"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_420 آغوشش... امنترین جای دنیا بود. چشمامو بستم... نفسم آرومتر شده بود دستش ه
#شب_های_قدیمی
#PART_421
صبح
برای اولین بار
بدون اینکه درد از خواب بیدارم کنه...
چشمامو باز کردم.
نور آفتاب از لای پرده افتاده بود روی تخت.
خواستم بلند شم...
که یهو یه دست دور کمرم محکمتر شد.
سرمو چرخوندم...
الکس هنوز خواب بود.
موهاش ریخته بود روی پیشونیش.
نفسهای آرومش..
صورت منو نوازش میکرد.
بیاختیار لبخند زدم.
آروم دست بردم سمت موهاش...
چند تارشو کنار زدم.
همون لحظه...
بدون اینکه چشمشو باز کنه...
گفت:
-فکر کردی خوابم؟
از خجالت دستمو کشیدم عقب.
لبخند زد و چشم باز کرد.
-صبح بخیر خانومم...
-صبح بخیر...
یه نگاه به پام انداخت.
-امروز بهتره؟
سرمو تکون دادم.
-خیلی بهتر...
بلند شد.
-پس حاضر شو...
یه برنامه دارم.
---
تقریباً یه ساعت بعد...
با تعجب نگاش کردم.
-اینجا؟!
در ماشینو برام باز کرد.
-بفرمایید...
خانوم خوشگله.
با خنده سوار شدم.
چند دقیقه بعد...
کنار جادهای ایستادیم که از یه طرفش جنگل بود...
از یه طرفش دریا.
باد موهامو به هم ریخته بود.
الکس گوشیشو درآورد.
-بیا یه عکس.
اخم کردم.
-من الان اصلاً خوب نیستم. با این وضیعتم
بدون اینکه حتی نگام کنه...
گفت:
-هر شکلی باشی برای من قشنگی
قلبم دوباره بیاجازه لرزید.
کنارش ایستادم.
همین که خواست عکس بگیره...
یه باد شدید اومد
موهام ریخت توی صورتم.
غر زدم.
-اَه...
الکس به نق زدنم خندید
-صبرکن..
گوشیو پایین آورد.
اومد جلوم.
با دو دست...
موهامو خیلی آروم پشت گوشم برد.
بعد چند ثانیه همونجوری نگام کرد.
نه حرفی زد...
نه تکون خورد. فقط زل زده بود به من
-چیشده؟
لبخند گوشه لبش نشست تک کلمه گفت
-هیچی..
سرمو پایین انداختم.
-الکس...
آروم زیر چونمو گرفت.
-یه لحظه فقط...بذار نگات کنم
سکوت...
بینمون قشنگتر از هر آهنگی بود
بعد بیهوا...
دستم رو گرفت.
انگشتاش بین انگشتام قفل شد.
همونطور که کنار هم راه میرفتیم...
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_421 صبح برای اولین بار بدون اینکه درد از خواب بیدارم کنه... چشمامو باز کردم.
#شب_های_قدیمی
#PART_422
دستم رو آروم توی دستش گرفت...
گرمای دستش...
همیشه یه حس عجیبی داشت.
بدون اینکه چیزی بگه
فقط لبخند زد و آروم گفت:
-بیا...
قدمهامونو یکی کردیم.
شنهای خیس زیر پامون...
صدای موجهایی که آروم خودشونو به ساحل میرسوندن...
بادی که موهامو به هم ریخته بود...
همهچی زیادی قشنگ بود.
هر چند قدم...نگام میکرد
منم یواشکی نگاهش میکردم
هردومون...
هر بار که چشممون به هم میافتاد...
بیاختیار لبخند میزدیم ، انگار اولین بار بود دیدار یارم ...!
یه موج آروم اومد...آب تا مچ پامون بالا اومد
از سرما ریز خندیدم الکس دستمو محکمتر گرفت
-مواظب باش دخترر..
نگاهش کردم بالاخره لب باز کردم و گفتم؛
-تا وقتی تو کنارمی... از هیچی نمیترسم.
چند ثانیه...
فقط نگام کرد اونقدر عمیق...
که انگار داشت همهی حرفای دلشو از توی چشمام میخوند.
بعد خیلی آروم در گوشم گفت؛
-میدونی قشنگترین چیزی که توی این سفر دیدم چی بود؟
با شیطنت لب زدم:
-دریا؟
سرشو تکون داد.
-نه...
-جنگل؟
بازم خندید
-نه...
