حال دیگر فرقی ندارد . خودم را رها کردهام آب مرا ببرد . تو که خبر از دلِ من نداری .
اما داشتم . آدمی شده بود که حال و آیندهاش را رها کرده بود و به گذشته ها چسبیده بود . دلمرده شده بود . تنهایی را بیش تر از همهچیز دوست داشت . همیشه بینِ برخورد و گریز ، گریز را انتخاب میکرد و من اوایل خیال میکردم فقط از من میگریزد .
هدایت شده از ᥲ𝗅ᥲ 𝖻ᥲ𝗌𝗍ᥱ𝗋࿔
سکوت چشمانش پُر شده بود از خواستہهاي بہ سرانجام نرسیده و گاهبہگاه صدای فریادهایش در آن سکوت بہ گوش میرسید، ولي کافي بود بہ لبہ آن پنجره نیمہ باز بنشیند و چشمانش را به آسمان بدوزد؛ تا پرتوهاي گرم و درخشان طلایي در آن تیلههاي خرمایي رنگش خودنمایي کنند. انگاری در آسمان دنیاي دیگری را میدید کہ هیچکس از آن آگاه نبود.
او گـاهی چشمـانش ميخندید