eitaa logo
"مــحزونِ شــاعر "فوزندت
1.9هزار دنبال‌کننده
212 عکس
1.1هزار ویدیو
3 فایل
محزون است که حتی کاری نکرده باشی که افسوس اش را بخوری! تنها ماندن سخت محزون خواهدبود. ازتون ممنونم که باحضورتون خانواده‌ی"محزون شاعر"را بسیار بسیار زیبا میکنین🪞🪄 تأسیس:1404/11/8 لینک چنل؛https://eitaa.com/Hamymoon چنل|محافظ؛https://eitaa.com/Hamimooon
مشاهده در ایتا
دانلود
"مــحزونِ شــاعر "فوزندت
#شب_های_قدیمی #PART_404 -بیخیال شو! اخم غلیظی بین ابروهاش نشوند و با لحن تندی گفت؛ -نمیخوای منو؟
با لبخند ریزی از کنارش رد شدم. پشت سرش ایستادم و آروم دست‌هامو روی شونه‌هاش گذاشتم. خم شدم به طرف خودش در گوشش با ناز گفتم ؛ -خیلی دووست دارم ...من! چشم‌هاشو بست و زیر لب گفت: - آخ… همین… لبخند محوی روی لبم نشست. یهو برگشت سمتم تنم و بلند کرد از ترس اینکه بیوفتم دو دستی از گردنش گرفتم... با جیغ گفتم -االللللککککسس الان میوفتم تورو خدا بزار پایین منووو - تموم شد ..؟! انقر داد نزن در گوش من بچه اداش و در اوردم و هیچی نگفتم به سمت مبل رفت نشست منم روی پاش نشسته بودم... چند لحظه سکوت بینمون جریان داشت. فقط صدای نفس‌های آرومش توی خونه می‌پیچید. خیلی آروم گفتم: - می‌دونی دلم چی می‌خواد؟ الکس، بدون اینکه چشم‌هاشو باز کنه، با لحن گرمی جواب داد: - دلت چی می‌خواد، خوشگله؟ نگاهم روی صورت آرومش موند. - همین‌جا زندگی کنیم… تا ابد. مکث کوتاهی کردم. - من و تو… و بچه‌هامون. لبخندم عمیق‌تر شد. - از همه دور باشیم… فقط خودمون. الکس آهسته چشم‌هاشو باز کرد. دستم رو از روی شونه‌ش گرفت و آروم توی دست خودش نگه داشت. بعد، خیلی نرم، پشت دستم رو بوسید. نگاهش پر از آرامش بود. - قول می‌دم… لبخند کمرنگی زد. - تموم روزای سختی که گذروندی رو جبران کنم… تا فقط خاطره‌های خوب برات بمونه. چند لحظه همون‌طور دستمو توی دستش نگه داشت. بعد با یه لبخند آروم گفتم: میدونی چی الان نیاز دارم ... چشمکی زد و شیطون گفت -چی میخوای خانومم؟! ضربه ای به بازوش زدم -مسخره بازی در نیار خوابم میاد خندید - باشه بیا بریم بخوابیم خانوم خابالوووو با خنده چشم‌هامو ریز کردم. - چشم بریم. رفتیم سمت همون شومینه انقدر خسته بودم که همین که سرم روی بالش گذاشتم، چشمام سنگین شد. چند دقیقه بعد، صدای باز شدن در سرویس اومد. الکس اومد سمت شومینه و کنارم دراز کشید. آروم گفت: - خوابیدی؟ با چشم‌های بسته و صدای خواب‌آلود جواب دادم: - اوهوم… چند ثانیه سکوت شد. بعد صدای خنده‌ش بلند شد. - پس کیه الان جوابمو داد؟ خواب آلود لبخند کوچیکی زدم. - ای بابا… بد شد، کاترینا خانووم خوابیده پس! الکس خندید. - می‌خواستم یه چیزی بهت بگم… ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فوزندت
#شب_های_قدیمی #PART_405 با لبخند ریزی از کنارش رد شدم. پشت سرش ایستادم و آروم دست‌هامو روی شونه‌ه
