1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به امان الله . . 💔😔
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
محمدرضا طالبی، بسیجی حافظ امنیت، که طی اقدامات وحشیانه اغتشاشگران در ۱۹ دی ماه در منطقه ٧ تهران به شدت مجروح شده و در کما فرو رفته بود، پس از ۹ ماه تحمل رنج و درد، ساعاتی پیش آسمانی شد و به کاروان شهدا پیوست...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خودش میدونه 🥺🫴🏻
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چشـــمان تو ،ایمــان ما بـود..
آن جان ناقابـل
که گفتـــے! ...
جان مـا بـود :/💔
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
- حـآلَـم خـُوش ، نـیـسـت مـٰآدر...
چـیـکـٰآر کـُنـَم؟
.
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
محمد اسداللهینماهنگ داغ اجباری 320.mp3
زمان:
حجم:
16.1M
.
به اَمانِ الله سَیِده الزهرا😭🖤
روضه مادر سادات شروع شد💔
.
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🏴 السَّلامُ عَلیَکِ یا فاطِمَهَ الزَّهرا(سلام الله علیها)
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_؛
هیچ گره ای نیست که،به دست او باز نشود...🥲
پس آرام باش .
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_دویست_و_چهل_و_دوم #عاشقانه_مذهبی _آقای موحد!!! خواهش میکنم!سکوتشو که دیدم ادامه
#رمان_ناحله
#قسمت_دویست_و_چهل_و_سوم
#عاشقانه_مذهبی
+ایرادی نداره!سیلیِ عشقه دیگه!
هر که طاووس خواهد جورِ هندوستان کشد!
فاطمه که داره تاوانِ غلطاش و میده...
مونده تو!تازه اول راهه!جا زدی پسر؟
جا نزن بابا،می ارزه به لمس دستاش!
نمیخواستم بزنمش،بی اراده لبخند رو لبام بود.
ولی با آخرین جمله اش همه ی بدنم لرزید
دستام بی اراده مشت شد.
انگشت اشارش رو دراز کرد سمت گردنم
ادامه داد
+آخی!
رگ غیرتته ؟عشقش برات نمیمونه ها!
فاطمه به عشق منم پشت پا زد عوضی !!!
دیگه کنترلم از دستم خارج شد.
نمیدونم چیشد که مشت دستم تو صورتش نشست
چند نفری بهمون نگاه میکردن و بقیه مشغول کاراشون
بودن.
دستش و گذاشت رو دماغش که خون میومد
انتظار این کارم و داشت! جا نخورد
واکنشی نشون نداد. یه جورایی مطمئن بود.
دستم و گرفتم زیر چونش و گفتم
_اون به عشق پشت پا نزد!
تو عاشق نبودی!اگه هم فکر میکنی عاشقش بودی باید بگم
این فقط یک توهمه!
یه بارِ دیگه اسم فاطمه رو از زبون کثیفت بشنوم هر چی
دیدی از چشم خودت دیدی!
این و گفتم و راهم و سمت در خروجی کشیدم.
لرزش دستام کنترل شدنی نبود .
نفهمیدم چجوری به خونه رسیدم
قرار بود دوهفته دیگه به مرز اعزام شم
برای تلاش کردن فقط دو هفته فرصت داشتم
از نرگس شماره مادرفاطمه رو گرفتم و بهش زنگ زدم.
قرار شد بعد تموم شدن شیفتش برم بیمارستان تا باهاش
حرف بزنم
سرگرم کارام شدم
انقدر که این پله هارو رفتم بالا و اومدم پایین پاهام درد گرفته
بود
روی صندلی نشستم و چشمم به ساعت خورد.
با دیدن عقربه کوچیک رو عدد ۵ از جام پریدم
دو ساعتی بود که بیشتر بچه ها رفتن .
من اضافه مونده بودم تا از اینجا مستقیم پیش مادر فاطمه
برم.
وسایلم رو گرفتم و تو ماشینم نشستم.
با سرعت به سمت بیمارستان حرکت کردم .نمیخواستم دیر
برسم و وجهم رو پیشش خراب کنم .
ماشین و کنار خیابون پارک کردم و رفتم داخل
سرم و چرخوندم و اطراف و گشتم..
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