قلابهایی که صیدم کردند 🎏
توی ون کربلا به نجف بغل دستش نشسته بودم. تنها انسان ۴۷ کروموزومی ایدئولوژیکی که تا به عمرم دیده بودم. اسمش سید حسین بود. با لهجه عراقی پرسید ایرانی هستی؟ گفتم آره. پرسید از امام خمینی عکس داری بهم بدی؟ گفتم تو گوشیم دارم، میخوای چیکار؟ گفت عکس کاغذیشو میخوام. توی خونم پر از عکساشه. هر ایرانی که عکس امام داشته باشه ازش میگیرم.
فر خوردم! تا جایی که یادمه تنها استفادهای که دور و بریهام از دوران مدرسه تا حالا از عکس امام میکردن کشیدن فرمهای مختلف ریش و سبیل برای عکس امام، تو صفحه اول کتاب درسی بود. خوباشون ما بودیم که سالی یه بار تو راهپیمایی عکس امام رو دو دقیقه بالا میگرفتیم و بعد لول میکردیم و مینداختیم پشت شیشه ماشین یا بالای کمد.
پرسیدم واقعا دوستش داری؟ گفت عاشقشم، هر سال که میام ایران اول میرم زیارت امام خمینی. واقعا فکر میکردم مسخرم میکنه اما یکهو عکس تا خورده امام رو از جیب شلوارش درآورد و بوسید و نشونم داد. باز هم فر خوردم. یاد روز آخر مدرسه افتادم که خورده پارههای عکس امام کف زمین مدرسه پخش میشد.
بعد برام تعریف کرد که زمان صدام سرباز بعث بوده ولی به عشق امام میاد خودش رو تسلیم میکنه. ایرانیها هم به خاطر شرایطش کاریش نداشتن و ولش میکنن اما باز برمیگرده! قضیه اینجا جالب بود که با اجازه آقای سیستانی هنوز از امام تقلید میکرد.
پرسیدم خب چرا انقدر دوستش داری؟ جواب درست درمون نمیداد، فقط میگفت دوستش دارم و عکسشو میبوسید. تو دلم به شوخی گفتم احتمالا اون کروموزوم اضافیش حامل ژنهای عشق به امام خمینیه.
بحث رو بردم سمت جنگ اسرائیل، پرسیدم حال کردی موشک میزدیم؟ صداش رو از ذوق بالا برد وگفت والله بهترین روزهای زندگیم بود! گفتم از اینکه تموم شد چه حسی داری؟ قیافه مچالش، مچالهتر شد و دوبار گفت حیف شد، حیف شد. حیف دوم رو با آه بیشتر وقتی گفت که به عکس امام زل زده بود. بیشتر فر خوردم. یادم افتاد من تا الان معنی حیف رو نمیدونستم و تازه یادگرفتم. اونم از یه پیرمرد عرب ۴۷ کروموزومی.
پ.ن:
احتمالا مطلع هستید که من بلد نیستم عربی حرف بزنم. لذا حرفهای پیرمرد رو یه خانم آبادانی که سمت راستم نشسته بود ترجمه میکرد که خود اون بنده خدا اصلا یه سوژه مجزاست. ولی تمام مکالمات واقعی هستن و خود مترجم هم مثل من فر خورده بود.
#مشایه
#آدمها
قلابهایی که صیدم کردند 🎏
سال ۱۴۰۲ است. سه چهار روز مانده به اربعین. شب است و ساعت حوالی یک نصف شب. زن و شوهری تقریبا چهل- پنجاه ساله، با چهرهای بهتزده کشان کشان به موکب علی بن موسی الرضا میرسند. نگاهشان که به ماکت گنبد امام رضا میافتد در یک آن طوری از گریه منفجر میشوند که صحن خلوت موکب در چشم به هم زدنی پر از خادم و زائر میشود.
همچنان سال ۱۴۰۲ است و همچنان سه چهار روز مانده به اربعین. منتها ساعت احتمالا حوالی ساعت یازده_دوازده شب است. همان زن و شوهر هستند که با حال نزار و خسته در مسیر مشایه، دنبال یک موکب خالی به دنبال جای خواب میگردند. موکبها همه پر هستند و دریغ از یک متر جای خالی! دیگر میبُرَند. مرد با خل تنگی کنار خیابان، روی زمین خاکی، کولهاش را زمین میاندازد و همانجا دراز به دراز میخوابد. زن هم کلافه است و به ناچار با شوهر همراه میشود. هر دو یک خواب میبینند: امام رضا بالای سرشان آمده و با احترام میگوید چرا اینجا خوابیدید؟ کمی بالاتر، در عمود ۷۰۷، داخل موکبم منتظرتانم. جای خوابتان را مرتب و آماده کردم. بیایید راحت استراحت کنید.
