"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_313 دود داشت از کله ام میزد بیرون قصد اذیتمو داشت مطمئنم.. وگرنه یه آدم انق
#شب_های_قدیمی
#PART_314
مردونه تو گلو خندید
- دوست نداری؟
پشت چشمی براش نازک کردم
دستامو رو بازوهاش گذاشتم که کنارش بزنم
- نچ
ولم کن!
سرشو نزدیک تر از قبل کرد
پچ زد
- کی راجبت بد حرف زده؟
جدی پرسیده بود
شبیه بزرگترایی که میخوان برن مچ هم بازی بچشونو بگیرن که چرا بچه منو اذیت کردی
خندم گرفت
ولی نشون ندادم
تخس گفتم
- من از پس خودم برمیام آقا
فقط شما رفتارتو تو هتل درست کن کمتر منو بکش تو اتاقت!
انقدر نیا دنبالم
تک خندی زد
خودخواه سر بالا انداخت
- نمیشه!
چشمامو گرد کردم
- چرا؟
دستشو بالا آورد و کنار صورتم گذاشت
چرا نزدیکیش برام عادی نمیشد و هربار قلبم تند تر میزد؟
خشدار لب زد
- چون باید ثانیه به ثانیه ور دلم باشی بچه!
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_314 مردونه تو گلو خندید - دوست نداری؟ پشت چشمی براش نازک کردم دستامو رو با
#شب_های_قدیمی
#PART_315
ضربه ای به در اتاقش زده شد
سریع هولش دادم
فاصله گرفت
شال امو روی سرم مرتبش کردم و دستی به گونه ام کشیدم
لب زدم
- وای سرخم؟
اخمی کرد
- نه
بلند گفت
- بیا داخل
در اتاقش باز شد
یک دختر دیگه ای بود چرا اینجا
همه شون یکی از یکی خوشگلتر بودن؟!!!
با دیدن من ابرویی بالا انداخت
الکس نکاه بدی بهش انداخت و سریع لب زد
- آقا یکی اومدن با شما کار دارن
الکس که به سمت میزش میرفت پچ زد؛
-میگم کی فامیل نداره طرف؟!
چرا انقدر اخم داشت و عصبانی بود با همه بد رفتاری میکرد یعنی با یک طرز و نگاه خاص دیکه ای میگفت !!!
دختره یکم روی مغزش فشار آورد و لب زذ؛
-آقای بیاتی
خواستم از فرصت استفاده کنم
جیم بزنم
که الکس مچمو گرفت
از همون فاصله حتی حواسش به منم بود
تند گفت
- شما جایی نرو
هنوز باهات کار دارم!
چشمام تا انتها گرد شد
قلبم تند تند زد
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_315 ضربه ای به در اتاقش زده شد سریع هولش دادم فاصله گرفت شال امو روی سرم م
#شب_های_قدیمی
#PART_316
بیشعورر
حتی رعایت نمیکرد وقتی خانم عه اینجا بود
فک رو هم فشردم
- باشه ، منتظر میمونم
سر جام ایستادم
خون خونمو میخورد.
چرا آدم نمیشد؟ چرا درست نمیشد
هرچی بهش میگفتم شبیه پسر بچه تخس بازم کار خودشو انجام میداد.
- بفرمایید
همین که خانوم عه رفت نفسی گرفتم
آروم لب زدم
- الکس
خودت بگو چیکارت کنم؟
چشماش برقی زد
هومی کشید
- همین حالا ببو...سم!
دهنم باز موند.
چیکارش کنم الان گفت؟!
خودم؟ الکس و؟! همین یه قلمم مونده بود
خندیدم
- امر بعدی جناب؟
میخوای دو سه شکمم بچه برات بیارم؟
سر تکون داد
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_316 بیشعورر حتی رعایت نمیکرد وقتی خانم عه اینجا بود فک رو هم فشردم - باشه ،
#شب_های_قدیمی
#PART_317
- فکر خوبیه
ولی فعلا عجله نداریم
چشمام درشت تر از این نمیشد
رو که رو نبود جاده قدیم بود ماشالله.
پامو به زمین کوبیدم
نق زدم
- اذیتم نکن الکس
جدیدا خیلی رو مخ شده بود
سر تکون داد
- حله
برو بشین اونجا !
اشاره ای به مبل کرد
باور نمیکردم
بدون اینکه کاریم کنه
داشت میگفت برم اونجا بشینم؟
سرمو کج کردم
- جدی؟!
لب زد ؛
-کاترینا ....
برو اونجا بشین برم ببنیم این بیاتی چی میگه میام پیشت !
ازم فاصله گرفت و به سمت در رفت
لحظه ی آخر برگشت نگاهی بهم کرد
انگار میخواست چیزی بگه
ولی بدون حرف از اتاق رفت.
همین که رفت تازه یادم اومد باید نفس بکشم
نگاهی به اطراف ام کردم
تا موقع ای که الکس بیاد حوصله ام سر میره
تصمیم گرفتم فضولی کنم .
به سمت میزش رفتم
روی صندلی رئیس نشستم ، عجب بابا
چرخی زدم
+همسر رئیس داشتن خوب چیزه ی هااا
پادشاه اوووف بابا بنازم
.....
داشتم برای خودم کیف میکردم