تا الان افتخار زیارتشونو نداشتم» «ایشون از هم‌رزمای حاج قاسم بودن. چهار سال توی سوریه زندگی کرده.» لقمه نان را گوشه لپم قایم کردم و دست روی سینه بردم«آقا خیلی مخلصیم.» تپل و بامزه بود و خنده ریزی زد«چاکریم، از حبیب تعریفتو شنیده بودم. مشتاق زیارت جمالتون بودیم» «والا جمال نداریم، فقط ریشه» صدای خنده‌مان توجه بقیه را جلب کرد. دایی در اتاق را نیمه کرد که کم‌تر در چشم باشیم. دیگر همان بحث‌های متداولی که می‌توانی حدسش را بزنی شد و من هم بیشتر گوش بودم تا اینکه کار کشید به یک خاطره. «... موقع جنگ داعش، یه بار یه گردان تازه اومدن سوریه و یه جلسه توجیهی با حاج قاسم داشتن. ما هم بودیم. یه چندتا از نیروها گفتن «حاجی ما برای شهادت اومدیم. از بابت ما خیالت راحت.» حاجی هم خندید و به گردان گفت «چند نفر دیگه مثل اینا برای شهادت اومدن؟ هر کی اینجوریه بیاد این‌طرف.» ده بیست نفر رفتن اون سمت. گفت دیگه کسی برای شهادت نیومده؟ یه نفر دیگه هم آخرش رفت و حاجی رو به فرمانده گردان گفت«خب، این آقایونو الان می‌بری یه زیارت می‌کنن بعدشم برشون می‌گردونی تهران» صدای ناله بچه‌ها بلند شد و حاچ قاسم با جذبه برگشت گفت«ما اینجا نیرو برای شهادت نمی‌خوایم. اینجا باید کار کنید. کار!» خدا شاهده بعدش صدا از کسی در نیومد.» و خندید و دایی هم گفت «نه بابا، دمش گرم». چشم درشت کردم. ضدحالی که آن سربازان خورده بودند را کاملا در وجودم حس کردم و صدای اعتراض من هم بلند شد، منتها پنج شش سال در این سمت تاریخ، «عه! اون کلیپ سید رضی رو که شما هم دیدید. خودش می‌گفت حاجی چطوری برای شهادت ترغیبشون می‌کرد و حرف می‌زد. چطور...» لقمه‌ را بین دهان و کاسه معلق نگه داشت و وسط حرفم پرید «بله، اونا ۲۵ سال کار کردن؛ میوه رسیده بودن. اینا فرق دارن با یه سرباز جوگیر که تازه تو میدون اومده. اینا هنوز کالَن.»... و تا الان این حرف در سرم پیچ می‌خورد و بین شیارهای مغزم بشین و پاشو می‌کند. خودم و آدم‌های مثل خودم را تصور می‌کنم که کال هستیم و در زندگیمان کاری نکردیم. ما فقط در پس شعارها و هیجاناتمان زیست داشته‌ایم و بر سر همین‌ها با هم رقابت کردیم. ترس سلول به سلول بدنم را می‌گیرد. نکند قبل از رسیدن، کال از درخت کنده شویم و به خاک بیفتیم. !
قلاب‌هایی که صیدم کردند 🎏
بار چهارم است که سرم زیر شانه و قیچی‌اش می‌رود و او مثل هربار می‌گوید«من اگه قیافه تو رو داشتم حداقل هشت تا زن می‌گرفتم» مثل هربار بدون حرف می‌خندم و او مثل هربار ادامه می‌دهد«لاف نمی‌زنم. با همین قیافه تا الان چهارتا گرفتم. ولی اگه جای تو بودم...» و باز یکی از مشتری‌های روی صندلی می‌پرسد«ماشالا! الان چهارتاشونو داری؟» «نه بابا، مگه گاوداری زدم؟» و بعد می‌خندد. خنده‌ای که به چهره‌اش می‌آید«زن اولم نتونست منو تحمل کنه، زن دومم رو من نتونستم تحمل کنم، سر سومی دوتامون نتونستیم تحمل کنیم، الان با این چهارمیه خوبم. اونم انگار مشکلی نداره» بعد مثل همیشه روی شانه‌ام می‌زند«ولی حرفمو جدی بگیر. اگه تند تند زن بگیری پیر نمیشی».همیشه هم روی شانه راستم می‌زند. بالای آینه عکسی از خودش و محمدعلی فردین است و من باز مثل هربار برای عوض کردن بحث به آن متوسل می‌شوم«آقا فردین، اون عکس بالاییه رو امسال گرفتی؟» لبش را عین محمدعلی فردین، خیلی سینمایی به یک گوشه کش می‌دهد و می‌گوید«اون عکس برای بیست سال پیشه. وایسا...نه، دقیقا برای بیست و دو سال پیشه» و اینجا من باز با تعجب می‌گویم«نه بابا، خداییش؟ ماشالااا. تکون نخوردین» صورتش را طرفم می‌آورد «انصافا قیافه الانم با اون موقع فرق نکرده؟ راستشو بگو؟» در چشمانش زل می‌زنم«خداییش نه. من اصلا فکر می‌کردم برای امسالته. هیچ فرقی نکردین» و باز آن لبخند سینمایی را می‌زند«به نظرت الان چند سالمه؟» «نهایتا چهل، خونه پرش دیگه چهل و پنج» «پسر من الان شصت و پنج سالمه» اینجای قضیه مثل هربار باید شاخ دربیاورم و درباره راز جوانی و سرزنده بودنش را بپرسم و او هم درباره ورزش و تغذیه سالم و اهل موسیقی بودنش برایم بگوید و من در پس هر جمله‌اش طوری سر تأیید تکان بدهم که موهایم زیر دستش خط نخورد. اما سوای این حرف‌های تکراری، دو تا مطلب بدون تکرار هربار اتفاق می‌افتد. یکی دو تا خاطره جدید و سه چهارتا آهنگ جدید، که بعد اینکه به اهل موسیقی بودنش اذعان داشته، برایم می‌خواند. تا نشنوی باورت نمی‌شود. عباس قادری و جواد یساری را از خودشان بهتر می‌خواند. وقتی می‌خواند، احساس می‌کنم پشت خاور در یک جاده کویری نشستم و دارم چای هورت‌ می‌کشم. معمولا به اینجای کار که ‌می‌رسد دست از کار می‌کشد و سراغ موبایلش می‌رود و توی پوشه فیلم‌هایش انگشت بالا و پایین می‌کند. به طرز عجیبی انگار می‌داند که کدام یک از کلیپ‌ها را تا حالا نشانم نداده و همان را پلی می‌کند‌.(اینجای کار که می‌رسد نمی‌دانم آیا اوست که هربار مرا گیر میاورد یا من!) صدای پر حجمی که بدون میکروفون کار خواننده توی کنسرت را می‌کند. بی‌نظیر است. هم صدایش و هم دنیایش. این بار یک حرف جدید می‌زند:«می‌دونی، اصلا جنس من با غم سازگاری نداره. هیچ وقت مراسم عزا نمیرم مگه اینکه مجبور باشم. اگرم برم به پنج دقیقه نمیشه که جیم میزنم. روضه هم زیاد نمیرم. همش دنبال شادی و آواز و رقص و بزن و بکوبم. قبل انقلاب زیاد دعوتم می‌کردن اینور و اونور که بخونم. اما یه بار پشت سرم یه حرفایی زدن که خوشم نیومد و اینکارو گذاشتم کنار. مادرمم که دید اینجوری شد بهم گفت برو صداتو خرج ابی‌عبدالله کن. منم رفتم دنبال مداحی و اتفاقا بازم کارم گرفت. اما اونم بعد یه مدت گذاشتم کنار» ساکت شد. انگار که غمش یادش آمده باشد. اگر نمی‌پرسیدم چرا احتمالا دیگر درباره‌اش حرف نمی‌زد. بعد پرسشم را جواب داد«این یکی جنس غمش با بقیه فرق داشت. هر بار که براش می‌خوندم وسطش گریه‌ام می‌گرفت و دیگه نمیتونستم بخونم. می‌خواستم فقط بشینم براش گریه کنم. بعد روضه هم همیشه تا چند روز حالم بد بود. به خاطر همین گذاشتمش کنار و رفتم سراغ همون ساز و آواز. منتها این دفعه تو تنهاییم» دوباره روی شانه راستم می‌زند«ببین، اگه از من می‌شنوی فقط دنبال شادی باش. غم پیرت می‌کنه. اصلا همین غمه که می‌کشدت» و من آدم‌های زیادی دیدم که در سن پایین‌تر از سن فردین پیر شدند و مردند. بالأخص در هیئت و روضه. در هیئتمان عمو رحمتی داشتیم که پارسال در پنجاه و پنج سالگی با ریش و‌ مویی کاملا سفید، مرد. فردین آدم رو راست و صافی است. خوب می‌داند که غم، بالأخص غم حسین، زود آدم را پیر می‌کند و او هم بدون آنکه ادا دربیاورد صادقانه می‌گوید که نمی‌خواهد پیر شود. می‌خواهد شاد زندگی کند. اصلا فردین همان عمو رحمت است. منتها با این تفاوت که گریه روضه‌اش را کنار گذاشته‌. هر بار که در جمعی یا کتابی یا کلیپی بحث از مزایای شاد زیستن می‌شود، چهره فردین در نظرم مجسم می‌شود و از پشت سر عمو رحمت را می‌بینم که به سیاهی هیئت تکیه داده و صورتش را گرفته و شانه‌اش بی‌وقفه می‌لرزد. و من الان روی صندلی آرایشگاه مخیر هستم که موهایم در چند سال آینده، همچنان سیاه باشند یا به رنگ گچ دربیایند. می‌دانی، لبخند‌های عمو فردین را به گریه‌های عمو رحمت می‌فروشم به این شرط که پای تو درمیان باشد...
