eitaa logo
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
1.1هزار دنبال‌کننده
2هزار عکس
2.1هزار ویدیو
18 فایل
✨شروعمون:تولد داداش ابراهیم 1405/2/1✨ 💫پایان: انشاالله شهادت💫 کپی؟ یه صلوات برا ظهور آقا و دعا برا شهادت ادمینای کانال✨ لینک کانال ناشناسمون https://eitaa.com/nashenas1283
مشاهده در ایتا
دانلود
_جانم مامان کجایی؟ +سلام من شیفتم تموم شد شما کجایین ؟ آدرس و بهش گفتم که گفت همین نزدیکی هاست با ریحانه دنبال یه حلقه خوب برای محمد میگشتیم .محمد قیمت حلقه رو پرسید که با شنیدنش از انتخابم پشیمون شدم. دلم نمیخواست به خرج اضافه بیافته چیزی نگفت و از فروشنده خواست که تو یه جعبه شیک بزارتش مامان اومد داخل و سلام کرد ریحانه رفت پیشش و بهش دست داد.محمد با لبخند نگاش میکرد که مامان اومد نزدیک تر و بهش دست داد +سلام پسرم خوبی؟ محمد:سلام ممنونم مامان اومد پیش ما و به حلقه ها نگاه کرد و گفت :چیشد چیزی انتخاب نکردین ؟ _چرا آقا محمد اینو برام انتخاب کرد نشونش دادم که گفت :به به چه خوش سلیقه به محمد نگاه کردم که با لبخند نگام کرد روبه مامان ادامه دادم :ولی هنوز واسه آقا محمد چیزی انتخاب نکردیم مامان به محمد گفت :شما از هیچکدوم خوشتون نیومده محمد اومد کنارم و به حلقه هایی که فروشنده برامون در آورد نگاه کرد آروم طوری که بقیه نشون گفت :میشه شما واسم انتخاب کنید بالبخند سرم رو تکون دادم و روی حلقه ها دقیق شدم بعد از چند دقیقه بدون توجه به نظر مامان و ریحانه یکی از حلقه ها که ساده تر وشیک تر بود و برداشتم و به محمد گفتم :آقا محمد این خوبه از دستم برداشت و تو انگشت دست چپش گذاشت لبخند زد و گفت :مگه میشه شما انتخاب کنین و عالی نباشه خیلی قشنگه صداش آروم بود ولی مامان شنید وبالبخند نگامون کرد وقتی نگاش میکردم ناخودآگاه زبونم قفل میشد شیطنتم محو میشدو مظلوم میشدم پول حلقه ها روحساب کردیم قیمتشون تقریبا یکی بود اومدیم بیرون ومحمد هردوتاحلقه روبه مامان داد ریحانه گفت میخواد طلاهاشو ببینه برای همین داخل موند مامان رفت سمت ماشینشو +جایی میخواین برین بازم؟ بهش نگاه کردمو _نه کجا؟ مامان بهم تنه زدو +با تو نبودم،با آقا محمد بودم خجالت کشیدم محمدگفت +نه کار خاصی نداریم ولی بمونید من برم یه چیزی براتون بگیرم مامان گفت +نه زحمتتون میشه من بایدبرم خونه عجله دارم دست شما دردنکنه پسرم محمد لبخند زدو +خواهش میکنم چشم اذیتتون نمیکنم رفتم سمت ماشین مامان که محمدگفت.... رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
+کجا؟ _برم دیگه +نه شما بمونید ما میرسونیمتون ازماشین مامان فاصله گرفتم وباهاش خداحافظی کردم که گفت +زودبیاخونه کارت دارم _چشم با فاصله پیش محمد ایستادم اونم ازمامان خداحافظی کرد وبه من گفت +یه چنددقیقه صبر کنیدبیزحمت الان میام سرم و تکون دادم دور شد یه نفس عمیق کشیدم واز پشت شیشه ب ریحانه خیره شدم که حس کردم یکی پشت سرمه سرم رو چرخوندم سمتش که خشکم زد بلند گفتم _مصطفی؟تواینجا چیکار میکنی +اولا سلام بردختر عموی خوشگلم دوما حالت چطوره واینکه نمیای خونمون؛ادرسشم یادت رفته فراموشی رسم مانبود در همین حین ریحانه باصورت پراز بهت از مغازه خارج شدو دوییدسمتم دلیل رفتارش ونفهمیدم دستم وکشیدو فاصلم وبا مصطفی بیشترکردکه باعث شدمصطفی بگه +وا این چه وضعشه بابرگشتن مصطفی منم برگشتم محمد اومده بود حس کردم یکی قلبم وازجاش کند مصطفی برگشت سمتمو +فاطمه هنوز دیرنشده،هنوز وقت داری برگرد خوشبختت میکنم من هنوز عاشقتم دوباره گریم گرفت نمیتونستم خودم و کنترل کنم همه حواسم پیش محمد بود که میخندید!میخنده؟ سرم گیج میرفت حس کردم پاهام شل شده عجیب بودبرام که محمد واکنشی نشون نداد دست ریحانه رومحکم گرفتم میخواستم برم ولی نمیتونستم وقتی دیدم هیچکس هیچ کاری نمیکنه حالم بدتر شد همه ی دنیاروسرم آوار شده بود همه چی دورسرم میچرخید محمد دست مصطفی روگرفت +چراول نمیکنی آقا مصطفی کافی نیست؟!حتما باید یه بلایی سرت بیارم که کنار بکشی بازندگیمون چیکارداری؟چرا واقعیتو قبول نمیکنی چرا شَرِتو کم نمیکنی اززندگیم چندتا نفس عمیق کشید هولش داد واومد کنارمن حس میکردم اگ دو دقیقه دیگه اینجوری پیش بره من میمیرم ادامه داد +توپررو تراز اون چیزی هسی ک فکرشو میکردم.حرفام و بهت زده بودم گفتم نزدیک زندگیم نشو... رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
4پارت خدمت نگاهتون🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا