#رمان_ناحله
#قسمت_دویست_و_چهل_و_ششم
#عاشقانه_مذهبی
یکی دیگشونم تو ماشین کناری نشست
آقای موحدم بدون توجهی به من نشست تو ماشین.
به سرعت از جلوم رد شدن
کلافه نشستم تو ماشینم و به این فکر کردم اصلا امکان داره
بتونم این آدم و راضی کنم ؟
هواتاریک شده بود .خسته شده بودم .وقتم داشت تموم میشد و
من هنوز هیچ پیشرفتی نکرده بودم .
نمیشد دست رو دست بزارم و تا فردا صبر کنم.
رفتم مسجد،نمازم و که خوندم برگشتم تو ماشین.
پام و گذاشتم رو گاز وسمت خونشون حرکت کردم.با سرعت
رفتم تا شاید قبل رسیدنش بتونم برسم.
جلوی خونشون پارک کردم و صندلیم و دادم عقب و منتظر
موندم
ساعت همینطور میگذشت و هیچ خبری نبود
هواتاریک شد
فهمیدم قبل از من به خونشون برگشت.
سرم و روی فرمون گذاشتم.
فضای خونه خودمون اذیتم میکرد. ریحانه ام خونه نبود
.واسه همین به خونه برنگشتم .
گفتم یخورده دیگه هم صبرکنم
پلک هام سنگین شد
(پدر فاطمه بهم نزدیک شده بود
دوتا دستش و روی گلوم گرفت ومحکم فشرد
در حالی که دندوناش و از خشم روی هم فشرده بود داد
زد:من جنازه دخترمم روی دوشت نمیزارم.احساس خفگی
میکردم .نفس کم آورده بودم .سعی کردم صداش کنم ولی
جونی برام نمونده بود...)
با صدای بوق ماشین با وحشت از خواب پریدم
تا چشم هام و باز کردم نگاهم افتاد به آقای موحد که با لباس
ورزشی روی صندلی کنارم نشسته بود.با اخم بهم زل زده
بود .
گلوم خشک شد.
به اطرافم نگاه کردم .تمام اتفاقای دیشب یادم افتاد. هنوز تو
ماشین جلوی خونشون بودم .
از شدت ترس و هیجانم بخاطر خوابی که دیده بودم و
حضور بابای فاطمه تو ماشینم زبونم نمیچرخید.
انگار منتظر بود حرف بزنم .
فکر میکردم دارم خواب میبینم با تعجب به اطرافم نگاه کردم
که گفت : خواب نیستی
نگاهم افتاد به عقربه های ساعتی که رو مچم بسته بودم .
فکر کردم اشتباه میبینم .گوشیم و روشن کردم .
ساعت ۶ و ۲دقیقه و نشون میداد
یهو داد زدم :یا حسینن نمازم
با لحن آرومی گفت :هنوز قضا نشده .
از ماشین پیاده شد
منم اومدم پایین و از صندوق یه بطری آب برداشتم و وضو
گرفتم ،سجاده ای هم که همیشه تو ماشینم بود و برداشتم و
پهن کردم
تازه یادم افتاد جهت قبله رو نمیدونم
برگشتم عقب که دیدم آقای موحد ایستاده و نگام میکنه.
بدون اینکه چیزی بپرسم یه سمتی ایستاد وگفت :اینوره
بدون توجه به حضورش نمازم و بستم
نمازم که تموم شد متوجه شدم هنوزم ایستاده
اومد سمتم و گفت : از کی اینجایی؟...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تکههاییازپیکربچههایمیناب.. :)💔
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
19.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کوچه پس کوچه های مشهد ..
#کربلاییحسینطاهری
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
_پاشو بیا کربلا خودم برات درستش میکنم.. :)💔
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جونش در میاد ...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اصلا میشنوی این صدامو؟....بیا دونه به دونه بشمرم غمامو❤️🩹
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
ما علی گفتیم ؛ اما مرتضی وقت ِنبرد . .
ذوالفقارش رابه جز با ذکر یازهرا نزد !
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
.
بدترین گناه اینه که
اون گناه رو ناچیز حساب کنی
اونوقته که برات میشه عادت و به قول معروف: قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود
خودش غرقت میکنه....
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
حاجی حواست هست فاطمیه هم رسید؟!
هنوز غرق دنیایی؟!
دست بجنبون!
تو محرم همه رو راه میدن؛
ولی بحث فاطمیه فرق داره..
اباعبدالله هرکسی رو به مراسمات عزای مادرش راه نمیده!
به خودت بیا...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