فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
خودش گفته؛
از چیزی نترس همه چیزرو مثل روز اول برات درست میکنم💕
پس بگو؛
بِسْمِ اللَّهِ، آمَنْتُ بِاللَّهِ، تَوَکَّلْتُ عَلَی اللَّهِ، ما شاءَ اللَّهُ لا حَوْلَ وَلا قُوَّهَ اِلّا بِاللَّهِ
❤️اذان و اقامه گفتن رهبر معظم انقلاب در گوش نوزاد شهید حمزه جهاندیده
#رهبرانه
یه زحمتی هم براتون داشتم😊
❇️ اینکه همگی لطف کنید و بنر زیر رو در کانال ها و گروه هاتون بفرستید تا عزیزان بیشتری وارد کانال بشن و از صحبتای زیبای استاد پناهیان استفاده کنند.
انصافا حیفه این مطالب به گوش همه مردم دنیا نرسه. هریک از شما در حد خودتون در این کار ارزشمند سهیم باشید❤️👇
سوال هایی که باید هر از گاهی از خودمون بپرسیم:
آیا حالم خوبه؟
چه چیزی من رو آزار میده؟
چه چیزی رو باید تغییر بدم؟
برای چه چیزهایی خوشحالم؟
ما اینجاییم👇
https://eitaa.com/Gilan_tanhamasir
سلام و وقت بخیر خدمت شما عزیزانم🌹
یکی از توصیه های بنده به کسانی که میخوان کار فرهنگی کنند همینه که هر طور شده مخاطب رو اهل گوش دادن به سخنرانی های استاد پناهیان کنند.
این کار از جهات مختلف خیلی مهمه.
✅ یکی اینکه معمولا اثر فرهنگی "یک سخنرانی نسبتا طولانی" خیلی بیشتر از "کلیپ های کوتاه" هست. متاسفانه چیزی که ما در جهان فعلی شاهدش هستیم اینه که عموم انسان ها عادت کردن که مطالب مختلف رو به صورت ساندویچی و کوتاه بشنون.
💢 عموم کلیپ های چند ثانیه ای مفید صرفا میتونه برای مدت خیلی کوتاهی اثر گذار باشه و اثرش خیلی سریع از بین میره.
🚱 فقط کلیپ های مستهجن و خشونت آمیز هست که حتی اگه کوتاه باشه میتونه اثرات مخرب بلند مدت در ذهن انسان داشته باشه.
⭕️ اگه دقت کرده باشید نرم افزارهایی مثل اینستاگرام فقط اجازه میدن که کلیپ های چند ثانیه ای بارگزاری بشه.
💢 شما هر چقدر هم که کلیپ های مفید بذارید چون کوتاه هستند اثر گذاری بسیار پایینی دارند. از طرفی اثرات مخرب این شبکه ها به خاطر اینه که تعداد بسیار بالایی از کلیپ های مستهجن در اونها وجود داره و ذهن و روح انسان ها خصوصا نوجوانان رو نابود میکنه...
❇️ اما اگه شما بتونید عموم انسان ها خصوصا نوجوانان رو به روش ها مختلف اهل گوش کردن سخنرانی های طولانی کنید خدا میدونه که چقدر میتونید روی ذهن اونها اثرگذار باشید.👌🏼
💵 بله اولش ممکنه شما نیاز باشه پول هم خرج کنید و جایزه بخرید ولی در دراز مدت اثرات بسیار عمیق و لذت بخشی رو خواهید دید.
💢 البته مراقب باشید که حتما حد و اندازه ای داشته باشه. مثلا نظر بنده اینه که برای شروع کار هر هفته فقط یک جلسه سخنرانی قرار بدید و اگه بتونید مطالب سخنرانی رو هم به بحث بذارید و نظرسنجی داشته باشید خیلی خوبه. میزگردهایی رو ترتیب بدید تا هر کسی نظر خودش رو اعلام کنه
✅ به نظرات افراد خیلی احترام بذارید و با مهربانی حرف همه رو گوش بدید و بیشتر سعی کنید نقش "یک داور عادل" رو داشته باشید تا اینکه بخواید حرف خودتون رو کرسی بشونید.
