↺"سلامبهچهاردهمعصوم...( :❤️
🫧• السلامعلیڪیارسولالله •
🩶• السلامعلیڪیاامیـرالمؤمنین •
🫧• السلامعلیڪیافاطمهالزهـرا •
🩶• السلامعلیڪیاحسـنِبنعلے •
🫧• السلامعلیڪیاحسـینِبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنالحسین •
🫧• السلامعلیڪیامحمدبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاجعـفربنمحمـد •
🫧• السلامعلیڪیاموسےبنجعـفر •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنموسیالرضا •
🫧• السلامعلیڪیامحمدبنعلے •
🩶• السلامعلیڪیاعلےبنمحمـد •
🫧• السلامعلیڪیاحسنبنعلی •
🩶• السلامعلیڪیاصـاحبالزمان •
🫧• السلامعلیڪیازینبڪبری •
🩶• السلامعلیڪیاابوالفضلالعبـاس •
🫧• السلامعلیڪیافاطمهالمعصومه •
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیگه ندارم من به زندگی میلی 💔
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آنکس کـه تورا شناخت جان را چه کند؟
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
: بابا مهدی🥺
+جانم !؟
:جانتون سلامت عزیزِ ملت
هیچی فقط خواستم بگم که:
اگر دلت کشید
به خواب عاشقان بیا...
بیا که از روی زمین
سفر کنیم به کربلا
من و تو و امام رضا... 🤍
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
بغض دارم مرو از پیشِ علی،
زهرا جان
تو نباشی چه کسی پاک کند اشکم را💔:)
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقایِ امام حسین ؛
بغل بگیر مرا . . : )
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ:) ♡
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله #قسمت_دویست_و_هفتاد_و_دوم #عاشقانه_مذهبی تبریک میگم. دوباره با یادآوریش خوشحال شدم و
#رمان_ناحله
#قسمت_دویست_و_هفتاد_و_سوم
#عاشقانه_مذهبی
همراهش رفتم پیش ریحانه که با اخم نگامون میکرد.
+دوساعته کاشتین اینجا من و، کجایین شما؟ چه غلطی کردم
نگفتم روح لله بیاد.
از حرفش خندمون گرفت.ریحانه به لباس محمد نگاه کرد و
گفت :پیراهنت چیشده؟لکه چیه روش؟
محمد خندید و گفت :بستنیه،یا شایدم...!
شرمنده نگاهم و ازش گرفتم که گفت بیاین با من.
ریحانه صداش در اومد :وا یعنی چی؟دیگه کجا میرین؟
محمد سوئیچ ماشین و به ریحانه داد و گفت :منتظر باش زود
میایم
ریحانه چشم غره ای داد و رفت ت و ماشین .
دلم چیزی نمیخواست ولی جرئت حرف زدن نداشتم
.میترسیدم لب واکنم و دوباره سوتی بدم.در سوپری و باز
کرد .من رفتم تو ومحمد پشت سرم اومد.
رفت طرف یخچال و منتظر نگام کرد
چیزی نگفتم که گفت :از اینا؟یا از همون قبلیه؟
خجالت میکشیدم حرفی بزنم.من بستنی شکلاتی خیلی دوست
داشتم.
از اینکه منتظر گذاشته بودمش بیشتر شرمنده شدم
_فاطمه خانوم اگه نگین کدومش و بیشتر دوست دارین
مجبور میشم از هر کدومش یدونه بردارم!
حرفش به دلم نشست.قند تو دلم آب شده بود.نتونستم لبخند
نزنم .رفتم طرف یخچال و یه بستنی کاکائویی گرفتم .
با همون لحن مهربونش گفت : همین فقط؟
بهش نگاه کردم،انگار فهمیده بود نمیتونم چیزی بگم یدونه از
همون بستنی برداشت و یه نگاه به خانوم فروشنده انداخت که
با ظاهر نامناسبی به محمد خیره بود. بعد چند ثانیه تردید به
طرفش رفت.
به رفتارش دقت کردم.
بدون اینکه نگاهی بهش بندازه ده تومن وبه همراه بستنی
روی میزگذاشت.
منم بستنیم و کنارش گذاشتم خانومِ با غضب پول و گرفت و
بقیه اش و روی میزگذاشت .
تشکر کردم و بیرون رفتیم.
از اینکه کنارش راه میرفتم احساس غرور میکردم.توماشین
نشستیم.
