تو ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎﺷﯽ ﺗﺎ کم ﻧﯿﺎورم؛
ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎﺷﯽ ﺗﺎ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ نکنم ﻧﻔﺲ کشیدﻥ ﺭﺍ، ﻋﺸﻖ ﺭﺍ، ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ، ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ.
زخمهایت را نشانم بده، تا بدانم چگونه باید دوستت بدارم؛ تا یاد بگیرم چگونه نوازشت کنم..
اما عزیزِ من،
تو نه شهامتِ ماندن داشتی و نه شجاعتِ رفتن؛
و همین رفتوآمدهای دائمیات، مرا زخمیتر میکرد.
کاش با تو نسبتی داشتم؛
مثل بهار که با شکوفه پرتقال،
بوی خاک که با قطره های باران
یا اندوه که با سکوتِ ماه... کاش با تو نسبتی داشتم.
+ چرا از اونجا رفتی؟
- چون هیچوقت احساس خوبی نداشتم
+ اما بنظرت این دلیل کافیه؟!
- بعضی وقتا نباید حتما شمشیر به روت کشیده بشه تا زخمی بشی و خیلی چیزارو بفهمی، درون بعضی از آدما ندیده پیداست از نگاه کردن، حرف زدن و لبخندهای زورکیشون.
رفتم ،
چون فهمیدم اونجا جایِ من نیست.