میان این شلوغی ها ، دلم یک بوسه میخواهد
تمارض کن به غش کردن نفس مصنوعیت با من
لـیلی شـدنم بـاز درآغـوش تـو حتمی سـت
مجنـون شـو در کـوه و بیابان بـغلم کـن !
تا به او گفتم از عشقم گونههایش سرخ شد ،
سیب را اینگونه خوردن لذّتی افزونتر است .
روز و شب خواندم برایش تا بفهمد عاشقم
کف زد و گفتا که ایول پس شماهم شاعری!
تنت مانند اهواز و نگاهت چون شب شیراز ؛
دلت آشوب تبریز و غمت چاقوی زنجان است
رنگ چشمانت به شعرم خودنمایی میکند
چون عسل دارد غزل را هم هوایی میکند .