eitaa logo
هیچ²
1.6هزار دنبال‌کننده
430 عکس
33 ویدیو
1 فایل
-سوداگرِ خیالم‌ و سرمایه‌دارِ هیچ‌ خودمونی تره: @hhhhhan
مشاهده در ایتا
دانلود
-
تو گفتی پرنده‌ها را دوست داری اما آنها را در قفس نگه داشتی. گفتی ماهی‌ها را دوست داری و آنها را سرخ کردی. تو گفتی گل‌ها را دوست داری اما آنها را چیدی. پس هنگامی که گفتی مرا دوست داری من شروع کردم به ترسیدن.
اگه تو هواشناسی کار میکردم هرروز اعلام میکردم هوای هم دیگرو داشته باشین.
هیچ²
-کهکشان چشم ها.
-کهکشان چشم ها.
یک‌جوری بود که نمیشد دوستش نداشته باشم رفتارش خیلی دلنشین بود خنده هایش قند تو دلم آب میکرد شوخی‌هایش را که نگو آخ از نگاهش مثل آن نگاه را هیچ جایی ندیده بودم به نظرم می آمد همه عاشقش هستند با خودم می‌گفتم مگر میشود کسی تو دنیا باشد که دوستش نداشته باشد ؟ کسی هست که از شوخی‌هایش از ته دل نخندد؟ کسی هست که نخواهد ساعت‌ها چشم به چهره‌اش بدوزد؟ اصلا این صورت دلنشین را مگر میشود نخواست ؟ صدایش که بهترین موزیک دنیا بود آهنگی که در بدترین وضعیت هم اگر می‌شنیدم امکان نداشت حالم را خوب نکند به همه حسادت میکردم به همه‌ی آدم‌هایی که وقتی نبودم از کنارش رد می‌شدند تمام کسانی که حتی یک کلمه با او حرف می‌زدند گاه و بی‌گاه نفرین میکردم کسی را که او را تنها می‌بیند و من کنارش نیستم روزی رسید که ترکم کرد و مسیر زندگیمان از هم جدا شد بعد از مدت‌ها که عکسش را دیدم و فهمیدم اصلا هم زیبا نیست و رفتارش هم اصلا دلنشین نیست‌ یا شوخی‌هایش اصلا خنده دار نیست و آدمهایی که کنارش هستند هیچ هم آدم‌های خوشبختی نیستند چرا باید از حضور یک آدم معمولی خوشحال باشند و بخواهند ساعت‌ها خیره شوند ؟ فاصله‌ی او از یک آدم خاص تا یک آدم معمولی فقط دوست داشتنِ من بود او معمولی شده بود چون من دیگر دوستش نداشتم
خاطراتی که آدم‌هایش رفته‌اند، دردناک‌اند؛ ولی خاطراتی که آدم‌هایش حضور دارند اما شبیهِ گذشته نیستند، به مراتب دردناک‌ترند.
-
که زنده های امروزی چیزی به جز تفاله‌های یک زنده نیستند؛ گویی که کودکی در اولین تبسم خود پیر گشته است.
ـ
اومد دستش‌ شیرینی بود گفتم مناسبت!؟ گفت فراموشش کردم گفتم عه؟! مبارکه چندوقته حالا؟! گفت ازهمون موقع که رفت فراموشش کردم دکتر دقیقا دوسال‌ و یک ماه و پونزده روزه فراموشش کردم لبخند از لبم افتاد شیرینیو برداشتم گفتم بسلامتی دلم براش هری ریخت پایین یکی دوساعت بعد داشت سازشو کوک میکرد تو خودش بود خودش یدونه شیرینی‌ام نخورده بود رفتم نشستم کنارش ساعتو نگا کردم گفتم الان دقیقا دوساعت و سی دقیقه‌س یادش افتادی باز سازو گذاشت کنار گفت ‹ دکتر چرا ما بلد نیستیم؟ › چرا ما هرچی میسازیم که یادمون بره با یه تلنگر دیوار دفاعیِ فراموشیمونو خراب میکنن!؟ چرا هرچی میخایم بریم رها شیم بدتر دست و پامونو زنجیر میکنن بِ این خاطرات؟ چرا هرچی چشامونو بستیم هیچی نبینیم دردا بیشتر دیده شدن؟ دکتر چیه این داستان دلبر اصن چیکار میکنه با آدم تو میدونی؟ هی قرار میذارم باخودم که دیگه ایندفعه فراموشش میکنم برگرده ام محلش نمیدم ولی تا این وامونده زنگ میزنه پی‌ام میاد هی میگم کاش دلبر باشه دکتر آدم چجوری به دلش حالی کنه اشتباه شده؟ دستمو گذاشتم رو شونش گفتم : ‹ دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور › گفت شر میگیا دکتر چپ نگا کرد سازو گرفت دستش زیر لب گفت : ‹ تا کجا باز دلِ غمزده‌ای سوخته بود ›