5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حتی تو شادترین لحظه ها برای تو غمگینم..
#کوری
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اون فقط یه دختره🥺🤧
#بامدادخمار
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_441 این دفعه خودم به قصد رفتن به بیرون از اتاق رفتم [الکس] بعد از اینکه کات
#شب_های_قدیمی
#PART_442
بوق پشت سر هم میخورد اما جواب نمیداد!
فقط دلم میخواست بدونم اونجا چه خبره
به هرکدوم از آدمای اونجا زنگ میزدم
هیچکس جواب نمیداد
دردسترس نبود یا خاموش بود کلا جواب نمیداد.!
دیکه داشتم نگران میشدم باید خودم میرفتم ببینم چه خبره!
سیگار رو به یه طرف پرت کردم
از بالکن رفتم بیرون
کتم رو تز روی تاج مبل برداشتم و به سمت در خونه رفتم
بلند داد زدم؛
- اهورا باید بریم بدووو...!
بدون توجه به آبان و کاترینا از خونه زدم بیرون!
اهورا هول تر از من بود و کنجکاو تر
سوار ماشین شدیم به سمت همون متروکه رفتم
-الکس نمیخوای حرف بزنی چیشده ؟!
اصلا داریم کجا میریم؟!
چیشد یهو؟
لب باز کردم با خشم گفتم؛
-مارتینو فرار کرده ... به هرکی زنگ میزنم هیچکس جواب نمیده!
ماتش برده بود پوزخندی زد
-یعنی چی جدی میگی فرار کرده؟!
پیچیدم به سمت چپ
با عصبانیت داد زدم؛
-مگه من باتو شوخی دارم نفهم دارم میگم فرار کرده نیستتت
-تو از کجا فهمیدی!؟
با صدای خش دار و دورگه گفتم؛
-خودش زنگ زد تهدید کرد
با شماره ناشناس
اهورا فک شو روی هم سابید از لای فک قفل شده اش غرید؛
-ای بی همه ...چیز.
مشخص بود اونم به اندازه من عصبانیه!
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon
"مــحزونِ شــاعر "
#شب_های_قدیمی #PART_442 بوق پشت سر هم میخورد اما جواب نمیداد! فقط دلم میخواست بدونم اونجا چه خبره
#شب_های_قدیمی
#PART_443
جاده خاکی رو رد کردیم توی تاریکی شب
دوسه باری کاتریناا بهم زنگ زد اما جواب ندادم
فقط پیام دادم
"نگران من نباش و هیچی نباش بخواب ...
زندگیم"
"شبت بخیر دردونه ی من ...، میبینمت "
فقط صرفا جهت این که حس خوبی داشته باشه بهش گفتم که راحت بخوابه !
همین رو براش نوشتم و بیخیال شدم
وقتی رسیدیم متروکه از ماشین پیاده شدم
هیچکس نبود حتی آدمایی که جلو در متروکه
باید باشن!
هیچ رد و نشونی از کسی نبود.
جای ترسی وجود نداشت
فقط میخواستم بدونم اینجا چه خبره!؟
چه جوری تونسته فرار کنه؟
وقتی وارد شدم هرکسی یه گوشه افتاده بود
همه شون خواب بودن یا مرده؟!
اهورا به سمت یکی شون رفت دستشو گذاشت روی نبض گردنش
-نچ...! نبض داره مثل اینکه
نگاهش افتاد روی غذاهایی که روی میز بود
به سمت میز رفت و مطمئن گفت؛
-دارو یا پودر خواب ریختن تو غذا کار دست یارا ی خودشه ، الکس!
اشاره ای به همه شون کرد،
-همانطور که مشاهده میکنی اینا همه شون تو خواب ناز هستن
چپ چپ نگاهش کردم
با عصبانیت گفت
-چیه چرا اينجوري نگاه میکنی دروغ میگم!؟
حتی همین الانم دست از مسخره بازی هاش بر نمیداشت
یا جدی بود یا شوخ طبع
از دست این بشر چه باید کرد؟!
کاری جز تحمل کردنش نیست!
⋆⧿⧿⧿⧿⋅🤎🌤⋅⧿⧿⧿⧿⋆
[https://eitaa.com/Hamymoon