"مــحزونِ شــاعر "فور نده
#شب_های_قدیمی #PART_383 نگاهی به سمتم انداخت و لب زد - میرم برات میگیرم!نگران نباش. سریع گفتم؛ -
#شب_های_قدیمی
#PART_384
لفظ قلم میومد میخواست منو آروم کنه!؟
که بهش فکرکنم!
-که میسپاری به اهورااا ارههه؟!!!
پوزخندی زد ناچار گفت
-اره میسپارم به اهورا حلش میکنه عزیزممم
-باشه؟!
به الکس نگاه کردم
-باشه!
چشماش به جاده و رانندگیش بود اما حس میکردم حواسش به من و حرفامه!
*
-کاترینا!
سرم به سمتش چرخید
- جان؟
نیمچه اخمی کرد
- تو فکری!
لب گزیدم
- نمیدونم، حس بدی دارم
اخماش بیشتر تو هم فرو رفت و دستشو فشرد
آب دهنمو قورت دادم
لب زد
- به چی؟
راستشو گفتم به سختی
- به خودم زندگی که الان توش هستم ...
یهو ماشین و نگه داشت که سرمو بالا آوردم و متوجه رستوران بین راهی شدم...
با مهربونی نگاهم میکرد
عذاب وجدان گرفتم
باید بهش میگفتم که حس بدی دارم از اینکه باهات اومدم شمال؟!
یا اینکه من یه دلشوره ای دارم؟!
ولی نه..
من که از اول قبولش داشتم
اصلا از شمال بر میگشتیم همه چی رو میگفتم..
به عنوان کسی که تو زندگیم بود
باید میفهمید!
سرشو جلو آورد
پیشونیمو بو...سید
-پیاده شیم اول غذا بخوریم راجبشم حرف بزنیم باشه؟
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فور نده
#شب_های_قدیمی #PART_384 لفظ قلم میومد میخواست منو آروم کنه!؟ که بهش فکرکنم! -که میسپاری به اهوراا
#شب_های_قدیمی
#PART_386
خواستم بگم باشه
که یادم اومد نمیتونم راه برم...
لب گزیدم با مظلومیت گفتم
- نمیتونم که!
تازه یادش افتاد پام شکسته
اخمی کرد
- خودم کمکت میکنم بشینی روی یکی از تختا نگران نباش
تازه متوجه شدم رستورانش سنتیه
و تختای خانوادگی بیرون از رستوران قرار داره و دور تا دور تختا درخت بود و به شدت سر سبز و قشنگ.
فضای قشنگی بود دوسش دارم
خودش پیاده شد
ماشین و دور زد
به سمت من اومد و دستمو گرفت...
خواستم بازوشو بگیرم
که تو یه حرکت به راحتی هولم داد و مجبورم کرد بچسبم بهش
تند گفتم
- سیاوش زشته
خانواده...
بین حرفم پرید
اخمی کرد
- پات شکسته ولت کنم میوفتی، بدرک که خانواده نشسته!
خودت مهم تری یا اینا؟!
دیگه جرعت نکردم چیزی بگم زورگووووو
جوری حرف زد که جای مخالفتی نزاره!
روی تخت نشستیم
با قد بلندش جلوی پام نشست و کفشامو در اورد و بندشو باز کرد !
صدای کودک درونم وقتی بهم توجه میکرد ذوووق داشتم
به خودم اومدم.
سریع خم شدم
تند گفتم
- الکس چیکار میکنی؟
کفشامو در آورد و کنار گذاشت
پای گچ گرفتمو هم کمکم کرد روی تخت بزارم
آروم مثل شئی مهم رفتار میکرد...
اخمی کرد
- نباید کفشاتو در میاوردم؟
گونهام رنگ گرفته بود
پچ زدم
- بقیه دارن به ما نگاه میکنن آخه...
تند جواب داد
- بدرک ، به فکر خودت باش
به چشمای گرد شده ام توجهی نکرد و بلند شد کفشای خودشم در آورد
کنارم نشست
آنقدر راحت اضطراب اجتماعی صفر
- سردت نیست یه چیزی بندازم روت؟سرما نخوری؟!
نچی کردم
منوی کنارمونو برداشت
- چی میخوری؟
تو فکر فرو رفتم
به شدت گشنم بود و تو این هوا غذا خوردن میچسبید...
چی میخوردم؟
لب زدم
- کباب بناب و سالاد فصل
با نوشابه مشکی
سر تکون داد تایید کرد
گارسن وقتی اومد یه کباب بناب و یه کاسه کباب مخلفاتش و سالاد فصل و سفارش داد.
چشم ریز کردم
- کاسه کباب چند نفره است تنهایی میتونی بخوریش؟
نیشخندی زد
- پس این عضله هارو از باد پر کردم جوجه؟!
قربون مغز فندوقیت برم
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
https://eitaa.com/Hamymoon
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولی واقعا اسماعیل چوب اشتباهات بقیه رو خورد:)😔
#بدنام
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
https://eitaa.com/Hamymoon
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیگه از این بازیگر بدم میاد انقدر نقش بدجنس و بازی کرده ....
تو فیلم زن و بچه و پسر پسر اینجا بدنام و... 🤧😖
#بدنام
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
https://eitaa.com/Hamymoon
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگه یه روزی صدات از هرجای این دنیا بیاد میام پیشت!🙂💗
#شهرزاد
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
https://eitaa.com/Hamymoon
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دوسش دارم:)
#ترکیبی
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
https://eitaa.com/Hamymoon
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تنهاسریالیکه هیچوقت ازدیدنشخسته نمیشم❤️🩹🙂
#ترکیبی
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
https://eitaa.com/Hamymoon
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تورا با غِیر میبینَم صِدایَم در نِمیآیَد🥲❤️🩹
دِلَم میسوزَد وکاری زِدَستَم بر نِمیاید🕯🧺
#ترکیبی
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
https://eitaa.com/Hamymoon
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دل کندن ازتو،طولانیترین داستان عمرم شد🥲💔
#تاسیان
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
https://eitaa.com/Hamymoon