"مــحزونِ شــاعر "فورندید
پارت های جدید هم اینجا گذاشته شده قشنگا🥲🫂♥️ #PART_416 #PART_415 فقط داخل همین کانال گذاشته میشه
#شب_های_قدیمی
#PART_417
لبم بیاختیار لرزید...
قلبم داشت دیوونهوار میکوبید.
از اون جملهای که گفت...
از اون نگاهش...
از اون اطمینانی که تو صداش بود.
سرمو آروم پایین انداختم.
-چرا اینجوری نگام میکنی؟!
لبخند کمرنگی زد.
-چون هر بار نگات میکنم...
یه دلیل جدید پیدا میکنم که بیشتر دوستت داشته باشم.
نفسم بند اومد.
مگه میشه یه آدم اینقدر قشنگ حرف بزنه؟!
خواستم چیزی بگم...
ولی فقط خیره موندم به چشماش.
دستش آروم روی گونهم نشست.
با نوک انگشتاش موهای ریخته روی صورتمو کنار زد.
-هنوز درد داری؟
سرمو آروم تکون دادم.
-یکم...
اخماش تو هم رفت.
-کاش میشد دردتو ازت بگیرم.
لبخند تلخی زدم.
-همین که پیشمی...
خیلی از دردش کم شده.
یه نفس عمیق کشید.
همون نگاه آروم و گرمش روی صورتم موند.
بعد خیلی آهسته، پیشونیمو بوسید.
-قول بده از این به بعد هر وقت حالت بد شد...
قبل از اینکه تحملش کنی، بهم بگی.
لبمو بین دندونام گرفتم.
-قول...
دستمو بین دستای بزرگش گرفت.
گرمای دستش...
عجیب آرومم میکرد.
برای چند لحظه هیچکدوممون حرفی نزدیم.
سکوت بینمون...
از هزار تا جمله قشنگتر بود.
سرمو دوباره روی شونهش گذاشتم.
چشمام کمکم سنگین شد.
قبل از اینکه خواب کامل منو با خودش ببره...
آخرین چیزی که شنیدم، صدای آروم الکس بود.
که در گوشم زمزمه میکرد...
-بخواب خانومم...
من همینجام...
جایی نمیرم.پیشتم.
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فورندید
#شب_های_قدیمی #PART_417 لبم بیاختیار لرزید... قلبم داشت دیوونهوار میکوبید. از اون جملهای که
#شب_های_قدیمی
#PART_418
نمیدونم چقدر خوابیدم...
فقط وقتی چشمام آروم باز شد که حس کردم یه چیزی خیلی گرم دور دستمه...
نگاه کردم...
دستم بین دستای الکس گم شده بود.
انگشتاش هنوز دور دستم حلقه بود...
انگار میترسید اگه ولم کنه دوباره درد بکشم.
حصار دستاش دور تنم ..
بیاختیار لبخند زدم.
این مرد...
با کارای کوچیکش بیشتر از هر حرفی حالمو خوب میکرد.
همون لحظه چشمش باز شد. هول شدم...
چند ثانیه فقط نگام کرد...
بعد با همون صدای گرفتهای که تازه از خواب بیدار شده بود، آروم گفت:
-بیدار شدی، خانوم خوشگل؟
لبمو جمع کردم.
-آره..
خندید.
از اون خندههایی که آدم دلش میخواست هزار بار ببینتش. و دلش قربون صدقه بره!
دستشو آورد روی پیشونیم گذاشت!
-داغ نیستی ...
بعد با اخم ریزی نگام کرد.
-ولی هنوز رنگت پریده
شونه بالا انداختم بیخیال گفتم
-خوب میشم...
سرشو به نشونه مخالفت تکون داد.
-نه... اینجوری نمیشه..
-نه یعنی چی؟
یه کم خم شد سمتم.
اونقدر نزدیک که میتونستم نفساشو حس کنم.
نفس های داغش..
-یعنی تا وقتی خودم نبینم حالت خوب شده، حرفتو قبول نمیکنم.
چشمام گرد شد
-این همه نگرانمی؟
نگاهش نرم شد...
اونجوری که انگار داشت از ته دل حرف میزد.
-آره...
مکث کرد.
-وقتی تو درد میکشی...
انگار یه جای وجود منم درد میگیره.
یه بغض ریز گلومو گرفت.
هیچوقت...
هیچکس اینجوری نگرانم نشده بود.