چشم هام هنوز بسته بود بین خواب و بیداری ، خیلی آروم زمزمه کردم. -چی میخواستی بگی ؟! الکس یکم خودش رو به سمتم کشید از لحنش معلوم بود داره به زور خنده شو نگه میداره ... -حالا که بیداری ... یه مکث کوتاهی کرد . -میشه یه امشب رو بدون غر زدن و نه گفتن بیای بغلم بخوابی...؟ دلم براش سوخت خودمم می‌خواستم دوست داشتم برگشتم سمتش تو چشماش خواستن و موج میزد با مکث کوتاهی دستم و دورش حلقه کردم هیمن یه حرکت کافی بود که جامون عوض شه و الان کامل بغل الکس بودم حرف زدیم، خندیدیم و از همون لحظه‌های ساده‌ای که همیشه دلم می‌خواست، لذت بردیم. **** نمی‌دونم چقدر گذشته بود. همه‌چیز توی خوابم قاطی شده بود. صداها… آدم‌ها… یه حس بد که لحظه‌به‌لحظه نزدیک‌تر می‌شد. یهو یکی اسممو صدا زد. با وحشت جیغ خفه‌ای کشیدم و از خواب پریدم. - نه…! نفسم بند اومده بود. با چشم‌های گشاد، هراسون اطراف رو نگاه می‌کردم. هنوز نمی‌فهمیدم خوابم یا بیدار. همون موقع دو تا دست محکم دورم حلقه شد. قبل از اینکه حتی چیزی بگم الکس منو کشید توی بغلش. دستش آروم پشت کمرم حرکت می‌کرد. - هیس… آرومِ دل من… صورتمو توی گردنش پنهون کردم. تمام بدنم می‌لرزید. الکس چند بار پشت سر هم موهامو بوسید. - تموم شد… یه دستش پشت سرم بود و با دست دیگه آروم نوازشم می‌کرد. - فقط خواب بود… چشم‌هامو بستم و با صدای گرفته‌ای زمزمه کردم: - نرو… الکس همون‌طور که بغلم کرده بود، لبخند زد. - کجا برم، خانمم؟ بازم خودمو بیشتر بهش چسبوندم. - همین‌جا بمون… خندید و یه بوسه‌ی آروم روی نوک بینیم گذاشت. - باشه… بعد گونه‌مو بوسید. - هر جا تو باشی، منم همونجام. لب پایینمو جمع کردم و خودمو لوس‌تر توی آغوشش جا دادم. - محکم بغلم کن… الکس بدون معطلی دستاشو دورم سفت‌تر کرد. اون‌قدر محکم که انگار می‌خواست همه‌ی ترسمو از تنم بیرون بکشه. - اینجوری خوبه؟ با چشم‌های بسته، آروم سر تکون دادم. - بازم… الکس خنده‌ی کوتاهی کرد. - وای از دست تو… دوباره پیشونیمو بوسید. - انقدر ناز می‌کنی که آدم دلش می‌خواد تا صبح فقط بغلت کنه. لبخند کوچیکی روی لبم نشست. صورتمو بیشتر توی سینه‌ش قایم کردم و با لحن بچگونه‌ای گفتم: - خب… بکن. صدای خنده‌ی آرومش توی گوشم پیچید. بعد چونه‌شو روی سرم گذاشت و همون‌طور که نوازشم می‌کرد، زیر لب گفت: - هر چقدر خانم دلم بخواد… تا خودِ صبح هم بغلت می‌کنم. ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جمشید نجاته ها❤️‍🔥✨ ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از کنار غریبه ای گذشتم که تمامش را می‌شناختم... ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حواستون بود چجوری حواسش بود؟!🥲💘 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کی میتونست‌ مثل تو منو زمین بزنه❤️‍🩹 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من نمیگم دوست دارم ، میگم: ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چی بگه سیاوش؟🥲❤️‍🩹 ⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆ [https://eitaa.com/Hamymoon