ا ❀✿🌺❀✿🌺❀✿
#زیارت_روز_پنجشنیه
🌲 روز پنجشنبه به نام حضرت عسکرى علیه السّلام است🌲
بسم الله الرحمن الرحیم
🌹 السَّلامُ عَلَیْکَ یَا وَلِیَّ اللهِ السَّلامُ عَلَیْکَ یَا حُجَّةَ اللهِ وَ خَالِصَتَهُ السَّلامُ عَلَیْکَ یَا إِمَامَ الْمُؤْمِنِینَ وَ وَارِثَ الْمُرْسَلِینَ وَ حُجَّةَ رَبِّ الْعَالَمِینَ صَلَّى اللهُ عَلَیْکَ وَ عَلَى آلِ بَیْتِکَ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ یَا مَوْلایَ یَا أَبَا مُحَمَّدٍ الْحَسَنَ بْنَ عَلِیٍّ أَنَا مَوْلًى لَکَ وَ لِآلِ بَیْتِکَ وَ هَذَا یَوْمُکَ وَ هُوَ یَوْمُ الْخَمِیسِ وَ أَنَا ضَیْفُکَ فِیهِ وَ مُسْتَجِیرٌ بِکَ فِیهِ فَأَحْسِنْ ضِیَافَتِی وَ إِجَارَتِی بِحَقِّ آلِ بَیْتِکَ الطَّیِّبِینَ الطَّاهِرِینَ. 🌹
🌻اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ🌻
❀✿🌺❀✿🌺❀✿
🌸🌺🌸🌺🌸🌺🌸🌺🌸
بسم الله الرحمن الرحیم
🌹 آیه ۳۱ سوره أنعام
🌸 قَدْ خَسِرَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِلِقَآءِ اللَّهِ ۖ حَتَّىٰٓ إِذَا جَآءَتْهُمُ السَّاعَةُ بَغْتَةً قَالُوا يَا حَسْرَتَنَا عَلَىٰ مَا فَرَّطْنَا فِيهَا وَهُمْ يَحْمِلُونَ أَوْزَارَهُمْ عَلَىٰ ظُهُورِهِمْ ۚ أَلَا سَآءَ مَا يَزِرُونَ
🍀 ترجمه: كسانی كه ملاقات خدا را تكذیب كردند، یقیناً دچار زیان شدند. تا هنگامی كه قیامت به طور ناگهان و غافلگیرانه به آنان برسد [آن وقت] می گویند: ای بر ما دریغ و افسوس كه نسبت به تكالیف و وظایف شرعی خود كوتاهی كردیم. آنان بار سنگین گناهانشان را بر دوش می كشند؛ آگاه باشید! بد باری است كه بر دوش خواهند كشید.
🌷 #كَذَّبُوا: تکذیب کردند
🌷 #لِقَاء: ملاقات
🌷 #السَّاعَة: ساعت ، وقت، در این آیه منظور قیامت است
🌷 #بَغْتَة: ناگهانی
🌷 #فَرَّطْنَا: کوتاهی و تقصیر کردیم
🌷 #يَحْمِلُون: حمل می کنند
🌷 #أَوْزَارَهُم: بار سنگینی گناهان
🌷 #أَلَا_سَآءَ_مَا_يَزِرُونَ: بد باری است که بر دوش می کشند
🌸 این آیه همانند سایر آیات سوره أنعام در مکه نازل شده است. در اين آيه اشاره به زيان منكران #معاد و #رستاخيز کرده و مى فرمايد: « قَدْ خَسِرَ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِلِقاءِ اللّهِ: کسانی که ملاقات خدا را تکذیب کردند، یقینا دچار زیان شدند» منظور از « #ملاقات_خدا » يا ملاقات معنوى و ايمان شهودى است، (شهود باطنى) و يا ملاقات صحنههاى قیامت و پاداش و جزاى او. سپس مىگويد: اين انكار براى هميشه ادامه نخواهد يافت
🌸 « حَتّى إِذا جاءَتْهُمُ السّاعَةُ بَغْتَةً قالُوا يا حَسْرَتَنا عَلى ما فَرَّطْنا فِيها: تا هنگامی که قیامت به طور ناگهان و غافلگیرانه به آنان برسد [آن وقت] می گویند: ای بر ما دریغ و افسوس که نسبت به تکالیف و وظایف شرعی خود کوتاهی کردیم» منظور از «ساعة» #روز_قيامت است و «بغتة» به معنى اين است كه بطور ناگهانى و جهش آسا كه هيچ كس جز خدا وقت آن را نمىداند واقع مىشود. سپس #قرآن مى فرماید: «وَ هُمْ يَحْمِلُونَ أَوْزارَهُمْ عَلى ظُهُورِهِمْ أَلا ساءَ ما يَزِرُونَ: و آنان بار سنگین گناهانشان را بر دوش می کشند؛ آگاه باشید! بد باری است که بر دوش خواهند کشید»
🔹 پیام های آیه ۳۱ سوره أنعام 🔹
✅ کسی که #قیامت را نپذیرد، جان خود را با دنیای فانی معامله کرده و این بزرگترین خسارت است.
