سالها بعد،
که مُشتی خاک از سرزمینت شدی،
باران که میزند،
بویی که به مشام خواهد رسید
کاش،
بوی عشق به وطن بلند شود؛
نه خیانت و ذلت
این منم
نامفهوم تر از نیچه
تنهاتر از فروغ
بی باک تر از فریدون
صادق تر از هدایت
و بیهوده تر از خودم
آروم نشستی واسه خودت مشغولی
یهو یه چیزی از اعماقِ وجودت شروع
میکنه آروم آروم بالا اومدن، یه غمی که
فکر میکردی فراموشش کردی، عینِ
یه فیلِ خسته میشینه رو سینهت،
میگه: حالا نفس بکِش ببینم...