قلاب‌هایی که صیدم کردند 🎏
می‌گوید «هربار که کانالتو باز می‌کنم، میگم اینبار دیگه براش نوشتی اما وقتی می‌بینم این همه وقت گذشته و هیچ چیز ننوشتی، توی ذوقم میخوره. کانالت خراب میشه اگه از ما توش چیزی بنویسی؟» منظورش از ما خودش به علاوه نفر دومی است که قرار است مرا پدر کند. به دروغ می‌گویم «برای جفتتون توی لپ‌تاپم نوشتم اما فعلا سکرته!» دروغ دروغ هم که نه، تا الان بارها و بارها دست به کیبورد شدم اما صحنه‌هایی که در ذهنم پدیدار می‌شدند معادل واژگانی نداشتند. ذهنم مملو از دیالوگ‌هایی است که باید به او یا به آنان بگویم ولی هر دیالوگی نیازمند حداقل یک پاسخ است، آن پاسخ و آن وجه اساسی دیالوگ را ندارم که برایش بنویسم. البته تا امروز. تا امروز که تنها سوار قطار شدم. تا امروز که با امیرعلی و پدرش آشنا و هم‌کوپه شدم. یک پسر ۴۸ کروموزومی چه‌ها که به آدم یاد نمی‌دهد. او هم کروموزوم‌های بیشتری از من دارد و هم دنیای بزرگ‌تری. پدرش مردی میانسال و از برادران افغانمان است که در نیشابور برای امیرعلی زندگی ساخته، با همان دست‌های کارگری اش. از ابتدا حرکت قطار می‌گفت کاش با اتوبوس می‌رفتیم و من متعجب از حرفش بودم که راحتی قطار کجا و اتوبوس کجا؟ اما او خیلی قبل‌تر از من پدر شده بود و می‌دانست که پنجره‌های راهرو تنگ قطار امیرعلی را چگونه وسوسه می‌کنند و خودش را بیرون از کوپه، آواره. از این سالن به آن سالن و از آن پنجره به این پنجره که همراه است با شنیدن مکرر جمله «ببخشید آقا، میشه رد بشم؟» هربار بعد از اینکه وارد کوپه می‌شدند و روی تختشان‌ پهن، حداکثر ده دقیقه طول می‌کشید تا چیزی در ذهن پسرک سندروم داونی جرقه بزند و او را دوباره سمت پنجره وسوسه کند. کوچک‌ترین مانعی از طرف پدر کافی بود تا جیغ‌های بنفش امیرعلی را بلند کند و رنگ و روی مرد را قرمز. پدرش بیشتر نگاه بود تا حرف. حرفش هم جز معذرت‌خواهی به همان لهجه شیرین دَری نبود. برای تدارک مقدمات پدر شدن چه‌کارهایی باید کرد؟ پس‌انداز؟ خواندن کتاب «پروژه پدری»؟ خرید سیسمونی؟ برنامه‌ریزی برای آینده بچه؟ من اما خود پدر بودن را انتخاب کردم؛ اینطور که وقتی مرد افغان مستأصل و بی‌حال جان بلند شدن و همراه شدن با کودکش را نداشت، گفتم«اجازه می‌دین اینبار من ببرمش» «نه نه، زشت میشَ. شرمَندَ میشم ایطور» قبل تمام شدن حرفش پا در کفش کردم«چرا شرمنده، من خودم دوست دارم. یکم بخواب» مرد از خدا خواسته دراز کشید و امیرعلی هم لبخند زد. در سالن سمت شیشه پنجره هجوم برد و دماغش را چسباند و گاهی هم به آن زبان می‌زد. عکس امیرعلی با شفافیت پایین توی زمینه چراغ‌های زرد یک شهر دور در شب، روی شیشه افتاده بود. با یک بچه سندروم داونی چگونه باید یک صحبتی را شروع کرد؟ پدرها این مواقع چه می‌گویند؟ «می‌دونی اونجا کجاست؟» چشمان نزدیک بهمش سمتم چرخید و با خنده گفت«اونجاس!» «چی؟» «اونجاس!» «قشنگه؟» «آره، اونجاس» و دوباره دماغش را به شیشه چسباند و زبان زد. فهمیدم راهی به دنیایش ندارم مگر اینکه او به دنیایش راهم دهد. دماغم را به شیشه چسباندم و به آن زبان زدم. شور با ته مزه سیگار و سرد. روی شانه‌اش زدم تا مرا ببیند. دید و خندید. به دنیایش راه یافتم. چقدر شیرین بود. کم کم از امیرعلی چرخاندن دماغ روی شیشه و درست کردن بخار با دماغ را یاد گرفتم. آدمی که احتمالا پدر نشده بود از کنارم گفت«ببخشید میشه رد بشم» و با نگاه پر کنایه‌اش رد شد. خلاصه که انگار قرار نیست دیالوگ را من شروع کنم. وجه اولش این است که او شروع کند. (حالا راضی شدی؟ دهنم هنوز مزه شوری میده، بوفه هم بستس، آب معدنیمم تموم شده🤦‍♂) @Ghollabha