سرتیم حفاظت گفت: «اجازه ورود ندارن فرهاد گفت:
می فرستمشون داخل اتاق
محمد حسین.
سرتیم حفاظت گفت: سروصدا میکنن؛ جلسه به
هم میخوره هنوز دوستان محمدحسین نفهمیده بودند که چه خبر است وقتی فرهاد بهشان گفت موبایلهایتان را تحویل بدهید و بروید داخل اتاق تازه شستشان خبردار شد از داخل اتاق التماس میکردند که اگر میشود گوشه در باز باشدآقا را ببینیم . محافظها زیر بار نرفتند. یکی از بچه ها به فرهاد گفت:
به روح محمد حسین قسم ردیف
کنید آقا رو ببینیم! فرهاد قول شرف داد. دلشان آرام شد رفتند داخل و
در را بستند.
نمیتوانستم دندان روی جگر
بگذارم هنوز دلم قرص نبود که آقا
تشریف می آورند نکند اتفاقی بیفتد
نکند شرایط فراهم نشود نکند به خاطر اینکه در مجتمع هستیم مسائل حفاظتی اجازه ندهد. هزار و یک نکند دور سرم چرخید
محافظی آمد پرسید: «شما از آقا
خواسته ای دارید؟» گفتم «نه
خواسته من معنویه... من که چیزی نمی خوام خودشونو میخوام میخوام قربونشون برم رضایت آقا
رو میخوام» محافظ
خندید.
یک دفعه چیزی یادم آمد گفتم:
اجازه میدید عکس محمدحسین رو به آقا نشون بدم؟ آن عکس را گرفت و برانداز کرد از نظرش
مشکلی نداشت.
از صدای چیلیک چیلیک عکسها متوجه شدم رسیدند دویدم جلوی در خم شدم به محض ورود به پای آقا بیفتم میخواستم خاک پایش را ببوسم یکی از محافظ های خانم گفت آقا به شدت با این کار مخالف اند و ناراحت می شوند! یک لحظه احساس کردم کوهی از نور وارد خانه شد. معمولاً در شرایط اضطرار
ناخودآگاه داد میزدم «یافاطمه زهرا »نمیدانم چرا تا چشمم به آقا افتاد از دلم کنده شد: «یا پیغمبر!» یاد روزی افتادم که با شهید طریقی رفته بودیم خدمتشان برای عقد جلویشان ایستادم با چشم تر میکوبیدم به سینه و میگفتم«الهی دورت بگردم الهی قربونت برم الهی
فدات بشم.»مثل نوار ضبط شده هی
تکرار می کردم آقا حرفی نمیزدند با
لبخندی سرشان را تکان میدادند یکی از محافظهای خانم من را گرفت و گفت بذارید آقا وارد بشن
حالم دست خودم نبود رفتم کنار آقا آمدند نشستند. سعی میکردم کمتر
مژه بزنم. یک لحظه به ذهنم آمد نکنه آقا به خودشون بگن این چرا این قدر به من نگاه میکنه؟! جواب خودم را دادم «نگاه به عالم عبادته!»
⬅️ ادامه دارد ....
🚩#هیئت_بانوان_پیشکسوت_زینبی_س
👇👇
〰💠〰🌸〰💠
@Heiat1400_p_zeinaby
〰💠〰🌸〰💠
ا ❀✿🌺❀✿🌺❀✿
✨روز دوشنبه روز زیارتی
#امام_حسن(علیه السلام)
#امام_حسین(علیه السلام)
بسم الله الرحمن الرحیم
🌷 السَّلامُ عَلَیْکَ یَا ابْنَ رَسُولِ رَبِّ الْعَالَمِینَ السَّلامُ عَلَیْکَ یَا ابْنَ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ السَّلامُ عَلَیْکَ یَا ابْنَ فَاطِمَةَ الزَّهْرَاءِ السَّلامُ عَلَیْکَ یَا حَبِیبَ اللهِ السَّلامُ عَلَیْکَ یَا صِفْوَةَ اللهِ السَّلامُ عَلَیْکَ یَا أَمِینَ اللهِ السَّلامُ عَلَیْکَ یَا حُجَّةَ اللهِ السَّلامُ عَلَیْکَ یَا نُورَ اللهِ السَّلامُ عَلَیْکَ یَا صِرَاطَ اللهِ السَّلامُ عَلَیْکَ یَا بَیَانَ حُکْمِ اللهِ السَّلامُ عَلَیْکَ یَا نَاصِرَ دِینِ اللهِ السَّلامُ عَلَیْکَ أَیُّهَا السَّیِّدُ الزَّکِیُّ، السَّلامُ عَلَیْکَ أَیُّهَا الْبَرُّ الْوَفِیُّ السَّلامُ عَلَیْکَ أَیُّهَا الْقَائِمُ الْأَمِینُ السَّلامُ عَلَیْکَ أَیُّهَا الْعَالِمُ بِالتَّأْوِیلِ السَّلامُ عَلَیْکَ أَیُّهَا الْهَادِی الْمَهْدِیُّ السَّلامُ عَلَیْکَ أَیُّهَا الطَّاهِرُ الزَّکِیُّ السَّلامُ عَلَیْکَ أَیُّهَا التَّقِیُّ النَّقِیُّ السَّلامُ عَلَیْکَ أَیُّهَا الْحَقُّ الْحَقِیقُ السَّلامُ عَلَیْکَ أَیُّهَا الشَّهِیدُ الصِّدِّیقُ السَّلامُ عَلَیْکَ یَا أَبَا مُحَمَّدٍ الْحَسَنَ بْنَ عَلِیٍّ وَ رَحْمَةُ اللهِ وَ بَرَکَاتُهُ.🌷
🌷اللَّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ وَالعَنْ أعْدَاءَهُم🌷
🌼اللهم عجل لولیک الفرج🌼
❀✿🌺❀✿🌺❀✿
🌷پِلاڪ را از گَردنت دَرآوردی..