✅ #قیامت، ناگهانی فرا می رسد و کسی از زمان آن آگاه نیست، پس باید همیشه آماده بود.
✅ #روز_قیامت، روز حسرت است
✅ روز قیامت #روز_حسرت و افسوس خوردن است.
✅ #گناهان، در قیامت تجسم یافته و بر انسان بار می شوند.
🌸🌺🌸🌺🌸🌺🌸🌺🌸
ایها العشق، سلام از طرفِ نوكرِ تو
برگ سبزیست که هر روز رسد مَحضرِ تو
✨ أَلسَّلامُ عَلى ساکِنِ کَرْبَلآءَ
🌹السَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ
🌹و عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ
🌹و عَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ
🌹و عَلى اَصْحابِ الْحُسَيْنِ
و علی العباس الحسین ...🥀
سلام ✋
#دعای_اهل_بیت_ع_بدرقه_زندگیتان🤲
🚩#هیئت_بانوان_پیشکسوت_زینبی_س
👇👇
〰💠〰🌸〰💠
@Heiat1400_p_zeinaby
〰💠〰🌸〰💠
انسان شناسی 123.mp3
11.41M
#انسان_شناسی ۱۲۳
#استاد_شجاعی
#استاد_عالی
⚡️چرا من اینهمه سال دارم مرتب نماز شب میخونم، اما اصلاً برای خدا به بیتابی و دلتنگی نیفتادم؟
⚡️چرا من اینهمه سال دارم سخنرانی گوش میکنم، کتابهای معرفتی میخونم، اما تغییر زیادی در وجود من اتفاق نمیفته؟
⚡️چرا من در طول روز، اشتیاقی برای حرف زدن با امام زمان علیهالسلام ندارم؟
🚩#هیئت_بانوان_پیشکسوت_زینبی_س
👇👇
〰💠〰🌸〰💠
@Heiat1400_p_zeinaby
〰💠〰🌸〰💠
📚کتاب#از_قفس_تا_پرواز
💢خاطرات#شهید_محمدعلی_برزگر
🍂قسمت پنجاه و یکم
📝 فریــــاد رس ♡
🔸️ پس از شهادت محمّد افراد زیادی به دیدارمان آمدند و در آن روزهای سخت با حضور خود تسلّی بخش خاطرمان شدند.روزی طلبه ای جوان به منزل ما آمد و خود را«نقوی» معرّفی کرد و پس از قرائت فاتحه، خاطرۀ بسیار جالبی را از محمّد برایم نقل فرمود
🌷او در حالی که گریه کلامش را می برید، مدام این جمله را تکرار میکرد والله ، خدا شاهد است که از شنیدن خبر شهادت محمّد به قدری سوختم که باورش برای شما دور از انتظار به نظر می رسد. پسرم؛ حاج هیبت الله با تعجّب پرسید: شما محمّد ما را از کجا می شناسید؟ پاسخ داد: شهید گردنم حقّ زندگی دارد چون او مرا از مرگ نجات داد.