سال ۱۴۰۴ است. نه روز مانده به اربعین. ساعت حوالی دوازده شب است.کارهای آمادهسازی موکب را تقریبا تمام کردیم. با پلکهای سنگین داخل صحن موکب رو به روی ماکت حرم امام رضا نشستهام. خستهام و تردد زائرین خسته را تماشا میکنم. لبخندم کش پیدا میکند. عجیب ذوق کردهام...
#مشایه
#سلطان
#زائر
#خادم
قلابهایی که صیدم کردند 🎏
پاهایش تاول نداشت. موقع دراز کشیدن روی تخت هم نگفت که پاهایم درد میکند. در این یک هفتهای که اینجایم، این یک رفتار خلاف عرف به حساب میآمد. در عین حال بعد از اتمام ماساژ کمر و سرشانه، به سراغ ماساژ کف پا رفتم. سرش را از روی تخت بلند کرد و گفت «زورتو الکی سر پای من خرج نکن. این پا قبلا درداشو کشیده. خیلی وقته دیگه چیزی حس نمیکنه». و پرسیدم آنچه را که نباید میپرسیدم و شنیدم آنچه که نباید میشنیدم؛ کلمه به کلمهاش برایم تصویر داشت. نگاهم به کف پاهایش خیره شد و همین کف پا نقطه تبادل روح ما بود. او برایم حرف میزد در حالیکه من دیگر خود او شده بودم؛ یک زندانی در زندان موصل، در سالهای ۶۰ تا ۶۹:
درد در بند بند وجودم میپیچید. انگار کل سلولهای تنم درد کفپایم را فریاد میزدند. کابل تلفن تا خورده، چوب خیزران، آب یخ و نمک و در مقابل کف پاهای من. این همه برای این بود که من فقط حرف بزنم. از شدت درد انگشتهای پایم باز و مچاله میشدند و کل تنم تا حدی که بندها اجازه میدادند تکان می خوردند اما لبهای فشرده شدهام از روی هم تکان نمیخوردند. فقط زمانی باز میشدند که فریاد سلولهای عصبی درحال مرگ را از گلو بیرون میریختند. این وضع هر ده نفرمان بود؛ میدانستند از خود ابوترابی نمیتوانند اطلاعاتی بیرون بکشند، آمده بودند سراغ مایی که در حلقه نزدیک او بودیم.
ابوترابی برای ما فقط یک آدم نبود؛ برای ما ایران همان آسایشگاه بود و ابوترابی کل امید ایران. اگر ابوترابی نبود کداممان میتوانست از خودکشی یا فشار بعثیها جان به در ببرد؟ بعثیها هم همین را میخواستند بدانند که چرا ما هنوز با امید زندهایم. آنها میخواستند ایران را در همان آسایشگاه تمام کنند.
ولی ما حرف نمیزدیم. نمیگفتیم که ابوترابی قوانینی در هجده بند و آن را به همه آسایشگاهها منتقل کرده. نمیگفتیم که آن قوانین برای ما آیههای قرآن بودند و کسی نبود که آن را حفظ نباشد.
نمیگفتیم که همه را به ورزش کردن مجبور کرده تا دچار رخوت نشویم.
نمیگفتیم که جهت حفظ روحیه کسی از بچهها را مأمور کرده که هر روز مخفیانه در دستشویی با یک آنتن رادیویی دست ساز اخبار ایران را گوش کند و آن را روی کاغذ بنویسد و دست به دست کند.
ما خیلی چیزها را نمیگفتیم. نمیگفتیم که اصلا او با روضههای مخفیانه و شوق زیارت کربلا ما را زنده نگه داشته.
ما فقط دردهایمان را فریاد میزدیم.
و او الان در راه کربلا بود. با پاهایی که دیگر آرام آرام بودند. بدون درد، بدون تاول، بدون عصب، بدون ابوترابی.
#مشایه
#آدمها