ان شالله که در راه کار فرهنگی تون موفق باشید
دعای بنده همیشه پشت سر شما عزیزان هست...🌹
تنهامسیریهای استان گیلان🌳
#دختر_شینا #رمان #قسمت_بیست_و_ششم اما این را برای شوخی می گفتم. حاضر بودم از این بیشتر کار کنم؛ اما
#دختر_شینا
#رمان
#قسمت_بیست_و_هفتم
فصل هشتم
زمستان هم داشت تمام می شد. روزهای آخر اسفند بود؛ اما هنوز برف ها آب نشده بودند. کوچه های روستا پر از گل و لای و برف هایی بود که با خاک و خاکسترهای آتش منقل های کرسی سیاه شده بود. زن ها در گیر و دار خانه تکانی و شست وشوی ملحفه ها و رخت و لباس ها بودند. روزها شیشه ها را تمیز می کردیم، عصرها آسمان ابری می شد و نیمه شب رعد و برق می شد، باران می آمد و تمام زحمت هایمان را به باد می داد.
چند هفته ای بیشتر به عید نمانده بود که سربازی صمد تمام شد. فکر می کردم خوشبخت ترین زن قایش هستم. با عشق و علاقه زیادی از صبح تا عصر خانه را جارو می کردم و از سر تا ته خانه را می شستم. با خودم می گفتم: «عیب ندارد. در عوض این بهترین عیدی است که دارم. شوهرم کنارم است و با هم از این همه تمیزی و سور و سات عید لذت می بریم.»
صمد آمده بود و دنبال کار می گشت. کمتر در خانه پیدایش می شد. برای پیدا کردن کار درست و حسابی می رفت رزن.
یک روز صبح که از خواب بیدار شدیم و صبحانه خوردیم؛ مادرشوهرم در اتاق ما را زد. بعد از سلام و احوال پرسی دوقلوها را یکی یکی آورد و توی اتاق گذاشت و به صمد گفت: «من امروز می خواهم بروم خانه خواهرت،شهلا کمی کار دارد. می خواهم کمکش کنم. این بچه ها دست و پا گیرند. مواظبشان باشید.»
موقع رفتن رو به من کرد و گفت: «قدم! اتاق دم دستی خیلی کثیف است. آن را جارو کن و دوده اش را بگیر.»
صمد لباس پوشیده بود که برود. کمی به فکر فرو رفت و گفت: «تو می توانی هم مواظب بچه ها باشی و هم خانه تکانی کنی؟!»
شانه هایم را بالا انداختم و بی اراده لب هایم آویزان شد. بدون اینکه جوابی بدهم. صمد گفت: «نمی توانی هم خانه را تمیز کنی و هم به بچه ها برسی.»
کتش را درآورد و گفت: «من بچه ها را نگه می دارم، تو برو اتاق ها را تمیز کن. کارت که تمام شد، من می روم.»
با خودم فکر کردم تا صبح زود است و بچه ها خوابند. بهتر است بروم اتاق ها را تمیز کنم.
صمد هم ماند اتاق خودمان تا مواظب بچه ها باشد.
پنجره های اتاق دم دستی را باز گذاشتم. لحاف کرسی را از چهار طرف بالا دادم روی کرسی. تشک ها را برداشتم و گذاشتم روی لحاف های تازده. همین که جارو را دست گرفتم تا اتاق را جارو کنم، صدای گریه دوقلوها درآمد. اول اهمیتی ندادم. فکر کردم صمد آن ها را آرام می کند. اما کمی بعد، صدای صمد هم بلند شد.
ـ قدم! قدم! بیا ببین این بچه ها چه می خواهند؟!
جارو را انداختم توی اتاق و دویدم طرف اتاق خودمان که آن طرف حیاط بود. دوقلوها بیدار شده بودند و شیر می خواستند. یکی از آن ها را دادم بغل صمد و آن یکی را خودم برداشتم و صمد به بچه ای که بغلش بود، شیر داد و من هم به آن یکی بچه. بچه ها شیرشان را خوردند و ساکت شدند.
از فرصت استفاده کردم و رفتم سراغ جارو زدن اتاق. هنوز اتاق را تا نیمه جارو نزده بودم که دوباره صدای گریه دوقلوها بلند شد. حتماً خیس کرده بودند. مجبور شدم قبل از اینکه صمد صدایم کند، بروم دنبال بچه ها.
حدسم درست بود. دوقلوها که شیرشان را خورده بودند حالا جایشان را خیس کرده بودند. مشغول عوض کردن بچه ها شدم. صمد بالای سرم ایستاده بود و نگاه می کرد. می گفت: «می خواهم یاد بگیرم و برای بچه های خودمان استاد شوم.»
#ادامه_دارد
📚 #رمان_خوب
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
بِسْمِ اللَّهِ، آمَنْتُ بِاللَّهِ، تَوَکَّلْتُ عَلَی اللَّهِ، ما شاءَ اللَّهُ لا حَوْلَ وَلا قُوَّهَ اِلّا بِاللَّهِ
خداوند از شکاف غم شما
شادی می فرستد،مطمئن باشید...👌