ای کاش هر وقت آقا نگاهتون کنن
لبخند بزنن((:
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_دویست_و_شصت_و_هشتم #عاشقانه_مذهبی یه روسری سرمه ای گل گلی هم برداشتم سرم کردم. ت
#رمان_ناحله
#قسمت_دویست_و_شصت_و_نهم
#عاشقانه_مذهبی
گل سری که رو موهای قهوه ایش زده بود جذاب ترش
کرد.به چشمای عسلیش خیره شدم و
_تو چقدر خوشگلی خانوم کوچولو!
یه لبخند شیرین زد.
همینجور محو نگاه کردنش بودم که یه دستی رو شونم
نشست.برگشتم عقب
ریحانه بود
محکم بغلم کرد و گونم و بوسید.منم بغلش کردم.چند ثانیه تو
بغل هم بودیم که از خودم جداش کردم و بوسیدمش
_زیارتت قبول باشه خانوم خانوما!
+ممنونم. ایشالله قسمت شما بشه با آقاتون.
میخواستم از ذوق بمیرم ولی سعی کردم خودم رو آروم جلوه
بدم.با این حال نتونستم لبخندم رو پنهون کنم.ازش تشکر
کردم.
برگشت سمت بچه
+این کیه؟فامیلتونه؟
_نه بابا تو پارک گم شده بود داشت گریه میکرد اومدم پیشش
نترسه.
+اها میخوای اینجا بمونی تا مامانش پیدا شه؟
_یخورده اینجا بمونه اگه پیدا شد که هیچی اگه نشد.میبرمش
آگاهی.
+اها باشه،حالا بیا بریم بشینیم.
دستش و گرفتم و رفتیم سمت نیمکت از دور حواسم به بچه
بود که یهو یه خانوم رفت طرفش و با گریه بچه رو بغل کرد
ورفت.
مهسا لبخند زد و برام دست تکون داد
منم براش دست تکون دادم.
مشغول صحبت با ریحانه بودم که یکی اومد جلومون
ایستاد.بهش نگاه کردم.محمد بود.
ناخوداگاه مثل فنر از جام بلند شدم
دوباره دلم یجوری شد.
بی اراده یه لبخند رو لبم نشست
قرار نبود محمد بیاد، پس چرا...؟
کلی سوال تو ذهنم بود.
بعد یخورده مکث سلام کرد.نمیتونستم خودم رو کنترل کنم.با
دیدنش به شدت دلتنگیم پی بردم و با لبخند جوابش و دادم.
کنار ریحانه رو نیمکت نشست.
منم نشستم. یه شلوار کتان کرم پاش بود با یه پیراهن سرمه
ای،که روش خط های سبز داشت
فرم موهاشم مثل همیشه بود و باعث میشد که دلم براش
ضعف بره.
وقتی که سلام میکرد دستش تو جیبش بود و خیلی جدی بود.
ریحانه از من فاصله گرفت و بهش چسبید.
محمد به محاسن روی صورتش دست کشید
اصلا حواسم بهشون نبودو تمام فکرم پِیِ تیپ قشنگ محمد
بود!
ریحانه محکم رو بازوم زد...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله
#قسمت_دویست_و_هفتاد
#عاشقانه_مذهبی
+اه حواست کجاست فاطمه
_چی؟چیشد؟
محمد از گیج بودنم بلند خندید
ریحانه ادامه داد
+میگم من میرم یه دوری بزنم
_باشه منم میام
+بیا،من میگم خل شدی،میگی نه!
محمد گفت:
+اگه امکان داره شما بمونید.
خواستم بلند شم که با حرفش دوباره نشستم
ریحانه خندیدو رفت.
نوک نیمکت نشسته بودم و هر آن ممکن بود بیافتم.خجالت
میکشیدم بهش نزدیک شم که گفت
+خوبید ان شاالله؟
دلم نمیخواست حرف بزنم،فقط میخواستم حرفاشو بشنوم.ولی
به ناچار گفتم
_ممنون.
یه نفس عمیق کشیدو ادامه داد
فاطمه خانوم من با پدرتون صحبت کردم. فهمیدم ایشون هنوز
به این وصلت راضی نشدن.
با این حرفش دلم ریخت.چشمام و بستم و باخودم گفتم فاطمه
دیگه تموم شد،اومده باهات خداحافظی کنه،شاید این آخرین
باری باشه که با این لحن باهات صحبت میکنه
از آخرین فرصتت استفاده کن و سعی کن این لحظه رو به
خوب به خاطر بسپری تا هیچ وقت یادت نره.بغض تو گلوم
نشست.محمد حق داشت کم بیاره.
+این رو از حرف های دیروزشون فهمیدم.برام یه سری
شرط گذاشتن که
حرفش و قطع کردم و گفتم :بله،مادرم بهم گفت
سعی کردم بغض صدام رو پنهون کنم نفس عمیق کشیدم
وگفتم:من به شما حق میدم اگه قبول نکنید و میفهمم که اصلا
منطقی نیست...
