استاد حمید وحیدی
🔶 آنچه در پی میآید، برشی از #خاطرات حجتالاسلام والمسلمین استاد #حمید_وحیدی در باب تبلیغ دین و عال
#خاطرات_طلبگی_3
* تا آسمان ...
- «حاج آقا مي خواستم زير بگيرمت ولي ديدم ماشينم كثيف ميشه!»
اين جمله را جوانكي از نوع فشن در حالي كه سرش را از ماشينش بيرون آورده بود نعره زد و رد شد.
ساعت حدود يك نيمه شب بود و وقتي پس از پايان كار نمايشگاه به سمت خانه مي رفتم در حاشيه ميدان تجريش اين فرمايش را نوش جان نمودم.
محلّ سكونتمان امامزاده قاسم و محلّ فعّاليت تبليغي مان امامزاده صالح عليهماالسلام بود كه صدالبتّه بايد قربان فضاي با صفا و نوراني حرمهاي باصفاي همه اهل بيت و فرزندانشان عليهم السلام رفت؛ به خصوص اين دو بزرگوار كه حقّاً مهمان نوازي كردند و تحويلمان گرفتند. امّا بين الحرميني كه بسياري از شبها مجبور بودم آن را پياده گز كنم خيابان «دربند» و «فناخسرو» بود كه نميدانم چند بار در سال يك روحاني پياده آن را طي ميكند.
ناگفته پيداست كه براي خيلي از اهالي اين منطقه كه اصحاب عمامه و عبا را بيشتر از پشت شيشههاي دودي ديدهاند كه برايشان فقط مصداق «خنديد و رفت ...» بودهاند، يك روحاني تنها و پياده سيبل مناسبي بود براي نشانه گيري ذوق و ادب و خرج كردن قطعههاي هنري و بداههگوييهاي هنرمندانهاشان!
و اين مسأله در شبهاي جمعه كه اين خيابان هاي تاريك و باريك به شدّت شلوغ ميشد بيشتر رخ مينماياند و جلوه ميكرد.
در اين شبها خوش بينانه خويش را ميگفتم كه لابدّ اين جماعت مؤمنين و مؤمنات در اين شب رحمت و مغفرت ميروند آن بالاترها كه به خداوندِ كريم نزديكتر است تا دسته جمعي دعاي كميل بخوانند و «كم من قبيح سترته» سر دهند!
برخي كه معلوم بود نمودار سطح فرهنگشان خيلي سقوط كرده وقتي از كنارم ردّ ميشدند از آن جيغهاي مولتي بنفش ميكشيدند كه اگر آمادگي قبلي نبود حكماً دچار تركيدگي زهره (يا همان كيسه صفراء) مي شدم.
برخي ديگر امّا هريك به طريقي دل ما مينواختند و اظهار اردت ميكردند كه خوشمزه ترينشان در حالي كه به زيبايي صداي شيلا (همان پرنده سياه و بانمك) را تقليد ميكرد فرياد ميزد: سندباد جونم ...سندبادجونم!
يك موتورسوار هم شبي كنارم ايستاد و خيلي جدّي و در حالي كه قيافه يك حقيقت جوي واقعي را داشت پرسيد :«آخه تو به چه اميدي زندهاي؟!»
البتّه براي اينكه ناشكري نباشد و خداي مهربان قهرش نگيرد بايد اين را هم بگويم كه به بركت لباس پيامبري كه برتن داشتيم احترام و ادب و محبّت هم كم شامل حالمان نميشد؛
امّا اين برايم مشهود بود كه گرچه از نظر كمّي، محبّتها بسيار بيشتر و مفصّلتر از طعنهها و زخمزبانها بود
امّا از نظر صداقت واقعاَ نظرات گروه دوّم بسي صادقانهتر حواله ميشد تا گروه اوّل.
يكبار هم كه براي عالم عزيزي كه حق پدري برگردنم دارد و هماره شرمنده الطاف كريمانهاش هستم جريان اين بيمهريها را گفتم، لبخندزنان فرمود:
«از آن محبّتها برداريد بگذاريد جاي اين كنايهها تا سر به سر شود!»
برشی از #خاطرات حجت الاسلام و المسلمین استاد #حمید_وحیدی در #کتاب
#از_لسآنجلس_تا_پنجره_فولاد
#طلبگی_افتخار_سربازی_امام_زمان_عج
#رسالت_طلبگی
#مشاوره
#تبلیغ
@HamidVahidi_ir