"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_289 قطره اشکی از چشمام روی صورتم ریخت با انگشت شستش اشک مو پاک کرد _نترس ..
#شب_های_قدیمی
#PART_290
منو تو آغوش بزرگ و مردونه اش کشید
دستام و دورش حلقه کردم
اونم خوشش اومد مثل اینکه
و دوباره گفت؛
-تو فقط برای منی، صدات، حرفات، چشمات، بغلت، موهات، قلبت،نگات،همه چیه تو برای منه،به هیچکس جز من اجازه نده اینارو داشته باشه آره من سره تو میشم حسود ترین و خودخواه ترین آدم روی این زمین چون تو فقط باید مال من باشی تموم.
کاش تموم میکرد کاش بس میکرد
برای منی که تاحالا یک بارم این حرف هارو نشنیدم برام سخت بود
باور کردم
مارتینو یک در صد هم شبیه الکس نبود
اون فقط برای نیازش و اصن عشق و تو چشمای اون نمیشد خوند
که آدم عاشقی باشه
فقط برای قدرت و پول و مقام ایی که تو جامعه داشت همه براش بال بال
میزدن
مرد عاشقی نبود
شاید یه روزی یه شب یه جایی بالاخره اونم عاشق شه ...
تو این دنیا عشق قشنگه بهم دیگر عشق ورزیدن دوست داشته شدن
محبت
توجه
احترام
صداقت
دوست بودن نه دشمن یکدگیر
محرم راز
همدم و...
با ارزش ترین هستن تو این دنیا ی پر جنب و جوش
-خانومی بریم یه چیزی بخوریم؟نظرت؟!
از آغوشش اومدم بیرون ولی دستم توی دست بزرگش بود
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_290 منو تو آغوش بزرگ و مردونه اش کشید دستام و دورش حلقه کردم اونم خوشش اوم
#شب_های_قدیمی
#PART_291
لب زدم؛
+من هیچوقت ترکت نمیکنم
چون ازبینِ این همهآدم
فقط به پناه اوردم .
موهامو نوازش کرد و گفت؛
_دختر کوچولو هرجا کم اوردی بیا پیش خودم
با جون و دل کنارتم.!
لبخندی روی لبم اومد و بدون حرف نشستم سر جام
ماشین و روشن کرد
_الان از اینجا دور میشیم بریم غذا بخوریم گشنمون شدههاا
خندیدم
+باشه بریم بخوریم
*
با توقف ماشین سرم و از تو گوشی بیرون اوردم
دیدم تو جاده ایم
کی به اینجا رسیدم اصلا نفهمیدم
با تعجب گفتم؛
+اینجا کجاست؟!برای چی اومدیم اینحا؟!
ماشین و خاموش کرد برگشتم سمتم
-نظرت چیه باهم کنار خیابون شام بخوریم
الان که دقت میکردم اینجا پاتوق کسانی بود که جیگر و کباب و... سیخ میکشیدن میخوردن
چقدر دوس داشتم
بدون اینکه جواب الکس و بدم
از ماشین پیاده شدم
که بوی آتیش و کباب به صورتم خورد
یه لحظه معنی زندگی رو فهمیدم
اینجا رو به کافه و رستوران ترجیح میدادم
خیلی قشنک بود
فضای قشنگی داشت
پشت میز نشستم منتظر موندم تا الکس بیاد
رفته بود سفارش بده
بعد چند لحظه اومد مقابلم نشست
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_291 لب زدم؛ +من هیچوقت ترکت نمیکنم چون ازبینِ این همهآدم فقط به پناه
#شب_های_قدیمی
#PART_292
داشتم از فضایی که دور و برم ساخته شده بود
لذت میبردم
که دستام حصار دستای الکس شد
تو چشمام نگاه کرد
-کاترینا تو منو دوست داری ؟
چرا یهویی این سوال و پرسید
جوابم چی بود؟خوودمم نمیدونستم ...
آره یا نه؟
-چرا فک میکنی زود بگو آره یانه؟!
یه لحظه نا امید شد با ناراحتی گفت
-دوسم نداری نه !
با جدیت گفت
-ولی به این هوا نباش که ولت میکنم
من ولت کنم؟
من هنوز نسخه کوچیکتر از تورو نساختم بعد ولت کنم!
تو مال خودمی ...
با قلبی که تند تند میتپید لب زدم؛
+الک..الکس منم دوست دارم ،
تو ...تو یه حسی که سالهاست من از دست دادم و بهم برگردوندی و بهم نشون دادی
چقدر میتونم برای یک آدم با ارزش باشم .
همین شد که من ؛....
عاشقت شدم .
تو چشماش نميتونستم نگاه کنم
به یه جای دیگه نگاه میکردم حرف مو میزدم ...
تا خواست چیزی بگه که یه پیر مرد مسنی سینی بزرگ داخلش کباب بود با نون و سبزی و نوشابه و...
با مهربونی گفت؛
+بفرماا باباجان اینم غذا ، نوش جونتون .
ازش تشکر کردیم و رفت
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_292 داشتم از فضایی که دور و برم ساخته شده بود لذت میبردم که دستام حصار د
#شب_های_قدیمی
#PART_293
خواستم یک سیخ از اون کباب ها رو بردارم
که دستم و الکس گرفت
-اجازه بده!
همه چی رو در اختیار خودش گذاشتم
سکوت کردم
تو تموم مدت فقط تماشاش میکردم
-بفرمایید خانوم خوشگلم!
لقمه ای که برام آماده کرده بود رو از دستش گرفتم
-چطوره؟!خوشمزه است؟
لب زذم؛
+عاااالیههه خیلی خوشمزه است
مگه میشه بد مزه باشه کباب به این خوشمزگی!
خندید
-نوش جونت بخور سیر بشی .
انقدر گشنم بود فقط داشتم میخوردم
اصلا متوجه نگاه های خیره الکس که روم بود نبودم ...
خوب که غذا رو خوردم
نوشابه شیشه ای رو به سمت الکس گرفتم
اشاره کردم برام باز کنه !
اونم از دستی نوشابه رو تکون داد وقتی سر فلزی رو باز کرد .
به سمت من گرفت نوشابه بارون بود
****
لحظه های زندگیم با الکس تو ذهنم حک میشد
همیشه یادم میموند
خسته شده بودم دلم میخواست برم حمام بعدش
بخوابم
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_293 خواستم یک سیخ از اون کباب ها رو بردارم که دستم و الکس گرفت -اجازه بده!
پـارررت جدیــد فسقلی جونم..😱👻