آره، داشتم میگفتم
"دلتنگی خیلی وحشیه .."
مکان و زمان نمیشناسه ..
یهو وسط یه روز خوب یا یه روز شلوغ ،وسط بلبشوی یه دعوا ، موقع رد شدن از خیابون ،تو پاساژ وسط خرید، تو صف نونوایی، وسط جشن فارغالتحصيلی ، شب عید، میون شلوغی مترو ، سر جلسهی امتحان ، حتی وسط وانفسای قیامت چنگ میزنه تو گلوت و تویی که مات و مبهوت تو چشاش نگاه میکنی و خشکت میزنه ..
حتی به این فکر هم نمیکنی که این لامُروّت از کجا پیداش شد ..
فقط غرق میشی و غرق میشی ..
چی میگفتم ..؟!
آره داشتم میگفتم،
"دلتنگی خیلی وحشیه .."
آنهایی که به جزئیات کوچکی درموردِ من که خودم متوجه آنها نیستم توجه دارند، قلبم را لمس میکنند.
او هیچوقت نِمیفهمید که من چقدر دوستش داشتهام،
نه به خاطرِ اینکه خوش قیافه هَست یا نیست موضوع اصلا این چیزها نیست!
به این خاطِر است که از خودم به خودم نزدیکتر است.
میپرسی کدامین احساس در عشق، شگفتانگیز است؟
میگویم: اَمنیت. اینکه حس کنی کسی قلبت را تنگ در آغوش میگیرد نه دستانت را ..!
و من خودم را با خستگی تمام از میان این فصل عبور میدهم، به این امیدِ نور کمسویی که در دوردستها میدرخشد.