#رمان_ناحله
#قسمت_دویست_و_هفتاد_و_دوم
#عاشقانه_مذهبی
تبریک میگم.
دوباره با یادآوریش خوشحال شدم و با لبخند گفتم : ممنونم
آقای رسولی .ببخشید من باید برم .
+چشم ببخشید مزاحم شدم. بازم دستتون درد نکنه خداحافظ.
_خواهش میکنم،خدانگهدار
سرم تو گوشی بود.به سرعت برگشتم عقب و دوقدم برداشتم
که رسیدم به محمد .رفت عقب تا باهاش برخورد نکنم .با
ترس نگاهم افتادبه بستنی قیفی تو دستش.گرفتش سمتم
استرسم باعث شد یه سوال احمقانه بپرسم :از کی اینجایید ؟
با تعجب نگام کرد و چند ثانیه بعد یه پوزخند زد.تازه متوجه
زشتی سوالی که پرسیده بودم شدم.به بستنی نگاه کرد و گفت
:آب شد بگیرید لطفا.
با دست های لرزون بستنی وارزش گرفتم
برگشت که بره.نمیخواستم بخاطر یه سوال احمقانه سرنوشتم
خراب شه و کلی تصورات اشتباه راجبم داشته باشه.
واس همین پشت سرش رفتم.قدم هاش و بلند برمیداشت،منم
واسه اینکه بهش برسم تند تر رفتم .از ترس دستپاچه شده
بودم وهی به علیرضا(رسولی)لعنت می فرستادم
صداش زدم :آقا محمد
خیال نمیکردم انقدر سریع برگرده ولی برگشت سمتم واتفاقی
که نبایدمیافتاد افتاد.
چون برگشتش غیر منتظره بود فاصله بینمون خیلی کم شد و
بستنیم به لباسش خورد.
بلند گفتم وایی و زدم رو صورتم
با ترس بهش زل زدم
داشت به لباسش که لکه سفید بستی قیفیم روش چسبیده بود
نگاه میکرد.
بخاطر سوتی های زیادی که داده بودم دلم میخواست بشینم
وفقط گریه کنم ،چون کاره دیگه ای هم ازم بر نمیومد.
قیافش جدی بود.همینم باعث شد ترسم بیشتر شه. شروع کردم
به حرف زدن :آقای رسولی هم دانشگاهیمه .زنگ زد چندتا
سوال درسی ازم بپرسه بعدشم بخاطر موفقیتم تو امتحان بهم
تبریک گفت.بخدا فقط همین بود.اون سوال احمقانه رو
هم،چون هل شدم پرسیدم.
نفسم گرفت انقدر که همچیزو پشت هم و تند تند گفتم.سریع یه
دستمال تمیز از جیبم در آوردم.انقدر ترسیده بودم که چیزی
نمیفهمیدم.میترسیدم به چشم هاش نگاه کنم
دستمال و کشیدم روی پیراهنش و بستنی و از روش برداشتم
همینطور که پیراهن و پاک میکردم گفتم :توروخدا ببخشید.
بخدا حواسم نبود .اصلا در بیارید براتون میشورمش میارم
بالاخره جرئت به خرج دادم و سرم و بالا گرفتم و بهش نگاه
کردم تا ببینم چه عکس العملی نشون داده.
با یه لبخند خوشگل،خیلی مهربون نگام میکرد
دلم با دیدن نگاهش غنج رفت
گفت:من ازتون توضیحی خواستم؟
به بستنی آب شده ی توی دستم نگاه کرد و ادامه داد:دیگه
قابل خوردن نیست . بریم یکی دیگه اش و بخریم.
از این همه مهربونی تو صداش،صدای قلبم بلند شد!
یه شیر آب نزدیکمون بود رفتم طرفش و دستم و شستم.محمد
منتظرم ایستاده بود
رفتار مهربونش یه حس خوب و جایگزین ترسم کرده بود....
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه امامی که حرم نداره..🥲❤️🩹
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
(آقای𝟏𝟐𝟖) ..🫀
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
↺"سلامبهچهاردهمعصوم...( :❤️
🫧• السلامعلیڪیارسولالله •
🩶• السلامعلیڪیاامیـرالمؤمنین •
🫧• السلامعلیڪیافاطمهالزهـرا •
🩶• السلامعلیڪیاحسـنِبنعلے •
🫧• السلامعلیڪیاحسـینِبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنالحسین •
🫧• السلامعلیڪیامحمدبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاجعـفربنمحمـد •
🫧• السلامعلیڪیاموسےبنجعـفر •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنموسیالرضا •
🫧• السلامعلیڪیامحمدبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنمحمـد •
🫧• السلامعلیڪیاحسنبنعلی •
🩶• السلامعلیڪیاصـاحبالزمان •
🫧• السلامعلیڪیازینبڪبری •
🩶• السلامعلیڪیاابوالفضلالعبـاس •
🫧• السلامعلیڪیافاطمهالمعصومه •
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیگه ندارم من به زندگی میلی 💔
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