سرمو آروم پایین انداختم.
-الکس...
-جانم...آروم جونم..!
با نوک انگشتم دستشو لمس کردم.
-مرسی که هستی...
لبخند محوی گوشه لبش نشست.
دستمو آورد بالا...
یه بوسهی آروم روی پشت دستم گذاشت.
بعد بدون اینکه نگاهشو از چشمام بگیره، زمزمه کرد:
-نه...
این منم که هر روز خدا رو شکر میکنم...
که یه روز...
راه زندگیم به تو رسید و تو شدی همه کس من!زندگیم.
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
واکنشی نسبت به این سکانس:😂
#بامدادخمار2
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی به مامانم میگم عاشق شدم😅
#بامدادخمار2
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو به این خوشگلی چرا سینگلی؟
#بامدادخمار2
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به خدا همینه وضع خونمون💔🤦♀
#بامدادخمار2
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این آدما رو که میبینم هر روز اگر اینجام به خاطر توعه!💘😭😭
#زخم_کاری
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلیل اینکه از ازدواج میترسم:
#بامدادخمار2
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی فهمیدی که از سرش زیادی بودی...
#بامدادخمار2
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
واکنشم نسیت یه اسن سکانس🤢🤧
#بامدادخمار2
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بزن خانم،خانما که خوووب میزنی؛😂🙆♀
#بامدادخمار2
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "فورندید
#شب_های_قدیمی #PART_418 نمیدونم چقدر خوابیدم... فقط وقتی چشمام آروم باز شد که حس کردم یه چیزی خیل
#شب_های_قدیمی
#PART_419
یه لحظه...
فقط یه لحظه...
دلم خواست زمان همونجا وایسه نفسم بره..
نه درد پام مهم بود...
نه درد کمرم...
نه هیچ چیزی...
وقتی اون اینجوری نگام میکرد...
انگار همه دردای دنیا یادشون میرفت سراغ من بیان و این براام آرامش داشت!
لبمو گاز گرفتم.
-چیه...؟!
لبخند ریزی زد.
-هر وقت خجالت میکشی...
همین کارو میکنی.
چشمام گرد شد تند لب زدم؛
-زیر نظرمی مگه؟!
آروم خندید
-همیشه... هستم کوچولوو
دستشو بالا آورد...
خیلی آروم..
یه تار مو رو از کنار صورتم کنار زد.
بعد با همون نگاه آرومش گفت...
-میدونی الان دلم چی میخواد؟
کنجکاو نگاش کردم.
-جانم؟!
چند ثانیه فقط نگام کرد.
بعد خیلی آهسته گفت...
-کاش میشد همه دردات...
بیاد سراغ من...
تو فقط بخندی و حال دل کوچیکت خوب باشه!
نفسم بند اومد.
اخ...
این مرد...
مگه میشه یه نفر اینقدر...
مهربون باشه؟! جنتلمن کاریزماتیک و... هرچی بکم کمه
چشمام ناخودآگاه پر اشک شد.
خواست چیزی بگه...
که سریع صورتمو اونور کردم.
نمیخواستم اشکامو ببینه اشک شوق بود؟!
اما انگار از من بهتر خودمو میشناخت.
با دو انگشت...
خیلی آروم چونمو گرفت.
صورتمو برگردوند سمت خودش.
-کاتریناا
آروم صدام کرد.
-به من نگاه کن
نگاهش کردم...
با همون چشمهای خیس.
اخماش رفت تو هم.
-گریه کردی؟...
سریع سرمو تکون دادم یک کلمه گفتم؛
-نه..
لبخند محوی زد
-دروغ گفتنم بلد نیستی خانوم.
با انگشت شستش...
اشکی که از گوشه چشمم سر خورده بود رو پاک کرد.
-از این اشکا...
فقط وقتی بریز...
که از خوشحالی باشه از شوق و ذوق باشه از ته دل شادی
باشه؟...
دیگه طاقت نیاوردم.
بیاختیار دستمو دور بازوش حلقه کردم.
سرمو چسبوندم به سینهش
صدای قلبش...
آروم...
منظم...
درست کنار گوشم میپیچید.
دستش نشست روی موهام و نوازش کرد
نه چیزی گفت...
نه کاری کرد...
فقط همونطور نوازشم میکرد.
انگار فهمیده بود...
بعضی وقتا
آدم بیشتر از هر حرفی...
به یه آغوش امن احتیاج داره...
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon