AUD-20211002-WA0040.mp3
زمان:
حجم:
9.33M
🔖#منبرهای_کوتاه
📚 سلسله جلسات محبت درمانی 15
این مجموعه محبت خدا به بنده ها و محبت انسان ها با تکیه بر آیات و روایات پرداخته است.
فوق العاده زیباست از دست ندید👌..
🎵استاد شجاعی
🚩#هیئت_بانوان_پیشکسوت_زینبی_س
👇👇
〰💠〰🌸〰💠
@Heiat1400_p_zeinaby
〰💠〰🌸〰💠
سلام و احترام
هیئت بانوان پیشکسوت زینبی« س» به مناسبت
دهه ولایت وبزرگداشت عید الله اکبر غدیر خم در نظر دارد مراسم جشنی در روز ۱۴ تیرماه برگزار نماید . عزیزانی که تمایل به مشارکت در این جشن دارند لطفا نذورات فرهنگی خود را به
👇👇👇
شماره حساب 6037997750006133
بنام هیئت بانوان پیشکسوت زینبی واریز و تصویر فیش آن را به ۰۹۱۲۵۵۳۳۰۱۸ اعلام نمایند .
🚩#هیئت_بانوان_پیشکسوت_زینبی
«سلام الله علیها»_مدیریت فرهنگی
املاکی زینبیه 🌺
https://eitaa.com/joinchat/3927179704Cdd57bee39e
دوستان گروه املاکی زینبیه را امروز ایجاد کردم
هر کی میخواد خونه شو اجاره بده یا بفروشه
یا دنبال اجاره ؛ رهن یا خرید و فروش خونه است در این گروه عضو بشه 👆👆👆
هدایت شده از العبید
املاکی زینبیه 🌺
https://eitaa.com/joinchat/3927179704Cdd57bee39e
دوستان گروه املاکی زینبیه را امروز ایجاد کردم
هر کی میخواد خونه شو اجاره بده یا بفروشه
یا دنبال اجاره ؛ رهن یا خرید و فروش خونه است در این گروه عضو بشه 👆👆👆
لطفا هیچ پیام ما مربوطی تو این گروه نگذارید
فقط درباره ملک و املاک باشه
🏴 امام جواد عَلَیْهِ السلام:
▪️مَنْ اتَمَّ رُكُوعَهُ لَمْ تُدْخِلْهُ وَحْشَةُ الْقَبْرِ.
▪️هركس ركوع نمازش را بهطور كامل و صحيح انجام دهد، وحشت قبر بر او وارد نخواهد شد.
📕 الکافي ج 3 ص 321
#لیلة_الدفن
#وحشت_قبر
🏴 شهادت مظهر جود و سخا و علم و معرفت
امام جواد علیه السلام را خدمت شما سروران گرامی تسلیت و تعزیت عرض می نمائیم.
🚩#هیئت_بانوان_پیشکسوت_زینبی_س
👇👇
〰💠〰🌸〰💠
@Heiat1400_p_zeinaby
〰💠〰🌸〰💠
#کتاب_آرام_جان
#خاطراتی_از_شهید
#محمد_حسین_حدادیان
#به_روایت_مادر
#نویسنده: محمد علی جعفری
#نشر_شهید_کاظمی
#قسمت_ ۵۴
صبح
۱۵ اسفند، تماس گرفتند منزلمان که عده ای از ائمه جمعه قرار است شب مهمانتان شوند؛ همراه با
آقای خاتمی یا صدیقی به فرهاد
زنگ زدم جواب نداد. ظهر که آمد خانه بهش گفتم مهمان داریم گفت کاش قبول نکرده بودی :گفتم «چرا؟» گفت «رفقای محمدحسین که توی گلستان هفتم با هم بودن زنگ زدن بعد از نماز مغرب میان خونه مون گفتم: خب اونا هم
بیان قدمشون بر چشم
میان بوی گلاب و حلوا و صدای قرآن بساط چای را راه انداختم.
میخواستم وقتی مهمانها رسیدند خوب دم کشیده باشد. فرهاد سراسیمه آمد داخل
نفس نفس زدنش اجازه نمیداد کلامش به گوشم برسد فقط «آقا» را
شنیدم چادر پیچید توی پایم
نشستم روی مبل چی؟
آقا دارن میان
چند مویرگ قرمز دوید در سفیدی
چشمان فرهاد دلشوره ای به دلم
قلاب شد. دانه درشت اشکی را قورت دادم. صدای همهمه پیچید در راهرو با فرهاد رفتیم سمت در، رفقای محمدحسین سی نفری بودند با
گل و شیرینی چند نفر که سیمهای توی گوششان گواهی میداد محافظ هستند جلویشان را گرفته بودند یک نفر آمد داخل که خانه را چک کند. به دلم گذشت :«نکنه به خاطر رفقای محمدحسین تیم حفاظت آقا رو برگردونن جلوی همه به فرهاد گفتم :اینا رو راه نده بیان داخل
یکی از محافظان به فرهاد گفت
کلید انباریتونو بیارید؛ اینا
رو
بفرستم اونجا نمیدانم از کجا فهمیده بودند انباری ته پارکینگ گنجایش سی نفر آدم را دارد فرهاد
قبول نکرد.
نه اینا مهمونن باید بیان داخل
👇👇👇