eitaa logo
حاشیه‌های یک کتاب باز
94 دنبال‌کننده
229 عکس
19 ویدیو
0 فایل
هر کتاب، یک پایان دارد؛ اما هر خواننده، حاشیه‌ای تازه برای آن می‌نویسد.🌱 #حاشیه‌های‌یک‌کتاب‌باز برای سفر به دنیای کتاب‌ها، همین الان عضو شو؛) ناشناس: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_riy6rx6&btn=حاشیه‌های‌یک‌کتاب‌باز
مشاهده در ایتا
دانلود
برای تو... می‌گفتی اگر روزی نتوانم صدایت را بشنوم چه کار می‌کنم؟! هر بار می‌خندیدم و جواب می‌دادم: احتمالا از روی لب‌هات حرف‌هات رو می‌فهمم این‌قدرها هم نباید سخت باشه! نمی‌دانستم بعضی شوخی‌ها ممکن است روزی تمام زندگی آدم را به خودشان گره بزنند. آن روز که صدای انفجار آمد من کنار پنجره ایستاده بودم و تو در آشپزخانه برایمان چای می‌ریختی شیشه‌ها لرزیدند،زمین زیر پایم تکان خورد و بعد... هیچ‌چیز نه صدای شکستن شیشه‌ها،نه فریاد همسایه‌ها و نه حتی صدای خودم وقتی به هوش آمدم مادرم کنار تخت بود.لب‌هایش تکان می‌خوردند،اشک‌هایش روی گونه‌اش می‌لغزیدند و دستم را محکم گرفته بود. اما من هیچ‌چیزی نمی‌شنیدم. پزشک گفت آسیب شدیدی به شنوایی‌ام وارد شده و احتمال بازگشت آن بسیار کم است. اما اولین چیزی که به ذهنم رسید تو بودی. با دست‌های لرزان پرسیدم: اون کجاست؟! مادرم نگاهم کرد.لب‌هایش برای چند لحظه بی‌حرکت ماندند. بعد آهسته اشک هایش سرازیر شدند. نمی‌دانم آدم چطور می‌تواند خبر مرگ کسی را بدون شنیدن صدایش تحمل کند.من حتی صدای گریه‌ی خودم را هم نشنیدم. روزها گذشتند. یاد گرفتم حرف‌ها را از روی لب‌ها بخوانم،با نوشتن ارتباط برقرار کنم و از لرزش زمین نزدیک شدن آدم‌ها را بفهمم. اما دنیا برایم شبیه فیلمی شده بود که کسی صدایش را قطع کرده باشد. مردم می‌خندیدند،گریه می‌کردند،با هم بحث می‌کردند و من فقط حرکت لب‌هایشان را می‌دیدم. گاهی دلم می‌خواست کسی نامم را از دور صدا بزند تا ناخودآگاه برگردم. دلم می‌خواست صدای باران را بشنوم صدای بسته شدن در صدای قدم‌های کسی که دوستش دارم. و بیشتر از همه دلم برای صدای تو تنگ شده بود. نه برای جمله‌های عاشقانه‌ات؛برای همان چیزهای ساده‌ای که هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم روزی حسرتشان را بخورم. صدای خسته‌ات وقتی از خواب بیدار می‌شدی. صدای خنده‌ات وقتی چیزی را اشتباه می‌گفتم. صدای اعتراضت وقتی چای را بیش از حد شیرین می‌کردم. آن‌روزی را که به خانه برگشتم هرگز فراموش نمیکنم. همه‌چیز همان‌جا بود. فنجان آبی‌رنگ تو،کتاب نیمه‌تمام روی میز و شالی که آخرین بار روی صندلی انداخته بودی. روی میز یک ضبط‌صوت کوچک پیدا کردم. یادم آمد چند روز پیش از حادثه،صدایمان را ضبط کرده بودیم. همیشه می‌گفتی بعدها که پیر شدیم،باید به آن گوش بدهیم و به خنگی‌های جوانی‌مان بخندیم. دکمه را فشار دادم. نوار شروع به چرخیدن کرد. نمی‌توانستم صدایت را بشنوم. اما دستگاه را نزدیک گوشم نگه داشتم،انگار اگر به اندازه‌ی کافی نزدیکش کنم،شاید معجزه‌ای اتفاق بیفتد. نوار که تمام شد دستگاه را خاموش کردم و برای اولین بار بعد از مدت‌ها لبخند زدم. ناگهان فهمیدم تمام این مدت منتظر بودم دوباره صدایت را بشنوم