هآنآ ؛
🌱
_اگه تو یه دنیای میوهای زندگی میکردم،
خونهم میشد قرمز ترین انارِ شهر که یه بخشایی از اون با آجرِ دونههاش خودنمایی میکرد...
از گوشه های تاج خونهی اناریم گیلاس آویزون میکردم،
پنجره هاش و با چند ضلعی های یه نارنگی نصف شده قاب میگرفتم و از زندگی تو اون لذت میبردم :)))
جذاب ترین بخش درونی خونهم کتابخونه ی عزیزمه...
آخه دیوارای داخل خونه با کتابخونه کاغذ دیواری شده و به هر طرف که برگردم چشام پر از کتاب میشه..
کتابایی که هرکدومش با یه میوه جلد شده و موقع خوندن رایحهی اون میوه تا عمیق ترین بخش وجودیم نفوذ میکنه و من مست میشم:)
مستِ طعم شیرینِ خدا که شیرینی و قشنگی خودشو تو هرچیزی به نمایش گذاشته.🍒
هآنآ ؛
_ ولی زندگی و آدماش هنوزم قشنگن...
مثلا یه هدیهٔ به ظاهر کوچیک اما پر از نور محبت
از یه آدم مهربون،
یا عشق صاف و سادهی خانومی که شاید پوشش متفاوتتری داشت اما تو شلوغیِ اتوبوس بدون هیچ خجالتی روشو کرد سمت گنبد و با صدای بلند گفت عاشششقتم :)
یا ذوق مامان و بابای جوونی که با خنده های نوزادشون جوونه میزد...
با همین جوونههاس که رنگ سبز کُره خاکیمون مخصوص نفس کشیدن آدما شده:)))🍃