Such is hope, Heaven's own gift to struggling mortals; pervading, like some subtle essence from the skies, all things, both good and bad; as universal as death, and more infectious than disease!
توی تختم میایستادم و آماده قربانی شدن توسط روحانیون مشرک میشدم. آنها مرا میگرفتند و از پرتگاه و صخره ها به دریا میانداختند.به اعماق دریا. به جایی که هیولا ها چرخ میزدند و منتظر بلعیدنم بودند.
چشمانم را میبستم و از تخت پایین میپریدم.
و تکهتکه و متلاشی میشدم.
اکنون، چنان بخش بزرگی از آگاهی یکدیگر شده بودند که هیچ یک از آن دو نمیتوانست تصور کند که این آینده را از دست بدهد؛ آیندهای که چنان عینی میشد تجسمش کرد که گویی همینجا حاضر است.
نمیدونم چرا ولی هیچ موقع واقعا نسبت به اتفاقاتی که برای بقیه میافته جدا ناراحت نشدم و همیشه فکر میکردم که خب سرنوشت شون این بوده دیگه...
ولی رختکن بازنده ها جوری میاد روایت میکنه زندگی هارو که سه روز میرم تو شوک بعد به این فکر میکنم این واقعا نمیتونه واقعی باشه`