eitaa logo
-تقدیمی ها-
6 دنبال‌کننده
46 عکس
8 ویدیو
0 فایل
تقدیمی هاتون اینجاست :) 🦋🌿
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از فنیـا
زندگی‌نازنین‌کوچولو غذا: پاستا شیء: بالش نرم از جنس کاموا مخملی چرا؟ پست‌ها پر از احساس لطیف، آرامش و امید به زندگی ساده هستن. پاستا لطیف و‌ خوشمزس، و بالش نرم، با حس آرامش‌بخش و دل‌نشین کانال
هدایت شده از ریپ💔/سایه تاریکی☆
From:سایه تاریکی For:.نانوشته دلیل:چنلت وایب کتابخونه ها و جاهای ناز رو داره؛ بیشتر به خودت اهمیت بده، کلماتت رو با دقت انتخاب میکنی، تو میتونی با لطف به خودت=)
هدایت شده از ریپ💔/سایه تاریکی☆
پست شما اماده است ☆ از طرف:سایه تاریکی ☆ برای شما یک پوستر و یک نامه داریم صاحب چنل https://eitaa.com/Nazi_e7 نامه:هر چیزی که میتونی خودت رو باهاش اروم کنی انجام بده .نقاشی بکش، نفس عمیق ،اهنگ گوش بده ،ناراحتی روقبول کن ولی سعی کن حالتو خوب کنی:)
هدایت شده از نانوشته.
From : نانوشته 🌤 For : سینگیلمین 🌤 4 : 36 AM از خستگی سرتو گذاشتی رو میز و خوابت برد... تو میخواستی هرجور شده عضو تیمی بشی که قراره 8 روز دیگه برای تحقیق و بررسی نشانه های حیات توی سیاره ی E626 به فضا سفر کنن به خاطر همین شب روزت تو اتاق میگذشت. + مامانننن دفتر منو ندیدییی + (دفتر توعه به من چه 🤷🏻‍♀🤷🏻‍♀) - دفتر توعه به من چه + خودم پیداش کردم... خیلی دوستون دارم برام دعا کنید خدافظظ - صبر کن صبحونت- دقیقا 1 دقیقه قبل از شروع جلسه رسیدی همه با تمسخر بهت خیره شده بودن ردیف وسط نشستی و طبق معمول تیکه انداختن های بقیه شروع شد. - واقعا چی با خودت فکر کردی که اومدی تو نمیتونی - بیخیالش صبر کن بعدش چقدر بهش بخندیم... - خب خب همگی ساکت بدون معطلی میرم سراغ اسامی .شماره ی هرکی رو خوندم از جاش بلند شه.فرمانده عملیات : شماره ی 7 دفترتو چک کردی شماره ی 7 .. شماره ی 7 تو بودی.. - شماره ی 7 مثل اینکه خوابه. بلند شدی + خیر رئیس معذرت میخوام. همه با تعجب بهت خیره شده بودن ، توهم با افتخار و غرور سرتو بالا گرفته بودی. - هفته ی دیگه سفر شروع میشه. خودتون رو آماده کنید. جلسه تمام، میتونید تشریف ببرید. یک هفته بعد آماده سازی پرتاب. شروع بیهوشی . 10 . 9 . 8 . 7 . 6 .. 5... چشماتو باز کردی، تو و نزدیک 10 نفر دیگه توی سفیه بودین ایستگاه بین‌المللی سوخت گیری کردین و به مسیر ادامه دادین. چون تازه بیدار شده بودی هنوز باورت نشده بود اینجایی. بالاتر از هرکس دیگه توی اون کره خاکی که از مقر فرماندهی اندازه توپ شیطونت شده بود. به مقصد نزدیک شده بودین کم کم بقیه هم بیدار شدن. آرزویی که داشتی با کلی تلاش زحمت و شب بیداری به حقیقت پیوسته بود این بود احساس افتخار... توی همین افکار بودی که - فرمانده به مشکل سوخت برخوردیم + امکان نداره باک سوخت حتی اندازه برگشت به زمین هم سوخت داره - فرمانده مشکل از باک سوخت نیست مشکل از موتوره سوخت واردش نمیشه - یه نفر باید بره بیرون و این قضیه رو ح- + من اینکارو میکنم واو... عجب منظره ای. اول به زمین همه ی آدما خیره شدی، بهشون فکر میکردی به خانوادت به دوستات به اونایی که میگفتن نمیتونی... اما الان از همه ی اونا بالاتری. -فرمانده فرمانده + بله ببخشید ( 6 ماه بعد) برای تقدیر از تیم عملیات بررسی و تحقیق درباره ی سیاره E626 از فرمانده ی عملیات به نمایندگی از همه ی اعضای تیم درخواست میکنم بیاد اینجا. تو این حس رو میشناختی این حس همون افتخاره... همون افتخاری که خانوادت با چشمای پر از اشک نگاهت میکردن... ' the end 🤍🌝
هدایت شده از نانوشته.