درحالی‌که چیزی که واقعاً از دست داده بودم فقط صدایت نبود. فرصت پاسخ دادن بود. تو رفته بودی و من هنوز هزاران جمله داشتم که باید به تو می‌گفتم. از آن روز به بعد هر شب برایت نامه می‌نویسم. شاید عجیب باشد اما گاهی هنگام نوشتن مکث می‌کنم انگار منتظرم چیزی بگویی. و بعد دوباره نوشتن را از سر میگرفتم. کاش می‌دانستم آخرین باری که صدایم زدی باید به جای گفتن الان میام می‌ایستادم و تمام صدایت را به خاطر می‌سپردم. _هاین _چالش ششم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سمفونی‌سکوت جهان، آن شب خاموش شد. نه آذرخشی آسمان را شکافت، نه زمین از خشم به لرزه درآمد و نه حتی چراغ‌های شهر برای لحظه‌ای از فروغ افتادند. همه‌چیز سر جای خودش بود. پرده‌های سپید پشت پنجره می‌رقصیدند، شاخه‌های خیس درختان بر شیشه چنگ می‌انداختند و قطرات باران، یکی پس از دیگری، بر سنگفرش خیابان می‌لغزیدند. اما برای ایوان، دیگر هیچ‌کدام وجود نداشتند. لب‌های مادرش تکان می‌خوردند. گاهی لبخند می‌زد و گاهی چین باریکی میان ابروهایش می‌نشست. پسرک به حرکت لب‌هایش خیره می‌ماند و سعی می‌کرد واژه‌ها را از میان آن‌ها بیرون بکشد. اما کلمات، درست پیش از رسیدن به ذهنش، در سیاه‌ چاله‌ ای بی‌انتها فرو می‌رفتند. دست مادرش را گرفت. انگشتانش گرم بودند. بوی نان تازه از آشپزخانه می‌آمد و بخار چای، شیشه‌های عینکش را مه‌آلود کرده بود. مادر چیزی گفت و دستش را روی گونه‌ی او گذاشت. ایوان لبخند زد. لبخندی کوچک و لرزان که بیشتر به اعترافی ناخواسته شباهت داشت. دیگر نمی‌توانست صدای او را به خاطر بیاورد. سال‌ها گذشتند. پیانو هنوز در گوشه‌ی سالن خانه قرار داشت. همان پیانوی سیاه‌رنگی که زمانی انگشتان کوچک ایوان بر کلیدهای عاجی‌اش می‌جهیدند و مادر، با لبخندی آمیخته به غرور، از پشت در تماشایش می‌کرد. حالا پسر جوان مقابلش نشسته بود. انگشتانش را روی کلیدها گذاشت و فشرد. کلاویه‌ها پایین رفتند. چیزی نشنید. اما لرزش ظریفی زیر نوک انگشتانش دوید. چوب پیانو اندکی مرتعش شد و گردوغبار نشسته بر سطح آن به حرکت درآمد. ایوان چشمانش را بست و ملودی قدیمی را نواخت. همان قطعه‌ای که مادر همیشه هنگام باریدن باران از او می‌خواست اجرا کند. در میانه‌ ی قطعه، انگشتانش مکث کردند. نگاهش به صندلی خالی کنار پنجره افتاد. مادر دیگر آنجا نبود. روی میز، قاب عکسی قرار داشت که گوشه‌های نقره‌ای‌اش از گذر زمان کدر شده بودند. زنی با موهای روشن و لبخندی آرام در آن می‌درخشید. ایوان قاب را برداشت و با انگشت شست، غبار روی شیشه‌اش را کنار زد. لب‌هایش تکان خوردند. «مامان...» نمی‌دانست اگر هنوز می‌توانست صدای خودش را بشنود، چه لحنی داشت. نمی‌دانست صدایش شبیه کودکی‌هایش باقی مانده بود یا گذر سال‌ها آن را تغییر داده بود. تنها چیزی که می‌دانست این بود که دلش برای صدایی تنگ شده که حتی تصویر روشنی از آن در حافظه‌اش نداشت. ناگهان چشمش به جعبه‌ی کوچکی زیر پیانو افتاد. آن را بیرون کشید و درش را گشود. یک نوار ضبط‌شده، میان پارچه‌ای مخملین قرار داشت. روی برچسب زردرنگش با دست‌خط مادر نوشته شده بود: "
برای روزهایی که دلتنگ شد
ی.
