eitaa logo
『حـَلـٓیڣؖ❥』
292 دنبال‌کننده
6.4هزار عکس
2هزار ویدیو
46 فایل
﷽ ‌‌ و قسم به دست علمداری ات...❗ • • • که تا پای جان .. پای پیمان خواهیم ماند..✋🌲 • • • حلیف ...👀🕊🖇 مقری به وسعت پیمان با علمدار حرم جمهوری اسلامی🍀 • • • • •کپی؟! •با ذکر صلوات برای ظهور آقا امام زمان •از تمام مطالب کاملا آزاد..🙂✅ • • • • • •
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از خبرگزاری تسنیم
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
لحظاتی دیدنی از وابستگی حاج قاسم به نوه‌های خود 🔹حاج قاسم می‌گفت می‌ترسم وابستگی به نوه‌هایم نگذارد بروم شهید شوم. @TasnimNews
سلام ببخشید میشه بگین تکرار مستند به وقت پرواز ۱:۲۰ اکه اشتباه نکنم که فرزندان حاج قاسم هستند تکرارش ساعت چنده و چه شبکه ای امروز (پنجشنبه) پخش کرد ♥️🌿سلام .. امروز از شبکه 1 نشون داد.. اما فردا از شبکه 3 نشون میده.. ساعت دقیقش رو اعلام میکنم
ساعت 1 امروز بازپخشش از شبکه 3 سیما... پیشنهاد میکنم حتما ببینید
『حـَلـٓیڣؖ❥』
نماز اول وقت 😍❤️ نماز جمعه🌱❤️
...🚶🏾‍♂🕳 دقت کردید از وقتی تو رمان عملیات تموم شده هیچ کس سراغی ازش نمیگیره😐😂 انگار نه انگار مهدی یه طور افتاده... حدیثم یه طور دیگه...😂🍒
هدایت شده از شیخ علی قجری
◗ۅقتۍ‌هواۍ‌روض‍‍‍‍‍‍‌ھ ما‌باز مادرۍ است◖ ◗حال‌ۅ‌هواۍ‌گریھ‌ ما جور دیگرۍ است◖ حاج‌مشتۍ|
『حـَلـٓیڣؖ❥』
•🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀ •🌸°∞° •🌸° ✨﷽✨ #رمان‌‌_انلاین‌‌ #راه‌_عاشقی♥️ #قسمت_سی_پنجم طولی نکشید ک
•🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀ •🌸°∞° •🌸° ✨﷽✨ ♥️ دو روز گذشت... مهدی تو بیمارستان کرمانشاه بستری بود... بشری هم همراهش بود..‌ کتف حدیث هم فقط ضرب دیده بود.. تو این دو روز هم نذاشته بودند دست به سیاه و سفید بزنه! حالش خوب بود... داشتند آماده رفتن می شدند... طبق معمول کمال و مرتضی برای هماهنگی ها رفته بودند... با نیروهای مرزبانی خداحافظی کردند و منتظر کمال و مرتضی ایستادند... نگاهشون به زائرانی بود که با شوق میخواستند به کربلا بروند... صدای مداحی توی محوطه پیچیده بود... دارم میام.. به سمت کربلای تو دارم میام... بمیرم از غم های تو دارم میام... شبیه بچه‌های تو دارم میام... فصل پر کشیدنه... فصل کوچ عاشقا.. از سراسر زمین... سمت شهر کربلا...... نشستند روی نیمکت هایی که اونجا بود... دخترها چادرشون رو روی صورتشون کشیده بودند و شونه هاشون می لرزید... آقایون هم دست کمی از اونها نداشتند... اینبار از قافله عاشقان جاماندند... اما.. اگر اینان جا نمی ماندند اکنون هیچ کس نمی توانست به کربلا برود... راه کربلا را باز نگه داشتند و خود جاماندند... البته فقط جسمشان است که از کربلا جاماند... و گرنه قلبشان اکنون قدم قدم همراه زائران در مسیر اربعین است... همیشه کربلا رفتن به وصال جسم با حرم اباعبدلله نیست... هر گاه که در مسیر سیدالشهدا قدم بر داری زائر کربلا هستی... هر گاه در مقابل ظلم بایستی و فریاد هیهات من الذله سر دهی زائر کربلا هستی... ------------------------------- بالاخره کمال و مرتضی هم رسیدند... کمال داشت با تلفن صحبت می کرد... - باشه خداحافظ.... مرتضی : همه آماده اید؟! - بله... کمال: پس از اینطرف برید... مصطفی: ولی کرمانشاه از اون طرفه ها! کمال: میدونم... از اینور برید... زهرا: یعنی چی! اون سمت که مرزه... مگه بر نمی گردیم تهران؟! حدیث: میشه لطفا درست توضیح بدید... مرتضی: درسته! کرمانشاه این طرفه... ولی قرار نیست برگردیم تهران... می ریم کربلا...! علیرضا: شوخی میکنید؟! کمال: الان وقت شوخیه پسر؟! میگم برید از مرز رد بشید دیگه... چرا وایستادین...؟! از مرز رد شدند و به سمت عراق راه افتادند... آنقدر همه چیز ناگهانی بود که بچه‌ها هنوز تو شک بودند... •••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈••• ┄•●❥ •🌸° •🌸°∞ •🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞‌
『حـَلـٓیڣؖ❥』
خلاصه ایی از خطبه ها براتون میزارم❤️🌹 #خط_شکن
اڲــَـر دَڔ آیـاٺ قـُرْآٰݧ ٺــَدَّبـر ڪنیـم... ڇیـز هـاے زیـادۍ ݥـے فہـمیـم...✨🙃 ....🌱
『حـَلـٓیڣؖ❥』
اڲــَـر دَڔ آیـاٺ قـُرْآٰݧ ٺــَدَّبـر ڪنیـم... ڇیـز هـاے زیـادۍ ݥـے فہـمیـم...✨🙃 #اَز‌قـُڔآڹ‌غـافـ
راستش نتونستم بیشتر از این آماده ڪنم... یـعنے خطبہ ها طورے نبود ڪہ بتونـم چیـزۍ بنویسم....🍂