به کنارت مینشینم و بر زانوی تو اینچنین آرام به خواب میروم؛
کیستی که من اینگونه به جد در دیار رویاهای خویش باتو درنگ میکنم ..
همین جوری دو تا نگاه در هم گره میخورد و آدم دیگر نمیتواند در بدن خودش زندگی کند، میخواهد پر بکشد.
اولین بار که دیدمش
از نگاهش نور چکه میکرد
و ماه توی قهوهی چشم هایش شناور بود.
و من یقین یافتم که «او» گونهی انسانیِ ماه است.
حالا هم که دارم این نامه را برایت مینویسم، یاد خندههایمان در کافهها و رستورانها افتادهام.
چه کیفیت نایابی داشتند آن لحظهها میفهمی که؟ هیچوقت با هیچکس مثل تو صمیمی نمیشوم.