From : نانوشته 🌤 For : سایه تاریکی 🌤 به این سو، به آن سو رها کن از همه سو رها کن خفت نیرو بگویند هرچه میگویند سرما بهر من نسازد مشکل. 6 سالت بود و این شعر و میخوندی همیشه دوست داشتی خواننده بشی از همون بچگی شونه ی صورتیت که عکس باربی روش بود رو دست میگرفتی و آهنگ های انیمیشن های مختلف و میخوندی. کم کم که بزرگتر میشدی کمتر میخوندی دغدغه هات بیشتر میشد اما علاقت کمتر نمیشد. صدات واقعا قشنگ بود.. میتونستی روش کار کنی. گاهی اوقات وقتی کسی خونه نبود میرفتی توی یه گاراژ کوچیک ، میخوندی و فیلم میگرفتی و توی تیک تاک منتشر میکردی. کم کم صدات بهتر میشد و وسیع تر. وقتی میرفتی بیرون بعضیا میشناختنت و این حس فوق‌العاده ای برات داشت. وقتی میدیدی همه اینجوری حمایتت میکردن توهم دلت میخواست واقعا انجامش بدی.. رفتی سراغ یه سرمایه‌گذار ازش خواستی حمایتت کنه و اسپانسرت بشه اما قبول نکرد، کل شهرو گشتی ولی فقط یکی قبول کرد که اونم اونقدرها اسپانسر بزرگی برات نمیشد اما بهتر از هیچی بود. یه کافه ی کوچیک توی وسط شهر برات اوکی کرد، برات یه تیم اورد و یه آهنگ ساز و نویسنده، بلاخره قرار بود آهنگ خودتو بخونی.. -براوو براوو +عالی بودد این چی بود؟ این کی بود که چشماش پر از اشک شده بود، این همون دختر کوچولوی 6 سالست که رویاشو براورده کردی... ' the end 🤍🌝
هدایت شده از نانوشته.
From : نانوشته 🌤 For : خزعبل خانه شفق 🌤 دولت آلمان پس انعقاد پیمان عدم تعرض بین شوروی و آلمان، با حمله به خاک کشور لهستان جنگ جهانی دوم را آغاز کرد. بریتانیا و رانسه در پی واکنش به این اتفاق در تاریخ 3 سپتامبر سال 1939 به آلمان اعلام جنگ کردند در پی این حملات.. دیگر نمیشنویدی... دیگران از ترس به خودشان میلرزیدند اما تو گویی ناشنوایی میان خمپاره ها بودی... اگر خانواده ات را از دست میدادی چه؟ اگر کشته شدن هموطن های بیگناهت را میدیدی چه؟ اگر به هنگام هجده سالگی برادرت اورا به جنگ بفرستند چه؟ ذهنت پر از اگر هایی شده بود که برایشان جوابی نداشتی. اما کورسویی در دلت میزد، کورسویی که باعث میشد بخواهی به جنگ بروی. اگر میتوانستم به کشورم کمک کنم چه؟ یاد هفته ی پیش افتادی، یک جسم پرنده مانند ساخته بودی که با وصل بودن به سوخت پرواز میکرد، مانند جسم تزیینی بود اما اگر بزرگترشو میساختی و آن را به موشک مجهز میکردی چه ؟ اگر خودش مخزن سوخت داشت چه؟ حوالی نیمه شب بود، مطمئن بودی همه به خواب رفته اند، درحالی که نمیدانستند فردا بیدار میشوند یا نه، در همین فکر ها بودی که قطره اشکت صورتت را سوزاند و تورا از میان دلتنگی که نرفته آغاز شده بود بیرون آورد. در راه به خانه ها نگاه میکردی شاید یک نفر هنوز از ترس نخوابیده باشد، شاید یک نوزاد هنوزهم در حال گریه باشد، شاید پدر و مادری به فکر رفتن باشند، شاید عاشق و معشوقی دیگر کنار یکدیگر نباشند. راستی، چگونه میخواستند یک زن را قبول کنند؟ آیا باور میکردند که همچنین اختراع دانشگاهی بدردشان میخورد؟ دم دم های طلوع بود که به پایگاه ارتش رسیدی با کلی التماس و توضیح بالاخره توانستی وارد شوی. وقتی با ستوان ارتش ملاقات کردی همه چیز بهتر از انتظارت بود. ستوان به تو گفت مهندسان ما در اتاق 24 هستند، هرموقع آماده بودی به آنجا برو. چگونه باید یک پرنده ی مجهز به موشک میساختی؟ " لعنت... ای کاش قبل از اینکه بیایم فکر میکردم " صدای شاهین بالای سرت توجهت را جلب کرد که چقدر سریع و... درست است... با الهام گرفتن از پرنده های واقعی، با کمک مهندسان ، ساخت مخزن سوخت آلمینیومی هم تمام شد. تو توانستی و حالا پس از کمک به کشورت وقتش بود به خانه برگردی. ' The end 🦥🤍