#رمان_ناحله
#قسمت_دویست_و_هشتاد_و_ششم
#عاشقانه_مذهبی
+کجا؟
_برم دیگه
+نه شما بمونید ما میرسونیمتون
ازماشین مامان فاصله گرفتم وباهاش خداحافظی کردم که
گفت
+زودبیاخونه کارت دارم
_چشم
با فاصله پیش محمد ایستادم
اونم ازمامان خداحافظی کرد وبه من گفت
+یه چنددقیقه صبر کنیدبیزحمت الان میام
سرم و تکون دادم
دور شد یه نفس عمیق کشیدم واز پشت شیشه ب ریحانه خیره
شدم که حس کردم یکی پشت سرمه
سرم رو چرخوندم سمتش که خشکم زد بلند گفتم
_مصطفی؟تواینجا چیکار میکنی
+اولا سلام بردختر عموی خوشگلم
دوما حالت چطوره واینکه نمیای خونمون؛ادرسشم یادت رفته
فراموشی رسم مانبود
در همین حین ریحانه باصورت پراز بهت از مغازه خارج
شدو دوییدسمتم
دلیل رفتارش ونفهمیدم
دستم وکشیدو فاصلم وبا مصطفی بیشترکردکه باعث
شدمصطفی بگه
+وا این چه وضعشه
بابرگشتن مصطفی منم برگشتم
محمد اومده بود
حس کردم یکی قلبم وازجاش کند
مصطفی برگشت سمتمو
+فاطمه هنوز دیرنشده،هنوز وقت داری برگرد خوشبختت
میکنم من هنوز عاشقتم
دوباره گریم گرفت
نمیتونستم خودم و کنترل کنم
همه حواسم پیش محمد بود که میخندید!میخنده؟
سرم گیج میرفت
حس کردم پاهام شل شده
عجیب بودبرام که محمد واکنشی نشون نداد دست ریحانه
رومحکم گرفتم میخواستم برم ولی نمیتونستم
وقتی دیدم هیچکس هیچ کاری نمیکنه حالم بدتر شد
همه ی دنیاروسرم آوار شده بود
همه چی دورسرم میچرخید
محمد دست مصطفی روگرفت
+چراول نمیکنی آقا مصطفی
کافی نیست؟!حتما باید یه بلایی سرت بیارم که کنار بکشی
بازندگیمون چیکارداری؟چرا واقعیتو قبول نمیکنی چرا شَرِتو
کم نمیکنی اززندگیم
چندتا نفس عمیق کشید
هولش داد واومد کنارمن
حس میکردم اگ دو دقیقه دیگه اینجوری پیش بره من میمیرم
ادامه داد
+توپررو تراز اون چیزی هسی ک فکرشو میکردم.حرفام و
بهت زده بودم
گفتم نزدیک زندگیم نشو...
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بچه شعیه روی مادرش غیرت داره:)💔
#فاطمیه
رِفاقَتْ تا شَهادَتْ): ♡