ومن فکر میکنم
دانشگاه رفتن یکی از بهترین تفریحات بزرگسالیه ((:
ومن مطمئنم در سی سالگی دلم برای تک تک ثانیه های دانشگاه تنگه✨🙂
قبل تر ها فکر میکردم
باید برای هر چیز تلاش کرد
در شروع هر تلاشی هم دلم میخاست نتیجه رو ببینیم.
صبر نداشتم،و توی همین حین مدام خودمو با پیشرفت بقیه مقایسه میکردم.
سرعتمو اندازه میگرفتم
دلم میخاست تعداد همه تیک خوردن ها و کتاب ها و دوره ها و اطلاعاتم بره بالا.
از خودم رباتی ساخته بودم ک باید از هر چیز بهترینشو میداشت.
دلم به هیچ چیزی هم رضایت نمیداد
شبیه نفر اولی ک هنوز ناراحته.
اما وقتی بزرگتر شدم
فهمیدم زندگی یه فراینده
فرایندی که باید طی بشه
هیچ عجله ای نیست
تو تلاش میکنی و یه روزی نتیجشو میبینی.
سعی کردم هیچ کاری و برای نتیجه انجام ندم.
اون کار و انتخاب کنم،حسش کنم،دل به دل کار بدم و لذتشو ببرم.
برای من هرچیز که در قالب چارچوب خاصی بره اذیت کننده است.
پس رها تصمیم گرفتم چطور زندگی کنم،چطور ببینم،چطور لمس کنم،و چطور پیش برم.
اگه قراره امسال روانشناس قهاری بشم یا پنج سال دیگه خیلی برام تفاوتی ایجاد نمیکنه.
من در مسیرش هستم
از کتابایی ک میخونم لذت میبرم
بینش مهارت هارو یاد میگیرم
عمیق میشم
اگه دوست داشتم کار میکنم
من دارم لذتشو میبرم وبرای به جایی رسیدن هیچ عجله ای ندارم.
یاد گرفتم اگه مسیرمو درست پیش برم،مسیرها به سمتم میان.
همینطور ک اگه تو خودت رو درست تربیت کرده باشی،انسان های خوب سمتت میان،ازت استقبال میکنن و پیشنهاداتشون و بهت میدن(:
و من ب جای همه چیز به درونم رسیدگی کردم و آرومم.
هامونم سلام
به عنوان یه دختری که میخواد کتابخونی رو شروع کنه واقعااااا منتظر معرفیتم
اخه چرا نمیکنی؟!!!!
و امان از ویکتور هوگو...
چهقدر شگفتانگیز همهچیز را به هم وصل میکند.
«بینوایان» برای من فقط داستان ژان والژان و کوزت و فانتین نبود. هوگو، انقلاب و تاریخ و سیاست را آنقدر طبیعی وارد تار و پود داستان میکند که یکدفعه به خودت میآیی و میبینی، در حالی که داشتی یک رمان میخواندی، دربارهی انقلاب فرانسه چیزهایی فهمیدهای که شاید در هیچ کتاب تاریخی اینطور لمسشان نمیکردی.
انگار هوگو نمیخواهد فقط تاریخ را تعریف کند؛ میخواهد آدمهایی را که در دل تاریخ زندگی میکردند، به تو نشان بدهد.
و شاید همین یکی از چیزهایی بود که «بینوایان» را برای من اینقدر ماندگار کرد؛ اینکه تاریخ برایش فقط اسمها و تاریخها و اتفاقها نیست. پشت هر اتفاق، آدمی ایستاده با ترسها، امیدها، فقرها، عشقها و انتخابهای خودش.
و میان تمام این آدمها، ژان والژان عزیز من... ❤️
تو درسهای قشنگی به من دادی.
تمام عمرت تلاش کردی آدم خوبی باشی؛ آدمی که بیشتر از اینکه بخواهد چیزی برای خودش داشته باشد، میخواست دوست بدارد، مراقبت کند و دیگری را نجات بدهد.
و شاید مهمترین چیزی که از تو یاد گرفتم، این بود که آدمها خیلی زود دربارهی هم قضاوت میکنند، بیآنکه تمام داستان زندگی یکدیگر را بدانند.
فانتین را قضاوت میکنند.
ژان والژان را قضاوت میکنند.
کوزت را فقط یک کودک بیاهمیت میبینند.
ژاور خودش را قاضی آدمها میداند.
اما هوگو مدام انگار آرام در گوشمان میگوید:
صبر کن...
داستان این آدم را هم بشنو.
شاید برای همین است که «بینوایان»، با تمام رنجها، فقرها، انقلابها و مرگهایش، در نهایت اینقدر انسانی است.
چون به ما یادآوری میکند پشت هر آدمی، داستانی هست که ما از آن خبر نداریم.
و شاید این روزها، وقتی خودم هم بیشتر از همیشه درگیر حال آدمهای اطرافم هستم، بیشتر از قبل میفهمم چرا این کتاب اینقدر به دلم نشسته.
بینوایان را تمام کردم، اما انگار هنوز تمام نشده...
هنوز وقتی صدای ژان والژان در ماشین میپیچد، دارم به آدمها، به رنجشان، به انتخابهایشان و به اینکه چه چیزهایی از زندگیشان را ما نمیبینیم فکر میکنم. ❤️
#بینوایان
#ویکتورهوگو
#نشرنوین
نکته:
کتابایی که ترجمه شدن
حتمااا به نشر و مترجمش دقت کنید
چون بعضی ترجمه ها مارو از کتاب متنفر میکنن(: