#رمان_ناحله
#قسمت_دویست_و_هشتاد
#عاشقانه_مذهبی
بهش یه لبخند زدم که دیدم مامان با چشم های خیس بالای
سرم ایستاده.
بلند شدم و کنارش ایستادم.
دستم و گرفت و محکم تو آغوشش فشارم داد و بهم تبریک
گفت. باباهم اومد و بغلم کرد.بعدش به ترتیب به محمد تبریک
گفتن.
علی و محسن هم اومدن سمتم و تبریک گفتن.
دلم میخواست زودتر همه برن و من بشینم وتو چشم های
محمدم خیره شم!بعد از مدت ها بتونم سیر نگاهش کنم.حواسم
ازش پرت بود،که بابا گفت
+فاطمه جان آقا محمد منتظر شماست ها...میخوایم بریم
سمتش برگشتم
با لبخند به آینه خیره بود.
منم مثل خودش تو آینه زل زدم که خندید.
از جامون بلند شدیم با ریحانه رفتیم دم در و منتظر شدیم تا
بقیه بیان.
_
یه پیراهن آبی روشن تنش بود
محاسنش قشنگ تر از همیشه به نظر میرسید.با محسن دست
داد وطرف ماشین ما اومد.
به بابام نگاه کرد و:
+ببخشید دیر شد آقای موحد! شرمنده!اگه اجازه بدین فردا
بریم برای خرید که ان شاالله پنجشنبه سمت قم حرکت کنیم
بابا جدی گفت:
+ان شاالله
ازشون خداحافظی کرد و سمت من برگشت.با یه لحن قشنگ
تر گفت:
+دست شما هم درد نکنه
سرم و تکون دادم و چیزی نگفتم که گفت
+خدانگهدار
به زور تونستم لب باز کنم
_خداحافظ
چند ثانیه بعد بابا استارت زد و ازش دور شدیم،دلم
نمیخواست ازش جدا شم.این جدایی و انتظار برام سخت تر
از همیشه بود!
کاش همراه ما میومد.
تو همین هیاهو بودم که صدای گوشیم بلند شد.
یه پیامک،از یه شماره ی ناشناس بود.
بازش کردم.نوشته بود
رنجور عشق بِه نشود جز به بوی یار☺️
دوستت دارم!
دیگه مطمئن شده بودم که محمده!
چشم هام و بستم تا بتونم جملش و تو ذهنم تجزیه کنم
خیلی حالم خوب بود.دلم میخواست از شدت ذوق بمیرم،فقط
چشم هام و ببندم و به همین خوبی ها فکر کنم
همین اتفاق های ساده وقشنگ...!
هیچ وقت فکر نمیکردم سادگی انقدر برام شیرین باشه.تو راه
بودیم که،بابا ایستاد.از ماشین پیاده شد.
_کجا؟
گفت:
+یه دقیقه صبر کنین الان میام
یه نفس عمیق کشیدم...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ـ خسته؛
شبیهدِلمهدیه،درپیِمصطفی..💔
#شـهـیـدمـصـطفـیعـلـیـخـانـی
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
باید که فقط یوسف زهرا بپسندد...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پناهگاه قلب های شکسته .. ❤️🩹
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