[ حنیفا ]
-
و امشب آسمان،
ستارگانی پرفروغ را بر ریسمان تیره ای خود، آویزان کرده است.
ماه، ردای نقرهای اش را برتن کرده.
چشمه ها به جوشش افتادهاند و
باد، هوهو کنان، مژده تولدش را در گوش برگ های درختان، زمزمه میکند .
کوچه های سامرا؛
چشم انتظار میلادش هستند .
کبوترهای ملکوت،
دیوارهای خانه ِنرجس را محاصره کردهاند،
و ابرها بر آن سایه انداختهاند تا شاهد ولادت مولودی از دل فردوس باشند . . .
#نوشته_قلبم
#طلوع_خورشید
#آسمان_شعبان
[ حنیفا ]
-
سحر بود .
سحری از جنس نور .
تاریک بود ولی روشن مانند سپیدگاهان.
در خانه نرجس؛ خورشیدی طلوع کرده بود .
خورشیدی از جنس نور امامت .
خورشیدی از جنس بهشت .
پرتوهایش خانه نرجس را که هیچ، خانه دنیا را نورانی کرده بود .
خورشیدی که بجای ابر، ملائکه دورش را گرفته بودند و
هلهله کنان تولدش را جشن میگرفتند .
آری؛ خورشیدی طلوع کرده بود تا
با نورش ،دل های بیروح را تسلا ببخشد و
مانند فانوسی راه را برایشان هویدا کند .
#نوشته_قلبم
#طلوع_خورشید
#آسمان_شعبان