ریحانه :چه عجب اومدین بالاخره
تازه یادم افتاد پرو پرو اومدم وتو ماشینشون نشستم.
به ریحانه گفتم :من بازم مزاحمتون شدم
+بشین سر جات عروس خانوم . الان که دیگه نباید تعارف
کنی.
بستنی تو دستم و که دید گفت :فعلا بستنیت و بخور
از اینکه پیش محمد من و اینطور خطاب کرد خیلی خجالت
کشیدم.محمد از توآینه یه نگاهی ب هم انداخت.لبخند زده بود.
سعی کردم عادی باشم و انقدر سرخ و سفید نشم .بستنیم و باز
کردم و بدون توجه به حضور محمد شروع کردم به
خوردنش.
یخورده شهرگردی کردیم و بعد چند دقیقه، محمد یه کوچه
مونده بود به خونمون ایستاد و گفت :فاطمه خانوم
ببخشید،میترسم پدرتون ببینن منو .سوء تفاهم شه براشون.
_خواهش میکنم .ببخشید بهتون زحمت دادم .خیلی لطف
کردین
پیاده شدم و گفتم :بابت بستنیا هم ممنونم. بخاطر پیراهنتون
بازم عذر میخوام.
خندید و چیزی نگفت...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
#رمان_ناحله
#قسمت_دویست_و_هفتاد_و_چهارم
#عاشقانه_مذهبی
میخواستم با ریحانه هم خداحافظی کنم که محمدبهش گفت
همراه من بیاد
_نه میرم خودم راهی نیست. ریحانه جون تو زحمت نکش
ریحانه پیاده شد و گفت :ببین فاطمه جان بزار یچیزی و
برات روشن کنم
این آقا داداش من یه حرفی بزنه.حرفش دوتا نمیشه.یعنی تا
فردا صبحم وایستی اینجا نزاری من باهات بیام محمد اجازه
نمیده تنها بری
خندیدم و بهش نگاه کردم
با لبخند به روبه روش خیره بود
ازش خداحافظی کردم و با ریحانه رفتیم .با اینکه چند قدم
ازش دور شده بودم ،حس میکردم دلم به شدت براش تنگ
شده
ریحانه باهام حرف میزد و من سعی میکردم نگاه قشنگ
محمد و صدای مهربونش و برای همیشه تو ذهنم ثبت کنم.
هر ثانیه بیشتراز قبل عاشقش میشدم
هرثانیه بیشتر از قبل بهش وابسته میشدم.
با احساس درد بازوم،رشته افکارم
گسسته شد.
ریحانه:فاطمه میزنم میکشمتا حواست کجاست؟بی ادب
دوساعته دارم فَک میزنم.
_ببخشید عزیزم
تو دلم ادامه دادم :تقصیره این داداشته که برام هوش و حواس
نزاشته. رسیدیم خونه و ازش خداحافظی کردم.
محمد بهش زنگ زده بودو وقتی از نبود بابا مطمئن شد گفت
سر کوچه میاد دنبالش.
در و باز کردم و مستقیم به اتاقم رفتم
مامان سرش تو گوشیش بود
باباهم کتاب میخوند
از فرصت استفاده کردم و به بابا گفتم : میشه باهم حرف
بزنیم ؟
کتابش و بست و گفت : بله بفرما
از خدا خواستم کمکم کنه تا بتونم راضیش کنم.
_بابا،از وقتی فرق بین خوب و بد و تشخیص دادم تا الان که
۲۰ سالم شده فهمیدم که هیچ وقت نشد بدم و بخواین .تا الان
هرکاری کردین واسه خوشبختی من بود.بابا من شمارو خوب
میشناسم همونطور که شما منو میشناسین،منم میشناسمتون
.میدونم میتونین آدم ها رو از رنگ نگاهشون بخونید...
پس چرا با ازدواج ما مخالفت میکنین؟چی از نگاهش
خوندین؟
من که میدونم با محمد مشکلی ندارین .من که میدونم راضی
نیستین به هیچ وجه کسی و تو مشکل و سختی بندازین. آدمی
که دست همه رو تو شرایط سخت گرفته امکان نداره دلش
راضی شه کسی و اذیت کنه .
+فاطمه
نگاهم و ازش گرفتم
_بعله
+اون واقعا دوستت داره؟
_یعنی میخواین بگین متوجه
نشدین؟...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