748.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دعای سلامتی امام زمانعج رو بخونیم 🌿🕊
با صدای آقا و رهبر شهیدمون ❤️🩹🥺
#اللّهُمَّ_عَجِّل_لِوَلیِّکَ_الفَرَج
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
اَلسّلامُ عَلَیْکَ یا صاحِبَ الزَّمانِ ،
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا خَلیفَةَ الرَّحْمانِ ،
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا شَریکَ الْقُرْآنِ ،
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا قاطِعَ الْبُرْهانِ ،
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا إِمامَ الْإِنْسِ وَ الْجانِّ ،
اَلسَّلامُ عَلَیْکَ وَ عَلى آبائِکَ الطَّیِّبینَ ،
وَ أَجْدادِکَ الطَّاهِرینَ الْمَعْصُومینَ وَ
رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَکاتُهُ.
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 #کلیپ فقط نیت کن و نگران سختیهای مسیر رسیدن به امام زمان نباش...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نوای لالایی من ❤️🔥❤️🔥❤️🔥
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
10.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگهقرارهبارونکربلاروسرمبباره🕯.
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
- گاهیازاسمیکخیابانهممیتواندغمببارد...💔
_
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
طرفدارای سس خرسی : 🤡🥫☝️
_رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_دویست_و_پنجاه_و_پنجم #عاشقانه_مذهبی با تعجب نگاه کرد گفتم : نشد دست گل و به خودت
#رمان_ناحله
#قسمت_دویست_و_پنجاه_و_ششم
#عاشقانه_مذهبی
ریحانه از حوزه برگشته بود و مشغول مطالعه بود.
زنداداش چندتا ساندویچ برام درست کرد و تو ساکم گذاشت
فرشته رو محکم تو بغلم فشار دادم و بوسیدمش.
برادر زاده ی خوش قدمِ من!
به گوشی ریحانه نگاه کردم که رو شارژ بود
بچه رو گذاشتم رو زمین و سمت گوشیش رفتم.
وقتی دیدم حواسش نیست برش داشتم .
شماره ی فاطمه رو از لیست مخاطب هاش برداشتم و تو
گوشی خودم ذخیره اش کردم و دوباره گوشی و سر جاش
گذاشتم.
وضو گرفتم و گفتم تو راه یه جایی نمازم و میخونم.
ساکم و بردم و روی صندلی عقب ماشین گذاشتم.
لباس چریکیم و از تو کمد در اوردم.
یه دستی روش کشیدم و پوشیدمش.
پوتینم و از تو کمد در اوردم و تو حیاط انداختمش.
ریحانه سمت من اومد و
+الان میری؟
_اره چطور
+هیچی به سلامت
_وایستا
سرش و بوسیدم و ازش خداحافظی کردم.
خیلی سرد بهم دست دادو دوباره رفت سر کتاباش.
_از روح لله هم خداحافظی کن بگو نشد ازش خداحافظی کنم
+باشه
فرشته رو بغل کردم و رفتم پیش زنداداش.
بچه رو ازم گرفت و
+میخوای بری؟
_بله دیگه. دیر میشه میترسم نرسم
+خیلی مواظب خودت باشیا
_چشم
+مواظب باش ایندفعه به جای کتفت مغزت رو نشونه
نگیرن!!!
خندیدم و
_چشم چشم
+زودتر بیا.دخترِ مردم و چشم انتظار نزاری ها!
_چشم زنداداش چشم.
قران و گرفت و دم در رفت
از اینکه ریحانه باهام سرسنگین بود ناراحت بودم.
مشغول بستن بندهای پوتینم بودم.
با اینکه دلشوره داشتم، حالم خوب بود.
جیبم رو چک کردم که حتما نامه رو برداشته باشم.
از زیر قران رد شدم.
با زنداداش خداحافظی کردم و گفتم که به علی سلام برسونه
.سوار ماشین شدم .استارت زدم و براش دست تکون دادم.
پام رو گذاشتم رو گاز که ماشین از جاش کنده شد.
زنگ زدم به زنداداش و گفتم به فاطمه پیام بده که دم در
خونشون بیاد.
خجالت میکشیدم خودم باهاش حرف بزنم.
یخورده که گذشت زنداداش زنگ زد و گفت که داره میاد.
از ماشین پیاده شدم
یه شاخه رزِآبی واسش خریدم...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله
#قسمت_دویست_و_پنجاه_و_هفتم
#عاشقانه_مذهبی
از روی صندلی برداشتمش وکنار درشون رفتم.
نامه رو از تو جیبم برداشتم و گذاشتم لای کتابِ"هبوط در
کویر" از "دکتر علی شریعتی".
صدای پاهاش و میشنیدم.
گل و کتاب و رها کردم رو زمین و به سرعت به ماشین
برگشتم.
ماشین و دور تر از خونشون پارک کرده بودم
تو ماشین منتظر نشستم تا درو باز کنه.