" ایوان مدت زیادی به نوشته خیره ماند. دستگاه قدیمی را روشن کرد و نوار را درونش گذاشت. چرخ‌دنده‌ها به حرکت درآمدند و نوار باریکی از میانشان گذشت. پسرک نمی‌شنید. اما این بار، لبخند زد. دکمه‌ی توقف را فشرد و پیشانی‌اش را به دستگاه تکیه داد. سپس نوار را در آغوش گرفت. گویی می‌توانست تمام واژه‌های محبوس در آن را از میان پلاستیک سردش بیرون بکشد. بیرون، باران همچنان می‌بارید. قطره‌ای از لبه‌ی پنجره جدا شد و بر زمین افتاد. ایوان سرش را بالا گرفت. نور کم‌جان ماه روی قاب عکس لغزید و لبخند مادر را روشن کرد. او دوباره پشت پیانو نشست. این بار قطعه را از ابتدا نواخت. بی‌آنکه بداند کدام نت درست است و کدام‌ یک از مسیر اصلی منحرف شده. فقط می‌نواخت و می‌نواخت، تا جایی که انگشتانش از حرکت ایستادند. شاید جهان برای او سال‌ها پیش خاموش شده بود، اما هنوز می‌توانست گرمای دست‌ها، عطر نان تازه، طعم اشک و لرزش خاطرات را احساس کند. و شاید غم‌انگیز ترین بخش ماجرا همین بود. اینکه آدمی می‌تواند صدای تمام جهان را از دست بدهد، اما هنوز صدای یک نفر را در عمیق‌ترین گوشه‌ی وجودش جست‌وجو کند. آن شب، ایوان برای نخستین‌بار فهمید که سکوت همیشه از نبودن صداها نمی‌آید، گاهی از نبودن کسی می‌آید که تمام جهان را برایت معنا می‌کرد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
صدای سکوت انگشتانم را روی اجزای صورتش حرکت دادم. دستم ابتدا بینی گوشتی‌اش را لمس کرد و بعد به لب‌های نازکش رسید. لبخند زدم و نفس عمیقی کشیدم. بوی تلخ عطرش در بینی‌ام پیچید. کمی عقب رفتم و پوزخندی زدم. ـ «فکر نمی‌کردی پیدات کنم؟» چیزی نگفت. ـ «می‌بینی؟ بالاخره پیدات کردم. الان اینجا هستم.» باز هم پاسخی نداد. صدای سکوتش در گوش‌هایم طنین انداخت. ـ «ترسیدی؟» دستم را بالا آوردم و با انگشتم لب‌های ترک‌خورده‌اش را لمس کردم. ـ «چرا؟ ترسیدی... می‌دونی از کجا فهمیدم؟ از لرزش لبات.» بغضم را فرو خوردم و گفتم:«بابام هم لب‌هاش مثل تو می‌لرزید؟» مکث کردم. جز صدای عقربه‌های ساعت آبی‌رنگ روی میز، صدای دیگری به گوش نمی‌رسید. خندیدم و دسته چوبی چاقو را محکم‌تر در دست گرفتم. -«تیک‌تاک... تیک‌تاک...» دستی به موهایم کشیدم و لب‌هایم را با زبان تر کردم. ـ «حواسم نبود که تو لالی!» پاهایم نرمی چرم مبل را لمس کردند. نشستم. ـ« مردی لال، جلوی دختر کورش پدرش رو کشت.» خم شدم. نفس‌های داغش به صورتم خورد. ـ« چرا؟ چون پدر دختر می‌دونست پشت اون ظاهر معصوم، چه هیولایی خوابیده...» قطره‌ای اشک روی گونه‌ام غلتید. ـ«می‌دونست دزدی کار توئه.» ناگهان فریاد زدم:«لعنتی! چرا کشتیش؟ اون بهت فرصت داد تا پول‌ها رو بی‌سروصدا سر جاشون بذاری!» چاقو را به‌سمتش بردم، اما پیش از آنکه ضربه‌ای بزنم، دستش دور مچم حلقه شد. نفسم بند آمد. دستم را کشیدم، اما محکم‌تر نگهم داشت. انگشتانم یکی‌یکی شل شدند. چاقو از دستم افتاد و صدای برخوردش با زمین، مثل انفجار بمب در اتاق پیچید. هلش دادم، اما تعادلم را از دست دادم و روی زمین سرد افتادم. بوی تند خون زیر بینی‌ام پیچید. قدم برداشت. عقب‌عقب رفتم. -«می‌دونی مشکل تو و بابات چیه؟ اینکه وقتی می‌خواین کاری انجام بدین، دست‌دست می‌کنین...» پوزخندی زدم. -« پس می‌تونستی حرف بزنی!» صدایش در اتاق طنین‌انداز شد:« آدما همیشه فریب ظاهر مظلوم رو می‌خورن.» نزدیک‌تر شد. نفس‌هایش موهایم را تکان دادند. دستش را دور گردنم حلقه کرد. خواستم فریاد بزنم، اما صدا در گلویم ماند. پروانه مرداب