بهش نگاه کردم.یه لبخندکنج لبش نشسته بود گفت : نزاشتین
ادامه بدم
_ببخشید بفرمایین
+قبلا هم بهتون گفته بودم که نمیخوام از دستتون بدم ،به هیچ
وجه هم کنار نمیکشم، ولی ...
امیدوار شدم .بی صبرانه منتظر ادامه حرفش بودم
+شرطی که پدرتون برام گذاشت خیلی سخته ...
کار من وسیله ایه واسه رسیدن به آرزوهام،
اگه دورش و خط بکشم در حقیقت دور تمام اهدافم خط
کشیدم.من نمیخوام بین شما و کارم یکی و انتخاب کنم.من
میخواستم که شما واسه رسیدن بهشون کمکم کنید باهام همراه
باشین و تشویقم کنیدچطور میتونم یکی رو انتخاب کنم؟
بهم برخورده بود .از اینکه انقدر واسه کارش ارزش قائل بود
احساس حسادت میکردم ولی همین شخصیت محمد بود که
منو اینطور از خود بی خود کرده بود .شخصیت محمد خیلی
جالب تر از چیزی بود که فکرش ومیکردم.
محمد خیلی محکم بود وهرچقدر میگذشت بیشتر بهش پی
میبردم .
ادامه داد:من اومدم که ازتون بخوام کمکم کنید .اصلا
دلم نمیخواد توروی پدرتون وایستین ولی باهاشون صحبت
کنید بگید من اونی که فکر میکنن نیستم .ایشون خیلی شمارو
دوست دارن.شاید اگه بخاطر علاقشون به شما نبود هیچ وقت...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_دویست_و_هفتاد #عاشقانه_مذهبی +اه حواست کجاست فاطمه _چی؟چیشد؟ محمد از گیج بود
#رمان_ناحله
#قسمت_دویست_و_هفتاد_و_یکم
#عاشقانه_مذهبی
اجازه نمیدادن حتی راجب این مسئله باهاشون حرف بزنم.من
دلم روشنه میدونم خدا مثل همیشه کمک میکنه، ولی میخوام
شماهم از جایگاهی که تو قلب پدرتون دارین استفاده کنین.اگه
هم خدایی نکرده فایده نداشت،باید یه فکر دیگه ای کنیم.
از استرسم کم شده بود.نگاش کردم و پرسیدم:
چرا انقدر این شغل براتون مهمه ؟
سکوت کردو بعد چند لحظه با لبخند گفت :
عشقه دیگه...!خب حرف میزنید باهاشون؟
فهمیدم خیلی شیک و مجلسی بحث و عوض کرد.سعی کردم
بیخیال شم .الان تو شرایطی بودم که اگه محمد بدون هیچ
علاقه ایم میومد خاستگاریم باهاش ازدواج میکردم.
اینکه کارش براش عزیز تر از من بود الان چندان مهم نبود
.در حال حاضر فقط خودش بود که اهمیت داشت
به معنای واقعی کلمه،مجنون شده بودم....
آروم یه باشه ای گفتم.
لبخند زد و گفت :برم به ریحانه بگم بیاد تا بیشتراز این
آبرومون نرفت.
نگام چرخید به طرف ریحانه.نشسته بود روی تاب وآروم
تکون میخورد و باخنده به ما نگاه میکرد.یه گوشی هم دستش
بود وسمت ما گرفته بود.
با دیدنش تواون وضعیت بلند زدم زیر خنده که محمد لبخندش
جمع شد و به اطراف، نگاه کرد.پارک خیلی شلوغ نبود و
کسی متوجه من نشد.متوجه سوتیم شدم وتو دلم به خودم فحش
دادم.بی اراده گفتم :ببخشید و سرم و پایین گرفتم.
چیزی نگفت وبه طرف ریحانه رفت.
اه فاطمه لعنت بهت آخرش بدبخت و پشیمون میکنی.با
ریحانه در حالی که میخندیدن اومدن
ریحانه نشست کنارمو روبه محمد که ایستاده بودگفت
:شکارتون کردم داداش. الان رسانه ای میشین.
محمد خندید و گفت :باشه
گوشیش و از دست ریحانه گرفت.
یخورده که گذشت ریحانه گفت :اه حوصله ام سر رفت.محمد
برو یچیزی بخر بخوریم.
محمد همونطور که ایستاده بود و نگاهش به گوشیش بود گفت
:چی بخرم؟
ریحانه مثل بچه ها با ذوق گفت: بستنییی
محمد خندید و رفت
ریحانه:عه پسره خل نپرسید چه بستنی میخواین .همینطوریی
رفت
ناخوداگاه گفتم :بی ادب خودت باید میگفتی
ریحانه اول با تعجب نگام کرد و بعد زد زیر خنده و گفت
:اوه اوه من واقعا از شما معذرت میخوام .هیچی دیگه کارم
در اومد .از این به بعد (تو)به این داداشم بگم منو میکشی .
