این منم
نامفهوم تر از نیچه
تنهاتر از فروغ
بی باک تر از فریدون
صادق تر از هدایت
و بیهوده تر از خودم
آروم نشستی واسه خودت مشغولی
یهو یه چیزی از اعماقِ وجودت شروع
میکنه آروم آروم بالا اومدن، یه غمی که
فکر میکردی فراموشش کردی، عینِ
یه فیلِ خسته میشینه رو سینهت،
میگه: حالا نفس بکِش ببینم...
سعدی اگر میخواست الان گلستان رو بنویسه دیباچه رو اینجوری شروع میکرد:
منّت خدای را عز و جل که موشکش موجب قدرت است و به هدفخوردنش مزید نعمت
هر موشکی که بالا رود ممد حیات است و چون فرود آید مفرح ذات.
پس در هر شلیکی دو اصابت موجود است و بر هر اصابت شکری واجب.
دلخور میشویم
و حتی یکبار به زبان نمی آوریم.
تغییر میکنیم،
کم میخندیم،
کوتاه حرف میزنیم،
بی توجهی میکنیم.
نمیدانند این کوتاه گفتن ها و اخم کردن ها
نتیجه ی همان نگفتن هاست.
درنتیجه: سرد میشوند، ترکمان میکنند، فکر میکنند دوستشان نداریم...
ما میمانیم و یک عالمه دلخوری و غم، ما میمانیم و دنیایی از سوال و تعجب، ما میمانیم و احساساتی که به مرز دیوانگی رسیده..