چند ثانیه گذشت که با یه چادر روی سرش در و باز کرد
چند بار چپ و راستش و نگاه کرد وقتی کسی و ندید خواست
درو ببنده که یهو خم شد سمت زمین. گل و نامه رو برداشت
یه لبخند گرم زد
گل تو دست راستش بود و کتاب و تو دست دیگه اش گرفته
بود.
با همون دستش چند بار کتابه رو بالا پایین برد که نامه و
دید.
دوباره تو خیابون به اطرافش نگاه کرد.
ماشین و استارت زدم که برگشت سمتم.
چندثانیه چشم تو چشم شدیم.
لبخندش رو با لبخند جواب دادم
چند ثانیه بدون حرکت بهم نگاه کردیم.
خواستم حرکت کنم که متوجه شدم خیره به لباس هام اشک
میریزه. دلم نمیخواست اشک هاش و ببینم.نگاهم و ازش
گرفتم و پام رو روی گاز فشردم.
فاطمه:
نگاهم به اسم روی کتاب افتاد
(هبوط در کویر)
گل و بو کردم و از عطرش لبخند زدم
با تعجب یک دور صفحه هاش و باز کردم
یه پاکت توش بود .
به اطرافم نگاه کردم .
عجیب بود .
نرگس گفت بیام دم در ولی چرا کسی نبود ؟
نگاهم به ماشین محمد افتاد
سرم و که بالاتر گرفتم دیدمش.
یه لبخند رو لب هاش بود
باورم نمیشد این ادم همونی باشه که تا قبل از این فکر
میکردم از دماغ فیل افتاده وممکن نیست لب هاش واسه خنده
باز شن.
بی اراده بهش لبخند زدم همزمان یه قطره اشکم رو گونم سر
خورد.
حس میکردم مغزم هنوزهم نتونسته این اتفاق و باور کنه.
این محمدی که الان میدیدم همون آدمی بود که یه روزی هیچ
توجه ای بهم نداشت وحتی بزور بهم سلام میکرد.
این ادمی که الان بهم لبخند میزنه همونیه که تا نگاهش به من
می افتاد اخم میکرد و روش و برمیگردوند.
همونیه که باتمام رفتارهای عجیبش عاشقش شده بودم و آرزو
میکردم حداقل از من بدش نیاد.نگاهم به لباس هاش افتاد
.لباس فرم تنش بود...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله
#قسمت_دویست_و_پنجاه_و_هشتم
#عاشقانه_مذهبی
مردد بودم ولی دلم میگفت سمتش برم.
تا خواستم قدمی بردارم به سرعت از جلوی چشمام دور شد.
انتظار نداشتم اینجوری بره
بی سلام بی خداحافظی!
الان از قبل دلنازک تر شده بودم.
در و بستم و پشت در نشستم.
نامه رو از پاکت در اوردم
بارون چشم هام بند نمیومد.
کنترلی روی اشک هام نداشتم.
میترسیدم !از اینکه از این خواب شیرین بیدارم کنن وحشت
داشتم.
از اینکه دوباره همه چیز مثل سابق شه میترسیدم.
از اینکه محمد مثله قبل شه وحتی نگام هم نکنه میترسیدم.
دلم میخو است زودتر همچی تموم شه و از این استرسی که
افتاده بود به جونم راحت شم
بازم باید صبر میکردم .
مثل همیشه به گوشه اتاقم پناه بردم و شروع کردم به خوندن
نامه که با خط خوش نوشته شده بود.
( بِسـمِــ ربِ روزی که دیدَم تو را و دل سپردم به دستت!
دست به قلم برده ام که روایت کنم ضمیر تُرا!
تا کی توان چیزی نگفت؟
تا كِى توان به مصلحت عقل كار كرد؟
آخر در گلو می شکند ناله ام از رِقت دل
قصه ها هست ولی طاقت ابرازم نیست...
سخن بسیار است ...
اما !
تُرا گفتن کم!
چگونه توان تُرا گفتن ....
چگونه توان عشق را تعریف کرد ...!
چگونه توان تُرا جستن!؟
بآری عشق چیست!؟
یا چیست فلسفه ی دادنِ دل؟؟!
تمنا یا خواهشیست
تاابد بمآن کنارِدلم !
مصلحت بود به بهانه ی نبودن، زمانی ز حآل و هوآیتان دور
بمانیم!
مدتی به بهانه ی ماموریت نیستیم
اما، عهدی بود میانِ ما،بینِ خودمان بماند...!
کس نستاندم به هیچ ار تو برانی از درم
مقبل هر دو عالمم گر تو قبول میکنی
صبر به طاقت آمد از بار کشیدن غمت
چند مقاومت کند حبه و سنگ صد منی
به بارَم بکش مرا...!
خودمآنی تر بگویم
برای من بمان!
التماس دعا،یاعلی!
|از محمد دهقان فرد به فاطمه موحد|
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