هیچ²
یه افسانه هست که میگه: ما تا یه سنی زندگیه قبلیمون رو یادمون میاد، به خاطر همین هم انگار چشم باز کرد
یه افسانه هست که میگه: کسایی که چشمهاشون مثل ماه میدرخشیده برای این که این جادو رو مخفی کنن اونا رو با عسل بهشتی رنگ میکردن تا چشم قهوهای دیده بشن؛!
اینطوریه که احساس میکنم یکی روزای خوب و آدمای خوب رو گذاشته توی یه چمدونِ بزرگ و از این سیاره بُرده توی یه سیاره دیگه آتیش زده؛
«بعضی آدما یه کاری میکنن که دیگه نمیتونی مثل قبل دوسشون داشته باشی، ولی دلت خیلی برای اون وقتایی که دوسشون داشتی تنگ میشه اصلی ترین دلیل اینکه نمیتونیم آدمای گذشتمون رو فراموش کنیم همینه؛ دلمون برای اون نسخه آدمی که دوسش داشتیم تنگ میشه.»
رومیزای دبستان های دخترونه
پره از اسم پسرایی که دخترا تو اوج بچگی بهشون دلبستن
و با نیمچه سوادی که دارن نوشتن
رو میزای متوسطه ی اول کمتر دیده میشه اگرم هست اول اسماشون به لاتینه
ولی تو دبیرستان
تقریبا رو میزا هیچی نیست
گذر زمان اول عشقای کشکی رو روو میکنه
بعد به عاشقای واقعی یاد میده
عشق اگه عشق باشه جاش تو دله
نه رو میز و نیمکت
-آدم توی اعصاب خوردی هاش
در اتاقو میکوبه بهم،
چارتا داد هم میزنه و گوله میشه حد فاصل دیوار و تخت و کمد،
ولی بازم گوشش به دره که یکی بیاد در بزنه ببینه چی شده!؟
میخوام بگم آدم همیشه نیاز داره یکی نگاهش کنه از بیرون، وگرنه که درو محکم نمیبست
می بست؟!