#استادعشق
#قسمت_صد_وهشتاد
#کتابخوانی
🌷«خلاصه با اين اعتراض، ديگر صلاح نبود آن جا بمانم پس از مدتی به پيشنهاد دكتر مصدق، وزير فرهنگ ( يعنی آموزشی و پرورش، ارشاد و علوم و آموزش عالی كه در آن روز همه با هم بود) شدم
🌷مدتی كه در كابينه بودم، ارتباط نزديكی با دكتر مصدق، پيدا كردم، به طوری كه او بر اساس اين اعتماد، مسئولیت رسيدگی به اموال «از كجا آورده ای» را، به من داد
🌷«معزالسلطنه، كه هميشه تصور نابودی يا حداقل درماندگی و عقب افتادن ما را می كرد، از شنيدن خبر چنين انتصابی، كاملا يكه خورد، و فكر كرد بعد از اين همه نامهربانی، حالا نوبت اين است، كه من با او تسويه حساب كنم، و همه چيزش را بگيرم
🌷در صورتی كه كاملا اشتباه می كرد
«به هر حال، خيلی زود به سراغ من آمد، و گفت: دكتر محمودخان، شما كه نمی دانی، از روز اولی كه به ايران برگشتيد من فكر كرده بودم خانه ی شميران واقع در چهار راه حسابی، را كه خانه ی ييلاقی ماست به شما بدهم، حالا می خواهم اين كار را بكنم!
🌷«قبول نكردم، برايش پيغام دادم، خانه را نمی خواهم، و شما هم مطمئن باش، بر اساس دستورات مادرم، هيچ تعرضی به اموال شما نخواهد شد
🌷نمی دانم شايد هم پدرم فكر كرده بود، با اين كار گذشته را، جبران كند فكر می كنم، او بر اساس خط مشی زندگی خودش باورش نشد، كه من او و اموالش را در مصونيت نگه می دارم.
ادامه دارد...