eitaa logo
هیئت بانوان پیشکسوت زینبی «س» تاسیس ۱۴٠٠/۹/۴
149 دنبال‌کننده
6.7هزار عکس
2.4هزار ویدیو
247 فایل
ارتباط با مدیر کانال ya110s@
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
علیرضا سمیع زاده-466870526_-1757077455.mp3
زمان: حجم: 4.8M
🎙 از کتاب 📚 🔊 «قبل از خواب کتاب خوب بشنوید» 🕒 مدت: ۱۰ دقیقه 💾 حجم: ۴ مگابایت اولین مستند داستانی گام دوم انقلاب به قلم: روح الله ولی ابرقوئی ناشر: انتشارات شهید کاظمی 🚩 👇👇 〰💠〰🌸〰💠 @Heiat1400_p_zeinaby 〰💠〰🌸〰💠
🇮🇷 مهتاب گم شد 🇮🇷 ◀️ قسمت ۱۲۹م فصل دهم نبرد فاو ۲۰. شیرینی هم که رفت، تنهای تنها ماندم با زخمی نمک‌آجین که تا عمق استخوانم را می‌سوزاند و زخمی عمیق‌تر در دل که مجبور بودم آنجا تنهایی بمانم آن شب گردان ملایر ۱۵۱ به خط رسید جانانه جنگید حسین شیرینی هم همان‌جا شهید شد دو سه روز بعد که منطقه کمی آرام شد حمیدزاده را دیدم که با چشمان پانسمان شده از بیمارستان برگشته بود گفت: "علی! می‌شود یک سر به جاده فاو بصره بزنیم؟" حمیدزاده شرم داشت که بگوید بیا به دنبال پیکر برادرم در جاده بصره بگردیم برای او همه شهدای مانده در آن بیابان حکم برادر داشتند خط تحویل لشکر ۲۵ کربلا از استان مازندران شده بود برای آنها هم سوال شد که ما در خط آن‌ها دنبال چه هستیم من از خاکریز جدا شدم راه را بلد بودم همان مسیر شنی تانک در آن شب که از انبوه شهدا و مجروحان پر شده بود چند متر دور نشده بودم که عراقی‌ها متوجه شدند تیرها که دور و برم خورد، حمیدزاده از پشت خاکریز صدا کرد علی برگرد این ماجرا خیلی شبیه حادثه‌‌ی رفتن به آنجا با علی‌آقا بود آن شب هم همین اتفاق افتاد و برگشتیم به مقر جدید واحد در فاو رسیدیم بازمانده‌ها بق کرده بودند و با هم حرف نمی‌زدند دلم هری ریخت که حتماً علی‌آقا هم شهید شده اما مصیب مجیدی شهید شده بود پاره تن علی‌آقا معاونی که همه کاره‌اش بود این بار برای آوردن مهمات با کمپرسی از اسکله به خط می‌آمد که بمباران می‌شود با شهادت مصیب لبخند از سیمای علی‌آقا رفت عملیات والفجر۸ بیش از دو ماه طول کشید و موازنه جنگ را در پایان سال ۱۳۶۴ به نفع جمهوری اسلامی ایران تغییر داد پاتک‌های متوالی و بمباران‌های وحشتناک فرجامی جز کشته شدن هزاران عراقی و انهدام ماشین جنگی آن‌ها نداشت با این حال غم از دست دادن دوستان و برادران داغی بود که تا عمق جانم نشست فاو برای همه امتحانی عاشورایی بود امتحانی که در آن برادر در کنار برادر شهید می‌شد و پدر در کنار پسر تا جایی که وقتی خبر شهادت جعفر را آوردند برایم غیرمنتظره نبود وقتی داخل قایق نشستم جسمم میان قایق بود و روحم در جاده بصره-ام‌القصر سر هر کوچه و خیابانی چند حجله گذاشته بودند اولین بار بود که در یک عملیات این تعداد شهید داده بودیم برای سرکشی به منزل شهدا و دلجویی از خانواده‌های‌شان یک گروه شدیم بهرام عطاییان آن و عباس علافچی و من پای ثابت این سرکشی‌ها بودیم بیشتر بچه‌های محل اهل جبهه و جهاد شده بودند و از شهدا خاطره‌ها داشتند وقتی مادرم بعد از یک مدت طولانی مرا دید ذوق زده شد درست مثل سال‌های اول که از جبهه برمی‌گشتم پیراهن مشکی پوشیدم بهرام و عباس جلوی در منتظرم بودند مادرم به گریه افتاد و گفت: "به جای تو، من الان باید پیراهن سیاه می‌پوشیدم" منظورش را نفهمیدم تا این که توضیح داد؛ در نبود من و جعفر چه بر دل مهربانش گذشته است: "اول خبر آوردند که تو شهید شده‌ای! بعد گفتند مجروح شده‌ای!" 🔗 ادامه دارد ... 🚩 👇👇 〰💠〰🌸〰💠 @Heiat1400_p_zeinaby 〰💠〰🌸〰💠
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا