رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_دویست_و_ششم #عاشقانه_مذهبی تقریبا فقط دو سه نفر مسن بودن و بقیه جوون. شاممون رو
#رمان_ناحله
#قسمت_دویست_و_هفتم
#عاشقانه_مذهبی
دراز کردم سمتش که ازم گرفت.
دوباره قلبم به تپش افتاده بود
حس کردم گرمم شده
یه نفس عمیق کشیدم و رفتم تو سنگر.
نمازمو بستمو مشغول شدم...
به ساعت نگاه کردم.
تقریبا ۱۲ بود.
تقریبا یک ساعت و نیم نشسته بودم تو سنگر.
کلی نماز خوندم و دعا کردم
کلی گریه کردم و برای بار هزارم ازخدا خواستم که مهر منو
بندازه به دلش...
زیادی معنوی شده بودم.
همش حس میکردم یکی داره نگام میکنه،حواسش بهم هست.
خیلی میترسیدم
کفشم رو پوشیدم و از سنگر رفتم بیرون.دوباره راه سوله
روگرفتم و رفتم سمتش.
کفشم رو در اوردمو در رو باز کردم
چراغ ها خاموش بود و همه خوابیده بودن
منم رفتم سمت قسمتی که پتو پهن کرده بودم، دراز کشیدم.
دیگه احساس چندش نداشتم انگار واسم عادی شده بود حس
عجیب و غریبی بهم دست داده بود. چشم هام و بستمو سعی
کردم به چیزی فکر نکنم.
با تکونای ریحانه از خواب بیدار شدم
شمیم گفت: فاطمه جون پاشو بعد نماز حرکت میکنیم از جام
بلند شدم شالم رو روی سرم انداختم
مسواک و از کیفم برداشتم همراهشون رفتم دستشویی مسواک
زدیم و وضو گرفیتیم و برگشتیم
روسری قواره بلند مشکیم رو برداشتم و همونجوری که شمیم
گفته بود سرم کردم دوتا از گیره های شمیم رو ازش قرض
گرفته بودم.
ریحانه گغت: عجله کنید به نماز جماعت برسیم. نگاهش که
به من افتاد گفت:
+چه ملوس شدی تووو
خندیدم، شلوارم رو با یه شلوار مشکی عوض کردم ولی
مانتوم رو نه.
چادرم رو گذاشتم رو سرم و همراهشون رفتم الان بیشتر از
قبل بهشون شبیه شده بودم
آسمون هنوز تاریک بود
به نماز جماعت رسیدیم و نمازمون رو خوندیم پلک هام از
خواب سنگین بود
کفشم رو پوشیدم و با بچه ها رفتیم بیرون بیشتر آدامای
کاروانمون اومده بودن نماز نگاهم رو چرخوندم نگاهم به
محمد افتاد که دست میکشید به موهاش و با محسن حرف
میزد انگار منتظر بودن محسن، شمیم رو دید با محمد اومدن
سمتمون سلام کردیم
محمد به ریحانه گفت:
_به همه خانوما بگید وسایلشونو جمع کنن و برای صبحانه
بیان همین جا
پشت ریحانه و شمیم ایستادم....
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله
#قسمت_دویست_و_هشتم
#عاشقانه_مذهبی
محمد بهم نگاه کرد و حواسش از ریحانه که پرسید کی
حرکت میکنیم پرت شد
محسن به جاش جواب داد:
+۷ دیگه باید تو اتوبوس باشیم.
با بچه ها برگشتیم سوله و به خانم هایی که از کاروان ما
بودن خبر دادیم وسایلشون رو جمع کنن و برن حسینیه
لبخندی رو صورتم نشست
خوشحال بودم از پوششم خیلی بهم میومد وسایلم رو جمع
کردم پتوم رو تا کردم و زودتر از بقیه رفتم بیرون بچه ها
نیومده بودن تا اونا بیام وسایل رو گذاشتم حسینیه و رفتم
طرف قرفه ای که زده بودن داشتم به کتاب ها نگاه میکردم
نمیدونستم کدوم رو انتخاب کنم به ناچار از پسر جوونی که
پشت قرفه روی صندلی نشسته بود پرسیدم:
_آقا ببخشید از اینا کدومش جالبتره؟
+نمیدونم خانوم همش رو نخوندم
یکی اومد و سمت دیگه ی قرفه ایستاد
دیگه یاد گرفته بودم نگاهم رو کنترل کنم نگاهی بهش ننداختم
و مشغول خوندن اسامی کتابا بودم یه کتابی بهم نزدیک شد و
پشت بندش این صدا رو شنیدم:
+پیشنهاد میکنم این کتاب رو بخونید!
