از پنجره بوی سوختگی میآید؛
انگار همین حوالی
یک نفر تمام گذشتهاش را آتش زده ،
جنگلی را سوزانده ،
که یک درخت را فراموش کند.
-حسین حائریان
خستم از درگیری های توی ذهنم
خستم از سوالاییم که جوابی ندارن
خستم از اینکه مجبورم نقش قوی بودنو بازی کنم
خستم از تلاش کردن واسه دراومدن از حال بد
خستم از گریه کردن.. نیومدن اشک بده ها..، ولی تاحالا شده از شدت گریه چشمات حتی بدون اشکم تار ببینه؟
خستم و اینکه دلم نمیخواد با هیچکس حرف بزنم فقط دلم میخواد به سقف زل بزنم خیلی بده:)
خستم ازینکه هی خودمو قانع میکنم کسی مسئول خوب کردن حالم نیس
خستم از حالی که فقط با دود توی سینه خوب میشه و من نمیتونم اون دودو بدم تو سینم، از حالی که فقط با بغلش خوب میشه و نمیتونم بغلش کنم، از حالی که فقط اون میتونه خوبش کنه، ولی..:))
خستم از اینکه هرکاری میکنم بغضم نمیره
خستم از اینکه جای مشتام رو دیوار موندن
خستم از اینکه خیلی چیزا میدونم و نمیتونم بابتش کاری کنم
خستم ازینکه هیچ چیز اونجور که انتظار دارم پیش نمیره
خستم از خسته بودن...
من قوی نیستم.. من خستم.. من کم اوردم:))