کنجکاو نگاش کردم
آروم اومد یه قدم نزدیکتر
اونقدر نزدیک...
که فاصلهای بینمون نموند.
دستشو آورد کنار صورتم.
-قشنگترین منظرهی این سفر...
هر بار...تو بودی.
قلبم یه لحظه ایستاد.
لبمو گاز گرفتم.
از خجالت نتونستم چیزی بگم هم دوست داشتم هم خجالت میکشیدم چه حس مزخرفی بود..
باد...
چند تار از موهامو آورد روی صورتم
بدون اینکه نگاهشو ازم بگیره...
موهامو کنار زد.
انگشت شستش آروم روی گونهم کشیده شد.
نفسامون
به هم میخورد نفس های داغ الکس ..
چشمام ناخودآگاه روی لباش نشست...
و دوباره برگشت به چشمهاش
اونم متوجه شد
لبخند خیلی آرومی زد انکار فهمیده بود
چند ثانیه فقط... به هم خیره بودیم
زمان...
انگار همونجا ایستاده بود
بعد...
آروم دستشو پشت گردنم گذاشت
یه مکث کوتاه کرد و خیلی آهسته...
ل_بهاش روی ل_بهام نشست
نه عجلهای داشت نه شتابی...فقط یه بوسهی آروم...
پر از حس خوب و قشنکی !
که انگار تمام حرفهای نگفتهی بینمون رو با خودش داشت.
وقتی ازم فاصله گرفت...
پیشونیش هنوز به پیشونیم تکیه داشت
لبخند زد...
همون لبخندی که همیشه دلمو میبرد.
-بریم خانومم...
فکر کنم دریا هم دیگه حسودیش شده...
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_422 دستم رو آروم توی دستش گرفت... گرمای دستش... همیشه یه حس عجیبی داشت. بدون ا
#شب_های_قدیمی
#PART_423
هوا...
کمکم رو به تاریکی میرفت.
باد خنک و سرد بهم میخورد..
اونقدر که بیاختیار دستامو توی آستین هودیم قایم کردم.
الکس با دو تا لیوان چای آتیشی برگشت.
بخار چای...
با بوی هیزم قاطی شده بود.
یکی از لیوانها رو سمتم گرفت.
کنار هم...
روبهروی آتیش نشستیم صدای سوختن هیزمها...
عجیب آرامش داشت یه لحظه لرزیدم.
الکس سریع متوجه شد.
بدون اینکه چیزی بگه...
پتوی روی صندلی رو برداشت
بازش کرد...
بعد نصفش رو روی شونههای من انداخت.
نصف دیگهش هم روی خودش.
انگار هر دومون...
زیر یه پتو جا شده بودیم.
آروم خندیدم.
-فکر کنم بیشتر از خودت...
حواست به منه
نگاهش از شعلههای آتیش اومد روی صورتم
-چون تو...از خودمم برام مهمتری!.
دوبارههمون سکوت قشنگ بینمون نشست
لبخندی روی لبم اومد..
من جرعهای از چای خوردم
گرماش، تا ته دلم رفت
سرمو آروم روی شونهش گذاشتم.
اونم بیمعطلی...
سرشو روی سرم تکیه دادچند دقیقه...
هیچکدوممون حرفی نزدیم.
فقط...
به صدای موجها
و خشخش آتیش گوش دادیم.
بعد آروم گفت..
-یه روز سالهای خیلی دور...
اگه ازم بپرسن قشنگترین شب زندگیت کِی بود...
بدون فکر کردن... و شکی
همین امشبو میگم.
لبخند زدم با خنده گفتم
-فقط همین یه شب؟
سرشو چرخوند سمتم.
چشم توی چشمم گفت:
-نه... هر شبی که تو کنارمی...
همون میشه قشنگترین شب زندگیم
قلبم
مثل همون شعلههای آتیش گرم شد گرمایی بود که تو وجودم حس میکردم ..
بیاختیار...
دستم رو بین انگشتاش قفل کردم.
اونم محکمتر فشارش دادنگاهمون...
برای چند ثانیه...توی هم گره خورد.
نه من پلک زدم...نه اون.
انگار دنیا...
همون لحظه متوقف شده بود.
بعد..
خیلی آروم خم شد.
یه بوسهی کوتاه و نرم...
روی لبهام نشوند ...
آتیشی بود که تو تنم هرگز خاموشی نداشت...
با کار های الکس
منم خمار اون میشیدم...
انکار نیاز هردومون بودش!!
#شب_های_قدیمی
#PART_424
صبح...
