مرا به بزم عاشقانه ات ببر
در این شبی که ماه
با نگاه هر ستاره
جرعه جرعه مست می شود...
پیاله ام شکسته است
تو از شراب چشم خود
دو جرعه قرض می دهی؟
ولی هیچی این نمیشه
من ندانستم معنی هرگز را
تو چرا بازنگشتی دیگر
بدجور به دلم نشسته
در من کوچه ای است
که با تو در آن نگشته ام
سفری است
که با تو هنوز نرفته ام
روزها و شب هایی است
که با تو به سر نکرده ام
و عاشقانه هایی که با تو هنوز نگفتهام...
در هر طرفم صورت معصوم تو باشد
چشمم هدف تیر تماشای تو باشد
باغ شوی تا که روم دیدن گلها
گلها همه نقش رخ زیبای تو باشد
باران که شود نم بکشد موی سیاهت
بوی تنم از نرگس موهای تو باشد
ساحل بروی صید کنی کاش تو یکبار
ماهی شوم و دام به دریای تو باشد
گر مست شوم پاره کنم پیرهنم را
سر مستی ام از ساغر مینای تو باشد
یک دم آرام ندیدم دلِ خود را همه عمر
بس که هر لحظه به صد حادثه آبستن بود.
قیصرامینپور.
«انسان بایدازگذشته رهاشود و ازمیان راههای که به او پیشنهاد میشود،بهترین را برگزیند.»
پائولو کوئیلو.
به کَس پناه نجویم پیِ گشایشِ کار؛
همان که در به رُخم بسته،باز خواهد کرد
طالبِآملی.