🔸️با کنجکاوی پرسیدم: مایلم بدانم برادرم چه کار خیری در حقّتان روا داشته است؟ او مدام سر تکان میداد و با دو دست بر سر می زد و جریان را برایم تعریف می کرد او چند سالی از من کوچکتر بود ولی آن قدر نسبت به همۀ بچهها محبّت می ورزید که هر کسی در هر سنّ و شرایطی با او راحت بود و مشکل گشای دوستان به حساب می آمد
🌷یک شب در اواسط هفته دل درد شدیدی به من دست داد کمی داروی گیاهی خوردم و خوابیدم. نیمه های شب از شدّت درد بیدار شدم و مثل مارگزیده ها بر خود پیچیدم، گویا همه خواب بودند و صدایم در دل تاریکی به گوش هیچ کسی نمی رسید، مانده بودم چه کنم، باید کسی را در جریان وضعیّتم قرار میدادم که حالم را خوب درک کند و دست ردّ به سینه ام نزند،
🔸️ناگاه محمّد برزگر را به خاطر آوردم و گفتم: اکنون محمّد تنها محرم و مرهمی است که بی درنگ به فریادم می رسد.
🌷یک دست به دیوار و دستی بر شکم ؛افتان و خیزان خود را به حجره محمد رساندم مثل هر شب نور ضعیفی از زیر در اتاقش بیرون می تابید
🔸️با زحمت در زدم که محمد سریعا در را به رویم بازکرد.
سجاده ای درگوشه اتاق پهن بود و شمع کوچکی داخل نعلبکی قطره قطره آب می شد.از چیدمان اتاق دانستم نماز شب می خواند
🌷محمد تا اوضاع مرا دید بدون هیچگونه پرسشی مرا به دوش کشید و تا حیاط برد.
گفتم :ازکجا وسیله جورکنیم؟
با خوشرویی پاسخ داد:"الحمدالله دوچرخه ای هست که همیشه جور مرا می کشد؛این هم نبود با جان و دل شما را کول می کردم و تادرمانگاه می رساندم.
🔸️بی معطلی سوار دوچرخه شدیم و به راه افتادیم
محمد به سرعت رکاب می زد و من سرم را روی شانه اش گذاشته بودم و از دل پیچه می نالیدم تا اینکه به بهداری رسیدیم.
🌷بی رمق کنار حیاط بهداری خزیدم ؛ اصلا توان راه رفتن نداشتم ؛محمد باز هم مرا از جلو درمانگاه تا نزد پزشک کول کرد و پرستار را از وضعیتم آگاه کرد و مرا به اتاق معاینه فرستاد
🔸️پزشک برایم سرم و دارو نوشت و محمد با همان دوچرخه به داروخانه شهر رفت و دواهایم را خرید و فورا خودش را به درمانگاه رساندوتاصبح کنارم نشست
وقتی سرم تمام شد به حجره بازگشتیم
🌷محمد مرا به اتاق خود برد و تا چند روز مثل یک پرستار از بنده مراقبت کرد تا اینکه کاملا بهبود یافتم
و با کمک شهیدبرزگر دوباره به زندگی برگشتم
چند وقت از این ماجرا گذشت
از بچه ها می شنیدم
محمد مدام مرخصی می گیرد و داوطلبانه درجبهه ها شرکت می کند
🔸️نگرانش بودم و دوست داشتم یک بار دیگر روی ماهش را ببینم
تا اینکه بالاخره او را در کتابخانه حوزه ملاقات کردم
گفتم: آقا محمد.....
شهید فورا مرا شناخت و بطرفم آمد
🌷گفت: سلام علیکم، گفتم: پارسال دوست امسال آشنا، کجایی پسر؟
نگفتی دلتنگت می شویم؟
لبخندی زد و گفت: حقّ با شماست،
مرخّصی بودم.
🔸️پرسیدم: چرا این قدردر حوزه غیبت داری؟ شاید داماد شدی و ما را محرم نمیدانی!
گفت: فعلًا که جنگ زندگی را بر کام ملّت تلخ کرده است انشاءالله برای مراسمم حتماً خبرت می کنم. گفتم: آدرس بدهی حتماً با خانواده در مراسم شادیت خدمت میرسیم
شهید با اصرار نشانی اش را داد و در حقیقت قصدم این بود برای جبران محبّت گذشته ها در جشن ازدواجش شرکت کنم،
🌷 چه میدانستم تقدیر مرا به مراسم ترحیمش میکشاند. مدّتی بود که او را دیگر در مدرسه نمی دیدم و سراغش را از طلاب گرفتم،آنها گفتند: محمّد به جبهه رفته است . دلهره داشتم و چیزی که انتظارش را نداشتم سرم آمد...
ادامه دارد ....
🚩#هیئت_بانوان_پیشکسوت_زینبی_س
👇👇
〰💠〰🌸〰💠
@Heiat1400_p_zeinaby
〰💠〰🌸〰💠