با صدای باز و بسته شدن در چمدون چشمامو باز کردم.
چشمام هنوز سنگین بود.
چند بار پلک زدم تا بالاخره الکسو دیدم...
وسط اتاق ایستاده بود و داشت وسایلمونو جمع میکرد.
با موهای نامرتب...و یه تیشرت ساده...
نمیدونم چرا ولی...
همین شکلی هم زیادی خوب بود.
چند ثانیه فقط نگاش کردم.
یهو برگشت سمتم.
-تموم شد تماشام؟
از خجالت پتو رو کشیدم روی صورتم.
-کی داشت تماشا میکرد؟!
خندید.
-پس اون پنج دقیقهای که زل زده بودی به من چی بود؟
-خواب میدیدم.
-آره؟
اومد کنار تخت.
-خواب منو میدیدی؟
پتو رو از روی صورتم کشید پایین.
-خودشیفته!
خندید.
-ولی دوست داشتنیام.
چشمامو چرخوندم
-خیلی...
خم شد سمت پام خیره به پام گفت
-حالت چطوره؟
-خوبه بد نیست
-درد؟
تک کلمه گفتم؛
_نه
-مطمئنی؟
مطمئن گفتم
-آره بابا!
لبخند زد.
-خب پس آماده شو خانومم.
-چرا؟
-برمیگردیم.
یه لحظه...لبخندم محو شد نگاهم رفت سمت پنجره.
دریا...جنگل...
همهشون قرار بود چند ساعت دیگه پشت سرمون بمونن.
الکس متوجه شد.
آروم گفت:
-دلت میمونه اینجا نه؟
سرمو تکون دادم لب برچیدم...
-یکم...
کنارم نشست
-نگران نباش دوباره میارمت دورت بگردم
نگاهش کردم.
-قول؟
دستم رو گرفت.
-قول.
---
چند ساعت بعد...
چمدونا توی صندوق عقب بود.
من روی صندلی جلو نشسته بودم.
کمربندمو بستم.
الکس ماشینو روشن کرد.
آخرین نگاه رو از پنجره به جادهی شمال انداختم.
یه نفس عمیق کشیدم با حسرت گفتم
-خب..خداحافظ شمال!
الکس نگام کرد.
-ناراحتی؟
لبخند زدم به زور گفتم
-نه..
فقط دلم برای اینجا تنگ میشه
دستشو چند لحظه از روی فرمون برداشت و دستمو گرفت.
-برای من که تنگ نمیشه؟
خندهم گرفت.
-تو که داری باهام میای!
-خب...
پس خیالم راحت شد.
ماشین آروم وارد جاده شد.
چند دقیقه اول...
هیچکدوممون حرف نزدیمآهنگ آرومی پخش میشد
منم سرمو به شیشه تکیه داده بودم.
تا اینکه الکس صداشو کم کرد.
-کاتریناا؟
-هوم؟
-یه چیزی بگم؟
برگشتم سمتش.
-بگو.
لبخند زد.
-فکر کنم این سفر یه مشکلی داشت.
متعجب نگاهش کردم.
-چی؟
نگاهش چند ثانیه روی جاده موند.
بعد گفت:
-خیلی زود تموم شد!!
لبخند زدم تند گفتم؛
-خب دوباره میایم.
-نه...
یه لحظه مات موندم..
دستمو گرفت
-دفعه بعد...بیشتر میمونیم
چشمکی زدم و شیطون گفتم؛
-چقدر؟
یه نگاه کوتاه بهم انداخت.
-تا وقتی خودت بگی برگردیم! تصمیم و حق انتخاب رو میدم به تو!
خندیدم.
-پس هیچوقت برنمیگردیم!
خندید و حرفم و تایید کرد
-همینم خوبه
سرمو دوباره روی صندلی گذاشتم
چشمام کمکم سنگین شد...
و آخرین چیزی که قبل از خواب شنیدم...
صدای آروم الکس بود:
-بخواب خانومم...وقتی بیدار شی...
رسیدیم خونه.
وقتی فاصله گرفت...
پیشونیش هنوز به پیشونیم تکیه داشت.
زیر لب گفت...
-ممنون...
که قشنگترین سفر زندگیمو...کنار تو زندگی کردم.
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو چی کیو و بیشتر از همه دوست داری؟
#تاسیان
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
باشد که وقتی عشق به سراغت میآید؛امن باشد؛صادقانه باشد؛آرامش بخش باشد ودلت را قرص کند💘🖇
#تاسیان