سرم و اوردم بالا
نگاه محمد رو کتاب بود کتاب رو ازش گرفتم که رفت اون
سمت قرفه نزدیک پسره
اسم رو کتاب رو خوندم: "سلام بر ابراهیم"
صفحه هاش رو ورق زدم
رفتم نزدیک پسره وگفتم :
_چقده قیمتش؟
بدون اینکه نگام کنه گفت:
+اون آقا حساب کردن
رد نگاهش و گرفتم ورسیدم به محمد که جلو حسینیه ایستاده
بود
کتاب رو دستم گرفتم و رفتم طرف حسینه
ترجیح دادم فعلا چیزی نگم
رفتم داخل و پیش بچه ها نشستم
صبحانه رو خوردیم و برگشتیم طرف اتوبوس
وقت رفتنمون یادم افتاد آخرم نشد چندتا عکس بگیرم
ایستادم و برای اینکه تو خاطراتم بمونه از ورودیش عکس
گرفتم
__
محمد:
از دیروز یه حال عجیبی دارم
چیزی که فاطمه گفت و من هم ناخوداگاه در جوابش یه چیز
گفتم خیلی ناراحتم کرده بود
کل شب رو به این فکر کردم که چرا انقدر ارزش پیدا
کردوبرام مهم شده حرفاش
و چراوقتی بهش فکر میکنم آروم میشم
از این حسای مسخره ای که افتاده بود به جونم عذاب وجدان
گرفتم
داشتم فراموش میکردم
که صبح دوباره دیدمش
خیلی خوب حجاب کرده بود وپشت اون حجاب خیلی
معصوم شده بود.
سعی میکردم تو اتوبوس بیشتر کنار راننده و محسن بشینم...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله
#قسمت_دویست_و_نهم
#عاشقانه_مذهبی
دلم نمیخواست نگاهم حتی نا خواسته بهش بیافته
سرم رو به صندلی تیکه دادم که محسن گفت:
+داداش چرا اینجا نشستی کمرت درد میگیره .برو رو
صندلیت دیگه
_نه اشکالی نداره
چشمام رو بستم و یاد امروز صبح افتادم
خیلی خوب بود که راجع به شهدا میخوند
خوشحال شدم از اینکه هر روز با روز قبلش تفاوت داشت
به خاطر اینکه از دلش در اورده باشم و حلالیت بخوام اون
کتاب رو براش گرفتم
چند دیقه گذشت و حاج آقا که راوی مون بود قرار شد
برامون حرف بزنه
رفتم و نشستم سر جام و با دقت به صحبتاشون گوش میکردم
با اینکه بیشترش رو تو سفرایی که اومده بودم شنیدم
_
فاطمه:
محمد بالاخره اومد و نشست رو صندلیش.
حاج آقا برامون حرف میزد و راجع به مسیر اطلاعاتی رو
میداد
از مظلومیت شهدای اروند بغضم گرفته بود
حاج اقا گفته بود یه شهید تو آب پاداش دوتا شهید رو داره.
چه غریبانه به شهادت رسیده بودن
الان خیلی بیشتر از همیشه میفهمیدمشون و دوسشون داشتم
حاج آقا چندین بار گفت شما دعوت شده شهدایین
اگه شهدا دعوتتون نمیکردن مطمئن باشین نمیتونستین بیاین.
این حرفا حس خوبی رو بهم القا میکرد کم کم داشتم درکشون
میکردم حرفاش تموم شد و نشست یاد محمد افتادم
بهش نگاه کردم به دستاش زل زده بود یکدفعه از جاش بلند
شد و خواست بره که صداش زدم:
_آقا محمد
با تعجب و به سرعت برگشت عقب انگار باورش نمیشد من
صداش زدم با بهت بهم نگاه کرد ادامه دادم:
_من بابت حرفام شرمندم. خیلی عذر میخوام ازتون شمام
لطف کنید بشنید جاتون!