حرفش حس خوبی بهم داد.منم خندیدم.
گوشیم زنگ خورد.با دیدن اسم آقای رسولی از جام بلند
شدم.یکی از همکلاسی های دانشگاه بود.ترسیدم محمد بیاد .از
ریحانه عذر خواهی کردم و ازش به اندازه ای که دیده نشم
دور شدم به یه درخت تکیه دادم و جواب دادم
ازم چندتا سوال پرسید که بهشون جواب دادم
اظطراب داشتم ومیخواستم قطع کنم ولی هی ادامه میداد
وحرفش و تموم نمیکرد.
کلافه چشمم و بستم و منتظر موندم حرفش تموم شه.
+راستی خانوم موحد،دیروز کارتون عالی بود
دکتر گفت فقط شما نمره کامل وگرفتید...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله
#قسمت_دویست_و_هفتاد_و_دوم
#عاشقانه_مذهبی
تبریک میگم.
دوباره با یادآوریش خوشحال شدم و با لبخند گفتم : ممنونم
آقای رسولی .ببخشید من باید برم .
+چشم ببخشید مزاحم شدم. بازم دستتون درد نکنه خداحافظ.
_خواهش میکنم،خدانگهدار
سرم تو گوشی بود.به سرعت برگشتم عقب و دوقدم برداشتم
که رسیدم به محمد .رفت عقب تا باهاش برخورد نکنم .با
ترس نگاهم افتادبه بستنی قیفی تو دستش.گرفتش سمتم
استرسم باعث شد یه سوال احمقانه بپرسم :از کی اینجایید ؟
با تعجب نگام کرد و چند ثانیه بعد یه پوزخند زد.تازه متوجه
زشتی سوالی که پرسیده بودم شدم.به بستنی نگاه کرد و گفت
:آب شد بگیرید لطفا.
با دست های لرزون بستنی وارزش گرفتم
برگشت که بره.نمیخواستم بخاطر یه سوال احمقانه سرنوشتم
خراب شه و کلی تصورات اشتباه راجبم داشته باشه.
واس همین پشت سرش رفتم.قدم هاش و بلند برمیداشت،منم
واسه اینکه بهش برسم تند تر رفتم .از ترس دستپاچه شده
بودم وهی به علیرضا(رسولی)لعنت می فرستادم
صداش زدم :آقا محمد
خیال نمیکردم انقدر سریع برگرده ولی برگشت سمتم واتفاقی
که نبایدمیافتاد افتاد.
چون برگشتش غیر منتظره بود فاصله بینمون خیلی کم شد و
بستنیم به لباسش خورد.
بلند گفتم وایی و زدم رو صورتم
با ترس بهش زل زدم
داشت به لباسش که لکه سفید بستی قیفیم روش چسبیده بود
نگاه میکرد.
بخاطر سوتی های زیادی که داده بودم دلم میخواست بشینم
وفقط گریه کنم ،چون کاره دیگه ای هم ازم بر نمیومد.
قیافش جدی بود.همینم باعث شد ترسم بیشتر شه. شروع کردم
به حرف زدن :آقای رسولی هم دانشگاهیمه .زنگ زد چندتا
سوال درسی ازم بپرسه بعدشم بخاطر موفقیتم تو امتحان بهم
تبریک گفت.بخدا فقط همین بود.اون سوال احمقانه رو
هم،چون هل شدم پرسیدم.
نفسم گرفت انقدر که همچیزو پشت هم و تند تند گفتم.سریع یه
دستمال تمیز از جیبم در آوردم.انقدر ترسیده بودم که چیزی
نمیفهمیدم.میترسیدم به چشم هاش نگاه کنم
دستمال و کشیدم روی پیراهنش و بستنی و از روش برداشتم
همینطور که پیراهن و پاک میکردم گفتم :توروخدا ببخشید.
بخدا حواسم نبود .اصلا در بیارید براتون میشورمش میارم
بالاخره جرئت به خرج دادم و سرم و بالا گرفتم و بهش نگاه
کردم تا ببینم چه عکس العملی نشون داده.
با یه لبخند خوشگل،خیلی مهربون نگام میکرد
دلم با دیدن نگاهش غنج رفت
گفت:من ازتون توضیحی خواستم؟
به بستنی آب شده ی توی دستم نگاه کرد و ادامه داد:دیگه
قابل خوردن نیست . بریم یکی دیگه اش و بخریم.
از این همه مهربونی تو صداش،صدای قلبم بلند شد!
یه شیر آب نزدیکمون بود رفتم طرفش و دستم و شستم.محمد
منتظرم ایستاده بود
رفتار مهربونش یه حس خوب و جایگزین ترسم کرده بود....
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه امامی که حرم نداره..🥲❤️🩹
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
(آقای𝟏𝟐𝟖) ..🫀
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