خدایا
خوب مطلق نیستم که سزاوار بهشت باشم..
بد مطلق هم نیستم که سزاوار جهنمت باشم..
من یک معمولی ناقصم!
آمیختهای از شور توحید و شرک مَنّیت
من همان «نَه» ی معروفی هستم که با هزاران بله ساخته شدم..
در تضاد محضم؛ رج به رج تنم، عطش بندگی ات را فریاد میزند و نَفْس ضعیفم بر این عطش پاک، سرکشانه میتازد..
آن زمان که در ظلمات خطا ها و لغزش ها فرو میروم، آن زمان که همه وجودم را ناامیدی احاطه میکند، دلم بهانه ات را میگیرد و چشمم، چشمه ی وضوی من میشود؛ در قعر تاریکی ها کورسوی نوری از سودای قلب لرزانم، چشم ترم را منور میکند و در پی آن نبض پر تب و تابم، از رگ گردن نزدیک تر بودنت را یادآور میشود..
تو نیز خود مرا این چنین آفریده ای؛ سست بنیاد ولیکن عاشق تو!
پس آنگاه که پایم میلغزد، آن چنان مرا بنگر، که مادری کودک نوپا و نابلدش را به مهربانی تمام و سرشار از عشق مینگرد..
چنان که به هنگام بازیگوشی های کودک، صبورانه منتظرش میماند و با کوچکترین نجوای کودکش، او را در دریای مملو از عشقِ آغوش خود رها میکند تا امواج عشق او را آرام کنند..
آری حال که قرار است این سست بنیاد عاشق خودت را، اینگونه که هست بنگری، همچو مادران صبور و عاشق بنگر که دردِ زخم های پر خون مرا مرحمِ عشقِ تو، شِفا میبخشد(؛
پس ای شافی، ای کافی، ای وافی، ای بود و نبودم، معبودم، مرحم بگذار بر این زخم های کهنه تا جان از برم ندریده اند....
کوه ِصـَبرم من ولی ؛ از غـُصه میدانم شبی ،
بی گمان این غـَم مرا آخـر ز دنیا میبـَرد .