متنِسبز!
کتاب عاشقانهای که بشه باهاش عر زد✅
تمام تلاشم رو کردم که نینی گلم توی عکس باشه
روزی که یاد گرفتم عنکبوت ها را اهلی کنم(کتابی که متاسفانه جزء فندق های افقه و با جلد بچه گونه پخش میشه ولی باید +۱۸ باشه)✅
چشم هایم در اورشلیم(حرف ندارهههه. عر زدنیه.)✅
تاوان عاشقی(زندگی نامهست و نمیدونم چی از زیباییش بگم... فقط الله الله)✅
گریز دلپذیر(حس خوب و امیدواری. زندگی توی صفحاتش مووووج میزنه)✅
بسم الله
خب... خیلی وقته که نتونستم اونجوری که میخوام بنویسم. گفتم شاید یه دلنوشته بتونه کار رو درست کنه! نمیدونم از کدوم بخش زندگیم پیشتون بنالم. یه بخش وجودم محتاج گربه، آرامش، گل و گیاه، درخت، نور خورشید، کتاب شعر، چای با باقلوا، کیک پرتقالی و خونهی آجریه. اون یکی قسمت محتاج شب، پیتزا، تنهایی، نور کم، تیشرت لَش بدون شلوار، گریه، کوتاه کردن مو، پاره کردن نوشته ها و نقاشی ها، شکوندن ظرف ها و داد زدنه. خب جالبه که بدونین یه قسمت دیگه هم هست که گدای رقصیدن، رپ شاد، موتور سواری، دیدن طلوع آفتاب، با سرعت بالا رانندگی کردن توی جاده خالی، پختن لازانیا خونگی و گوجهای بستن موهاست. این وسط گوشه دلم یه آخوند مظلوم سر به زیر و دوست داشتنی نشسته؛ هی با اون چشمای معصومش از من تقاضای نماز خوندن، حرم رفتن، قرآن و دعا خوندن، مسجد رفتن، آرایش نکردن، لباس خوچگل(تاکید میکنم خوچگل) نپوشیدن، نرقصیدن و آهنگ سه نقطهای گوش ندادن میکنه.
اون آخوند مظلوم و مهربون معمولا منو گول میزنه و من به حرفاش گوش میدم.
_اِلآی وصالی
الکی مثلا #متن_سبز
نمیدونم فهمیدین یا نه...
ولی مشهدم کنکل شده
شاید ماه دیگه برم و به قولم عمل کنم؛ شاید هم نه:(
ولی مطمئن باشین که اسم هاتون به آغوش امام رضا میرسه!
من نتونستم، میدم به یکی دیگه
شاید با کمی تاخیر
متنِسبز!
بسم الله خب... خیلی وقته که نتونستم اونجوری که میخوام بنویسم. گفتم شاید یه دلنوشته بتونه کار رو در
امروز سعی میکنم بهتر بنویسم