محمد چند ثانیه بهم خیره شد نگاه پر از حیرت ریحانه ام از
صورتم کنار نمیرفت سعی کردم بی توجه به تعجبشون عادی
باشم محمد نشست سرجاش که دوباره گفتم:
_آقا محمد
برای دومین بار با تعجب نگاهم کرد
_بابت کتاب هم ممنونم ازتون
تو همون حالت گفت: خواهش میکنم
سرم رو چرخوندم و از پنجره به بیرون زل زدم. ریحانه هم
با تعجب نگاهش رو من و محمد میچرخید خندم گرفته بود
برا خودمم عجیب بود این شجاعت یاد نگاه های پر از تعجب
محمد باعث میشد ناخودآگاه لبخند بزنم.
محمد
رسیدم اروندکنار هنوز تو فکر رفتار عجیب فاطمه بودم
سعی کردم فراموشش کنم چفیه رو دور گردنم پیچیدم و رفتم
پایین همه پیاده شده بودن قرار شد خیلی از هم دور نشیم و...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله
#قسمت_دویست_و_دهم
#عاشقانه_مذهبی
یک ساعت و نیم دیگه برگردیم کنار اتوبوس محسن گفت:
داداش نمیای
_شما برید من میام
فاطمه و ریحانه نیومده بودن برگشتم تو اتوبوس ببینم چرا
نیومدن پایین ریحانه ایستاده بود و فاطمه داشت از صندلی
بالا میرفت داشتم نگاهشون میکردم
متوجه حضورم شدن فاطمه اومد پایین گفتم: چی شده چرا
نمیایین؟
ریحانه: کوله فاطمه گیر کرده پشت این کیفه در نمیاد بعد از
یه خورده تقلا کوله رو محکم کشیدم عقب که دونه های
تسبیحم افتاد پایین ریحانه بلند گفت:
+وای پاره شد؟؟!!
فاطمه با ترس نگاهم کرد تا ببینه چه واکنشی نشون میدم
حیف شد خیلی این تسبیح رو دوست داشتم یادگاری بابا بود
کولش رو گذاشتم رو صندلی.
فاطمه رو پاهاش نشست و دونه های تسبیح رو جمع میکرد و
دستش میرخت
گفتم: خودم جمعشون میکنم شما زحمت نکشید.
به حرفم توجهی نکرد و همشون رو جمع کرد فکر کردم
جمع میکنه و میده به من ولی وقتی دیدم تو دستش نگه داشت
بیخیال شدم و رفتم پایین
منتظر شدم تا بیان چند دقیقه بعد تند اومدن پایین رسیدیم به
پل معلق ریحانه و فاطمه جلو میرفتن
و من پشتشون بودم یه قسمت پل که رسیدیم خیلی تکون
میخورد فاطمه هم که انتظارش رو نداش یهو کج شد و دست
ریحانه رو محکم گرفت کشید.
توجه اطرافیان جلب شد و زدن زیر خنده اخمام رفت تو هم.
از کنارشون گذشتم و رفتم جلوتر پیش محسن
فاطمه
زدم رو پیشونیم. تا همه چیر یخورده بهتر میشد با سوتی های
من برمیگشتیم خونه اول از پل گذشتیم و راوی شروع به
روایت گری
ریحانه و شمیم با هم حرف میزدن .
ازشون جدا شدم.
رفتم سمت پل که ریحانه گفت
+کجا میری دختر؟
_بزار برم ببینم. زود برمیگردم.
+باشه فقط دیر نکنیا
_چشم
رفتم سمت جایی که داشتن سوار کشتی میشدن.
خم شدم ببینم چی تو گِلا تکون میخوره!
یه خادم داشت رد میشد
گفتم
_ببخشید
وایستاد
+بفرمایین؟
_اینا چین تو گِل؟
+لجن خور
اینو گفت و رفت.
چندشم شد. یعنی اینا اون زمانم بودن؟ ادمایی که تو آب شهید
شدن...
مور مورم شد.
ریحانه و شمیم نزدیکم شدن...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
627K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خاندانِ بیسواد پهلوی ؛
فدایِ خاندانِ نخبه پرورِ خامنهای ؛
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
75.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خاک بر سرت که حتی از ترامپ کثیف هم کمتری . .
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
894.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو ماهی من عاشق ِ
آسمون کربلام...:)
[با نوای شهید مصطفی علیخانی]
#شهید_مصطفی_علیخانی
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