eitaa logo
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
2هزار دنبال‌کننده
225 عکس
1.1هزار ویدیو
3 فایل
محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوس اش را بخوری! تنها ماندن سخت محزون خواهدبود. ازتون ممنونم که باحضورتون خانواده‌ی"محزون شاعر"را بسیار بسیار زیبا میکنین🪞🪄 تأسیس:1404/11/8 لینک چنل؛https://eitaa.com/Hamymoon چنل|محافظ؛https://eitaa.com/Hamimooon
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام محبوبِ من🤍🫂
حوصله ی پـارت قیشنگ داری ?! 🥰💛🌼
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_305 دکمه آسانسور زد بعد چند لحظه در باز شد دستشو به آرومی پشت کمرم گذاشت
صورتش تو یه نیم وجبی صورتم بود با لحن آروم تری گفت؛ -هووم مگه میشه خوشم نیاد بعد چند ثانیه صاف واستاد سر جاش -خوشم میاد خام میشی بچه عین موم تو دستام شل میشی.....احساس قدرت میکنم چشم غره ای به سمتش رفتم چشمکی زد ، آسانسور واستاد با قهر ازش رو گرفتم و از آسانسور اومدم بیرون با اینکه هنو دور نشده بودم ازش صدای خنده اش اومد عو/ضی .... تو دلم نثارش کردم برای اینکه دفعه قبلی رفتم اتاقش میدونستم کجاست منتظر نموندم تا بیاد خودم رفتم رسیدم جلو در همین که در اتاق رو باز کردم با دوتا دختر کم سن مواجه شدم از کارکنان‌ اینجا بودن این از لباس هاشون مشخص بود اینجا تم مشکی و قرمز داشت فک میکنم از این دوتا رنگ ، الکس دوست داره حتی داخل خونه خودش هم این ترکیب رنک بود عجیب بود ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_306 صورتش تو یه نیم وجبی صورتم بود با لحن آروم تری گفت؛ -هووم مگه میشه خو
دخترا با دیدن من ، خیلی محترمانه سلام کردن منم جوابشون رو دادم تا یکی از اون دختر ها مشخص بود فضوله و کنجکاوی از چهره اش مشخص بود -ببخشید خانوم شما با آقا الکس کار دارین؟! نگاهی به ساعت دور مچش کرد دوباره لب زد؛ -متاسفانه ایشون هنوز نیومدن شما می‌تونین اتاق مهمان منتظر بمونین. چون اطلاع ندادن کی میان ! از بیرون خنثی بودم از درون آتیش نه جون عمت میخوای بیای حتما بهت بگه کی میاد و کی میره تو چیکاره اش هستی زنیکه! لب باز کردم چیزی بگم تو تموم مدت سکوت کرده بودم با سربلندی لب زدم خیلی جدی بودم یکی قبلش اعصابم و بهم ریخته بود.... یک قدم به داخل برداشتم ، گفتم؛ +خانوم محترم نمیدونم در جریان گذاشتن شما رو یا نه ولی من یکی از نزدیکان رئیستون هستم . دختره رنگ صورتش عوض شد. تا خواستم دوباره حرف بزنم اما حس کردم حضور کسیو پشت سرم خیلی نزدیک بهم بود فقط کافی بود یک قدم برم عقب تا کامل برخورد کنم باهاش عطرش هم از ده متر اون ورتر و زودتر از خودش میومد.... ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
شب بخیر؛ چون هیچکس نباید بدون شب بخیر بخوابه...💙🫧
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آدمی که به دل بشینه واقعا قحطه ...✨ ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_307 دخترا با دیدن من ، خیلی محترمانه سلام کردن منم جوابشون رو دادم تا یکی ا
االکس دستش و گذاشت روی کمرم که از چشم دخترا دور نموند و دیدن فک میکنم از دستی این کار رو کرد تو دلم قربون صدقه اش رفتم از پشت سرم با صدای خش و بم غرید؛ -خانم منصوری اتفاقی افتاده؟ حتی خانووم گفتنش هم فرق میکرد خانم داریم تا خانوومم اره عزیزم اینا فرق داره باهم ... دلیلش هم به خودم مربوطه . دختره به تته پته افتاده بود لب زذ؛ -نه ... نه آقا این خانم اومدن اینجا یهویی در اتاق و باز کردن و من گفتم بهشون شما نیستید منتظر بمونن بیرون. و بعد خودشون گفتن از نزدیکان شما هستن. دوباره با همون صدا غرید؛ -یادم نمیاد به کسی نگفته باشم شما گفتنتون نباید بشه تو یا این این بی احترامی هست اومد کنارم واستاد چفت تن خودش بودم من خیلی نزدیک بودم بهش اتاق شیشه ای بود کامل دید داشت همه داشتن مارو میدیدن -بله درست گفتن اون روزی مه معرفی کردم خانوم رو شما مرخصی بودید بعد رو به کسانی که داخل اتاق کار مشغول کار بودن گفت بلند داد میزد ، که همه متوجه بشن ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فورنده
#شب_های_قدیمی #PART_308 االکس دستش و گذاشت روی کمرم که از چشم دخترا دور نموند و دیدن فک میکنم
بعد رو به کسانی که داخل اتاق مشغول کار بودن گفت بلند داد میزد ، که همه متوجه بشن -امروز مایلم همسر و شریک زندکی خودم ، سرکار خانوم شایگان را به شما معرفی کنم. ایشون از امروز همراه من هستن ، لطفا همان احترامی که برای من می‌گذارید برای ایشون هم بزارید ودر قید این صورت انگاری بی احترامی به من هست. یکی از اون دختر ها خیلی احساس میکردم حالش بد شد اخه رنگ صورتش مثل میت بود سکوت سنگینی بود الکس اشاره ای به وسایل های کف اتاق کرد -جمع کنین اینا رو کافیه هرچقدر تمیز کردید . میتونید برید . سریع لوازم هارو جمع کردن و رفتن و بعد هم در اتاق و بستن به گفته خود الکس منی که مات و مبهوت وسط اتاق ایستاده بودم چیشد؟ من الان شدم همسر الکس ؟!! چرا خودم خبر ندارم الکس میز کار خودش رو دور زد نشست پشت میز و یک ریموت از داخل کشو برداشت یکی از اون کلید ها رو زد به ثانیه نگشید کل اتاق دیگه دید نداشت گیج شده بودم به اطراف خودم نگاه میکردم -دنبال چیزی میگردی کاترینا؟!! با صدای الکس نگاهمو دوختم بهش و لب زدم +نه ...نه هیچی ! لبخندی زد و اشاره ای به پاش کرد ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
دیگه ادیت پیدا نمیکنم🤦‍♀💔