گُفت: از ڪُجا تو را بِشناسَند..؟!
گُفتی: آنڪِه بایَد بِشناسَد، میشِناسَد..
سلام✋
#صبحتان_شه🌹دایی
🚩#هیئت_بانوان_پیشکسوت_زینبی_س
👇👇
〰💠〰🌸〰💠
@Heiat1400_p_zeinaby
〰💠〰🌸〰💠
🏴 شهادت مظلومانه جوانترين شمع هدايت، مظهر جود و سخا و علم و معرفت، امام جواد عليهالسلام بر شما تسليت باد.
🚩#هیئت_بانوان_پیشکسوت_زینبی_س
👇👇
〰💠〰🌸〰💠
@Heiat1400_p_zeinaby
〰💠〰🌸〰💠
کربلایی سید رضا نریمانیعشاق الحسین محب الحسین.نریمانی.mp3
زمان:
حجم:
4.89M
#بفرمائید_روضه
کنج حجره بی کس و تنها
🎙کربلایی سیدرضا نریمانی
🚩#هیئت_بانوان_پیشکسوت_زینبی_س
👇👇
〰💠〰🌸〰💠
@Heiat1400_p_zeinaby
〰💠〰🌸〰💠
#کتاب_آرام_جان
#خاطراتی_از_شهید
#محمد_حسین_حدادیان
#به_روایت_مادر
#نویسنده: محمد علی جعفری
#نشر_شهید_کاظمی
#قسمت_ ۵۵
یکی از عکسهای محمد حسین توی دستم بود همان که کنار در ایستاده با لباس خادمی و ذکر شمار در دست سینه میزند آقا به عکس توی دستم اشاره کردند که این عکس شهید است؟ وقتی عکس را بهشان دادم با دقت نگاه کردند. وقتی روی چهره محمدحسین متوقف شدند گفتند «بله... بله یه نوره؛ واقعاً نوره بعد گفتند: خدا را شاکر باشید برای داشتن چنین فرزندی خدا به هر
کسی این فرزند را نمیده فرهاد از فعالیت محمد حسین در هیئت گفت لباس خادمی محمدحسین هم در
دستش بود خود آقا از فرهاد
پرسیدند: این همون لباسه؟ وقتی گفتیم بله ایشان گفتند: «بدید من
این لباسشو ببوسم
یاد محمد حسین افتادم بارها با حسرت می گفت خوش به حال شهید صیاد کی بود که حضرت آقا
تابوتشو بوسید!»
به آقا گفتم: خیلی دوست داشتم دستمال اشک محمد حسین را به شما تقدیم کنم؛ الان نمیدونم کجاست ان شاء الله یه
فرصت دیگه
تقدیم میکنم! با خوشرویی تمام
استقبال کردند.
فرهاد جریان شهادت محمد حسین را تعریف کرد بعد به آقا گفت: «ما نمیدونیم که واقعاً اول محمدحسین تیر خورده چاقو خورده ضربه خورده...» آقا خیلی ناراحت شدند.
عصایشان بغل دستشان کنار دسته مبل بود برداشتند گذاشتند جلویشان با دو دست تکیه دادند به آن و گفتند: تمام این افکاری که توی ذهن شما میگذره برای شهید فاصله اش به اندازه یک افتادن از روی
یک اسب است!
آقا که بلند شدند بروند زهرا آرام :گفت: «مامان به آقا بگو برام دعا
کنن» گفتم خب چرا من بگم؟
⬅️ ادامه دارد ....