#رمان_ناحله
#قسمت_دویست_و_بیست_و_پنجم
#عاشقانه_مذهبی
ماشین و تو حیاط پارک کردم و رفتم تو خونه
خیال میکردم کسی نیست.
رفتم تو اتاقم .داشتم پیراهنم و باز میکردم که در اتاق با شدت
باز شد و صدای جیغ ریحانه پشت بندش فضارو پر کرد.
با ترس گفت :محمددددد چرا یواشکی میای؟وایییی سکته
کردم!
چرا نگفتی میخوای بیایی؟
_علیک سلاممم.زهرم ترکید دخترر.تو خونه چیکار میکنی
؟ مگه نگفتم تنها نمون؟
+سلام گفتی شب تنها نمون که نمیمونم
یهو اومد بغلم و گفت :دلم برات تنگ شده بود چقدر بی
معرفت شدی .الان که باید بیشتر ازهمیشه پیشم بمونی معلوم
نیست کجایی!
بغلش کردم و گفتم :باید جهیزیه تو رو کامل کنم .تا کی
میخوای نامزد بمونی؟
چند لحظه مکث کرد و گفت :تو چی؟
_من چی؟
+وقتی که ازدواج کردم و رفتم .تو میخوای چیکار کنی ؟
خیلی تنها میشی !
_نگران من نباش شما.
+گشنت نیست؟
_نه خستم فقط
+خب پس بخواب
_باشه
از اتاق بیرون رفت .لباسام و عوض کردم و روی تختم دراز
کشیدم .این روزها از شدت خستگی خیلی زود خوابم میبرد.
صدای گریه بچه از خواب بیدارم کرد .
حدس زدم صدای فرشته باشه .
از جام بلند شدم ،در اتاق و باز کردم و چند بار روش ضربه
زدم .یالله گفتم که ریحانه گفت :چند لحظه صبر کن
چند ثانیه بعد:بیا داداش
رفتم بیرون و با زندادش احوال پرسی کردم
با ذوق رفتم و کناره فرشته نشستم.بزرگ شده بود .توبغلم
گرفتمش و مشغول بازی کردن باهاش شدم .
انقد تپل شده بود که دلم میخواست قورتش بدم. دستای
کوچولوشو گرفتم تو دستم و با ذوق نگاشون میکردم.
ریحانه رفت تو آشپزخونه دلم و زدم به دریا و به زن داداش
گفتم میخوام از فاطمه خاستگاری کنم خیلی خوشحال شد و
گفت :شماره مادر فاطمه رو از ریحانه میگیره و بهش زنگ
میزنه
وقتی موضوع و به ریحانه گفت ،ریحانه واکنشای قبل و
نشون داد
ولی با اصرار زن داداش گوشی و سمتش گرفت و رو به من
گفت : امیدوارم هیچ وقت بهم نگی چرا بهم نگفتی.خود
دانی!
بلند شد و رفت تو اتاقش
با فاصله نشستم کنار زنداداش
شماره تلفنو گرفت
منتظر موندیم جواب بدن...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله
#قسمت_دویست_و_بیست_و_ششم
#عاشقانه_مذهبی
نمیدونم چرا ولی حس عجیبی بود برام
انگار یکی داشت از تو قلبم رو هول میداد بیرون
هم خجالت میکشیدم هم میترسیدم
به خدا توکل کردم و تو سکوت به بوق های تلفن گوش میدادم
که زنداداش تلفن رو قطع کرد
_عهههه چرا قطع کردیییی؟؟
با شیطنت بهم نگاه کردو
+خب حالا بچه پررو انقد هول نباش
دیدی ک جواب ندادن
_ای بابا
خب دوباره بگیرین
از جام پا شدم و طول و عرض اتاق و راه رفتم
یه خورده که گذشت زنداداش دوباره شمارشونو گرفت
انقدر که راه رفته بودم سرم گیج میرفت
نشستم پیش زنداداش و اشاره زدم
_گرم صحبت کن
که یه پشت چشم نازک کرد و روش و برگردوند.
بعدِ چندتا بوق تلفن برداشته شد ویه نفر با یه لحن بد گفت
+بله؟بفرمایید؟؟
دقت کردم دیدم فاطمس
از لحنش خندم گرفت
زنداداش گفت
+سلام منزل جنابِ موحد؟
_سلام بله ولی خودشون نیستن.
+با خودشون کار ندارم شما دخترشونی؟فاطمه جان؟
_بله!!
+عه سلام عزیزم خوبی؟
زنداداش ریحانم
(گوشمو نزدیک تر کردم ب تلفن با شنیدن صداش یه هیجان
عجیب بهم وارد شد)
+عهههه اها سلام خوب هستین؟
خسته نباشید
ببخشید من به جا نیاوردمتون خیلی عذر میخوام
+خواهش میکنم عزیزم
_چیشده؟واسه ریحانه اتفاقی افتاده؟
+نه بابا. ریحانه خوبه سلام میرسونه
_پس چیشد شما یادی از ما کردین!؟
+هیچی یه کارِکوچولو با مامانتون داشتم خونه نیستن؟خودت
خوبی؟چرا دیگه به ما سر نمیزنی؟
_ن مامان بیمارستانه خونه نیست!هیچی دیگه!درس و
دانشگاه اگه بزاره ما زنده بمونیم
دل خودم هم براتون تنگ شده بود.
+ماهم همینطور میشه یه لطف کنی شماره مامانتو بدی به من؟
_بله حتما
شماره رو خوند و من با اشاره ی زنداداش تو گوشیم سیو
کردم
+قربون دستت! به مامان سلام برسون فعلا خدانگهدار
_خداحافظ
تلفن و قطع کرد و به من نگاه کرد!
+اه چرا انقد بال بال میزنی تو پسر؟از دست تو و اشاره هات
یادم رفت چی میخواستم بگم..
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
843.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خجالتکشیدم !💔
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
-
یجوریلباسبپوشیم
کہوقتےامامزمان«عجلالله»
ازکنارمونردشد ،
مجبورنشہچشمشوببنده !!
#تلنگر
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
-
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بنده بعد ۱۵ روز مدرسه😅
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
ولیشیعهٔعلےﷻبودنقشنگترین چیزیهكخدامیتونهبهبندههاشبدهه ؛)
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#صدای_شما
https://eitaa.com/HAthfr/7080تورو خدا بزار ادامشوووو من تا فردا دق میکنمممم🥲🤭برامون ارسال کن ممنونم 😘🥰
_
دور از جون ولی اگر بزارم و جلو تر که میره کنجکاو تر میشید از من گفتن بود😅