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ناشناس 🎭 نگاهم ناخواسته سمت ضبط صوت روی میز می‌رود. انگشتم را روی دکمه‌ی پخش می‌گذارم، اما فشاری نمی‌دهم. ـ هاین... تلخ‌ترین بخش داستانت برای من این بود که راوی صدای محبوبش رو از دست می‌ده، درست وقتی که دیگه هیچ فرصتی برای شنیدن دوباره‌اش نداره. تضاد بین نشنیدن صدای ضبط‌شده و شنیدن دوباره‌ی خاطرات، خیلی خوب با مضمون فقدان شنوایی گره خورده. فقط فکر می‌کنم می‌تونی کمی زودتر به ضبط‌صوت اشاره کنی تا وقتی در پایان وارد داستان می‌شه، حضورش طبیعی‌تر و اثرگذارتر باشه. و آن جمله‌ی آخر... «باید تمام صدایت را به خاطر می‌سپردم»؛ بگذار همان‌طور بماند. ضبط‌صوت را آرام روی میز می‌گذارم و نگاهم را به هاین می‌دوزم. ـ راستی، دفعه‌ی بعد که کسی گفت «الان میام»، بد نیست چند ثانیه بیشتر برایش وقت بگذاری. ظاهراً بعضی صداها رو نمی‌شود دوباره پخش کرد. نگاهم از ضبط‌صوت روی میز به پیانوی خیالی داستان برگشت. با انگشت به بدنه‌ی دستگاه ضربه‌ای زدم و رو به ریونا کردم. ـ عجب! ظاهراً ضبط‌صوت‌ها در این کتابخانه دست از سر ما برنمی‌دارن. اما این بار چیزی که توجهم رو جلب کرد، خود نوار نبود؛ لرزش پیانو زیر انگشت‌های ایوان بود. تو به‌خوبی نشون دادی آدمی که نمی‌شنوه، هنوز می‌تونه موسیقی رو با تمام وجودش لمس کنه. فقط دلم می‌خواست کمی زودتر بفهمیم ایوان چطور شنوایی‌اش رو از دست داده؛ این جزئیات می‌تونه پیوند خواننده با فقدانش رو عمیق‌تر کنه. نوار را از دستگاه بیرون آوردم و روی میز گذاشتم. ـ و یک چیز دیگه، ریونا... پایان‌بندی‌ات زیباست.
🎲 چالش هفتم
|پایانی
انگشتانم را در هم قفل می‌کنم و نگاهم را میان اعضا می‌چرخانم. ـ شنیدین که می‌گن تو شروعش کردی، پایانش با ماست؟ خب، حالا نوبت شماست. پایان این دورهمی رو شما می‌نویسید. مکث می‌کنم و لبخند محوی می‌زنم. ـ می‌تونید از زاویه‌دید دانای کل بنویسید، از نگاه خودتون، پروانه مرداب یا حتی... اگر جرئتش رو دارید، از نگاه من! از جایم بلند می‌شوم و به سمت پنجره قدم برمی‌دارم. پرده را کنار می‌زنم و نگاهی به بیرون می‌اندازم. ـ «می‌خوام داستانی بنویسید که پایان این ماجرا رو رقم بزنه. اینکه سرنوشت کتابخونه، گروگان‌گیر و آدم‌هایی که این هفت روز کنار هم بودن چی می‌شه، به انتخاب شماست. می‌تونید همه‌چیز رو به شکلی که دوست دارید تموم کنید؛ حتی اگر پای یک اتفاق غیرمنتظره وسط باشه.» کمی مکث می‌کنم و سرم را به سمت جمع برمی‌گردانم. ـ راستی، یک چیز دیگه هم هست. این شما هستید که اسم من رو انتخاب می‌کنید. اما فقط به یک اسم اکتفا نکنید؛ معنی اسم و دلیل انتخابش رو هم در داستانتون جا بدید. می‌خوام بدونم از نظر شما پشت این ظاهر و رفتار چه کسی پنهان شده. نگاهی به پروانه مرداب می‌اندازم. ـ یکی اینجا عاشق معنی کلمات و دلیل پشت انتخاب‌هاست. بعید می‌دونم از این قسمت به‌سادگی بگذره! لبخند می‌زنم. ـ خب، نویسنده‌ها... این بار قلم دست شماست. ببینم برای پایان قصه‌مون چه خوابی دیدید!
حاشیه‌های یک کتاب باز
میشه حمایت کنید تا زیادتر شیم؟
ممنونم از کسانی که این رو فور کردند!) جبران میشه